eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
956 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " #پارت_66 " امیر علی "
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " خشکش میزنه.. قدم دیگه ای برمیدارم که جلو میاد.. _من لادن نیستم امیر علی.. بلند عربده میزنم.. +تو از اونممم عوضی ترررریییی.. ماتش میبره و از ترس عقب میره... انگار توقع نداره توی شرکت خودش و توی اتاقش اینجوری باهاش حرف بزنم اما من نابود تر از این بودم که امثال اینو آدم حساب کنم.. از شرکت بیرون میزنم و سوار ماشین میشدم.. لعنت بهش که معلوم نبود چی به خوردم داده که اینجوری از پا افتادم... با بی حالی ماشین روشن کردم و به سمت خونه رفتم.. فقط امیدوار بودم تا اونجا حالم بد نشه... نفس عمیقی میکشم و پام روی گاز تا ته فشار میدم.. دلم تکیه گاه میخواست... تکیه گاهی همیشگی.. چیزی که همیشه توی زندگی ام کم داشتم.. حاج بابا، همیشه مقابلم بود.. اگر دنیا برای من راست بود او معتقد بود دنیا چپ است... همیشه مجبورم می‌کرد به کار هایی که هیچ علاقه ای به آنها ندارم.. انگار تمام تلاشش این بود که من ثابت کنه هیچ قدرت و توانی مقابلش ندارم... حالا هم برام زن گرفته بود.. زنی که از صبح معلوم نبود توی اون خونه چیکار میکنه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سر تکون میده. _باشه عزیزم. در موردش فکر میکنم. + نه! باید همین حالا جوابمو بدی.. سرتق بودم.. میدونست تا جوابم رو نگیرم نمی‌ذارم بخوابه و همین اذیتش می‌کرد. _باشه مستانه. چشم! روی جفت چشمام. بزار اول ماه حقوق ها رو بریزن کم و کسری نداشته باشیم.... لبخند عمیقی میزنم و دیگه چیزی نمیگم.. به ثانیه نمی‌کشه نفس هاش منظم میشه و دستش روی شونه ام شل! میچرخم و دست روی شکمم میذارم.. این آخرین تلاش من بود برای این بچه.. اگر قرار بود چیزی ویران بشه، روی سَر هر سه مان ویران میشد بهتر بود! نمیتونستم تا آخر عمر با عذاب وجدان قتل بچه ام و غم و غصه مادر نشدن زندگی کنم.. مجبور بود فواد.. مجبور بود برای زندگی مون... برای من.. برای خودش... برای این یچه که از گوشت و پوستمون بود کنار باید با این مسئله.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " از ماشین پیاده میشم و ته مونده سیگار گوشه خیابون ميندازم.. سرگیجه ام هنوز هم همراهم هست... به سمت نگهبانی میرم که صدایی از پشت سرم بلند میشه.. _امیر علی!؟ با صدای مهدی عقب برمیگردم و با دیدنش ناخوداگاه پوزخندی میزنم.. +به... آق مهدی... انگار مسیر اشتباه اومدی... دستپاچه چشم ازم میگیره و به سختی ادامه میده. _باید باهات حرف بزنم.. از شدت سرگیجه چشم روی هم میزارم و انگار که صدای مهدی سوهان روح هست.. عقب میکشم و لب میزنم. +بزار بعدا... _امیر بزار بیام بالا باه... +زنم بالاس.. خشکش میزنه... انگار توقع همچین چیزی رو نداره و فکر نمیکنه و این همه اتفاق توی این زمان کوتاه اتفاق افتاده باشه.. بی توجه به مهدی خشک شده، سوار آسانسور میشم و طبقه 3 رو میزنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_شصت سر تکون میده. _باشه عزیزم. در مو
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به جواب آزمایش ميندازم و نفس عمیقی میکشم.. من که دیگه با این درد کنار اومده بودم. هر چی میخواست بشه، هر جی جلوتر میرفت بیشتر نسبت به این بچه نیومده احساس مسئولیت میکردم.. جواب آزمایش رو بین کتاب های دانشگاهی فواد قایم میکنم.. مهندسی خونده بود و حتی به خاطر من، درسش رو هم رها کرده بود.. التماسش کردم.. به پاش افتادم تا درسشو ول نکنه اما فقط یک کلمه جوابم رو داد "زندگی خرج های مهم تری داره" با یاد خاطراتمان بغضم تشدید میشه و نفسم میره برای فوادی که کم کم داشتم تار های سفیدی توی موهاش میدیدم.. هزار جا دختر بچه هایی رو دیده بودم و با ذوق اونها رو به فواد نشون میدادم و فواد لعنتی.. هر بار بی احساس سر تکون میداد. نفس عمیقی میکشم و به سمت آشپزخونه میرم. خانواده شو آخر هفته دعوت کرده بود و من شَک نداشتم تا اون روز میمیرم و زنده میشم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " به سمت آپارتمان رفتم و کلید توی در چرخوندم.. وارد شدم که بوی غذا بلند شد... متعجب نگاهی به اطراف ميندازم و با دیدن پرستش که روی مبل خوابش برده تعجبم بیشتر میشه... همه اینجارو اون تمیز کرده بود؟ ریشخندی میزنه.. دخترک قصد داشت اینجوری توی دلش جا باز کنه؟! کور خونده بود.. به سمتش میرم و بالای سرش قرار میگیرم تن نحیفش روی مبل افتاده و چشم هایش بی رمق روی هم افتاده.. موهای فرش روی صورتش ریخته شده و صورت بی آرایشش بیش از هر چیزی نظرم رو جلب میکنه... این دختر زیادی خوشکل بود... خوشکلی هایی که برای خودش بود. نه از جنس عمل های امروزی.. با دیدن صورت‌ش خنده کجی گوشه لبهام نقش میگیره.. خستگی ازش می‌بارید... دست میبرم و تکونش میدم... نرمی دستهاش باعث میشه سریع عقب بکشم با رسیدن دستم به بدن‌ش جیغی میزنه و از جا میپره... ترسیده چشم باز میکنه و وحشت زده نگاهی به اطراف میندازه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " دستی به موهای خاکی ام میکشم و به سمت خونه میرم.. با رسیدن به دَر خونه، وسایل روی زمین میزارم و دَر باز میکنم.. +مستانههه؟ با نشنیدن جوابی از سمتش اخم هام توی هم میره... وسایل جلوی در رها میکنم و داخل میام.. +خانوم؟! باز هم سکوت.. با صدای سرفه هایی ترسیده به سمت اتاق آخر میرم... صدا از روشویی بود. در رو باز میکنم و با دیدن مستانه و حال خرابش از فرط خفگی سینه ام به خس خس میوفته... تمام محتویات معده اش رو داره بالا میاره و با دیدن من بلند میزنه زیر گریه.. به سمتش میرم و دستم روی دستش میزارم.. +گریه ات برا چیههه دیگه؟! چت شده تو؟! به هق هق افتاده و وسط نفس نفس زدن هاش به سختی جواب میده.. _مس... مسموم شدم فواااد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
امروز با مناسبت عید شعبان دو پارت از رمان پرستش عشق رو براتون قرار میدیم..
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " نگاهی چرخید و روی من ایستاد.. چند ثانیه بهم خیره شد و در آخر نگاهی به خودش انداخت.. با دیدن خودش، جیغ دیگه ای کشید... اخم کمرنگی روی پیشونی ام میشینه و نگاهم سمت تاپ جذب‌ش میره... اون حسابی دلبر بود.. چشم بالا میارم که لب میزنه.. _تورو خدا... نگاه کردنم رو میگفت؟! اخمم تشدید میشه و با جدیت به‌ش خیره میشم.. کتم رو از تن بیرون میکشم و گوشه مبل ميندازم... با جدیت لب میزنم. _ نترس... جذاب نیستی برام.. مثل تو زیاد دیدم.. بعد هم بدون اینکه نگاهی بهش بندازم عقب کشیدم و با سمت اتاقم رفتم.. حرصی ام می‌کرد... حسابی از دستش عصبانی میشدم و در کنار عصبانیت زیادی در موردش کنجکاو بودم.. کنجکاو از اینکه کشف‌ش کنم... از اینکه بدونم چجوریه و جنسش مثل بقیه دختر های اطرافمه؟! وارد اتاق میشم و در رو پشت سرم میبندم.. با اینکه حسابی گرسنه بودم اما حاضر بودم قید بوی غذا راه افتاده رو بزنم ولی دیگه نبینمش... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿