eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق #پارت_364 سوار هواپیما شدیم و روزه سکوت امی
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق هواپیما شروع به تکان خوردن میخوره و بالاخره قصد پرواز می‌کنه... دستم روی پاهام فشرده میشه و صدای موتور ها توی گوشم ته دلم خالی می‌کنه . چشم هامو محکم روی هم فشار میدم که دست امیرعلی روی دستم میشینه .. چشم باز میکنم و نگاهی به دستش میندازم . فهمیده بود.. فهمیده بود ترسیدم. +امیرعلی ؟! بی حرف سری تکون میده که لب میزنم +ببخشید ! من نمی‌خواستم ناراحتت کنم.؛ نیم نگاهی بهم میندازه و جدی لب میزنه -دوست ندارم در موردش حرف بزنم . در ضمن هواپیما هم بلند شده و دستش از روی دستم برمیداره و من گیج نگاهی به اطراف میندازم .. نفس راحتی میکشم و باز هم خیره نگاهش میکنم ... دلم میخواست حرف بزنه و این سکوتش عذابم میداد ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
من تو را در همه ثانیه ها کم دارم! مشکلی نیست بگویند طرف کم دارد.
هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
زنم بود، ولی پیشم روسری سر می‌کرد! برادرم روز عروسیش فرار کرد و من به‌خاطر حفظ آبروی خاندان و به اجبار پدرم نامزدشو عقد کردم... وقتی رفتیم زیر یه سقف پیش من روسری سر می‌کرد و با لباس پوشیده می‌گشت، جوری که فقط تار موهای جلوش پیدا بود. یه روز رفتم بازار و عمدا یه لباس حریر نازک گرفتم، شب رفتم تو اتاقش، لباس خواب رو گرفتم روبه روش و گفتم: از امشب به بعد با این لباس تو خونه می‌گردی، زن شرعی و قانونی منی، من شوهرتم نامحرم نیستم که پیش من با چادر چاقچور می‌گردی! با خجالت سرشو انداخت پایین و گفت: من، من نمی‌تونم. حرصم گرفت، لباس رو انداختم روی تخت و گفتم: خوش ندارم رو حرفم، حرف بیاد، ضمنا جای خواب زن پیش شوهرشه نه جدا! https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
پسره بخاطر ابروی خانواده‌ش مجبور میشه نامزد داداششو عقد کنه ولی دختره😭😭😭😭 این سرگذشت واقعی خیلی خفننن و بدون حذفیاته😭😍👇🏼 https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پدرم نذاشت با عشقم ازدواج کنم بعدها با مردی ازدواج کردم که زندگی ام روجهنم کرد سال ها بعد عشقم را در حرم امام رضا دیدم😱😳 اما اونجا چیزی دیدم که باورم نمیشد عاشق پسر همسایمون بودم اما وقتی آقام به عشقم جواب رد داد باهاش از خونه فرار کردم،سه روز بیشتر نگذشته بود که آقام پیدام کرد🥶 اون قدر کتکم زد که هیچ وقت جرئت نکردم درباره بلایی که سرم آورد به کسی چیزی بگم،بعد هم مجبورم کرد با مردی ازدواج کنم که خودش یه راز بزرگ داشت؛رازی که از همه پنهون کرده بود سال ها تاوان اون سه روز رو دادم تا اینکه یه روز بعد از سالها، تو حرم امام رضا چشمم به عشقم افتاد، اما چیزی که اون روز از دهن عشقم شنیدم تمام دنیام رو به هم ریخت!❤️‍🔥👇👇 https://eitaa.com/joinchat/4256695474C19a2829a6e اتفاق وحشتناکی که زندگیمو خراب کرد😭🔥👆
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 صدای پیامک موبایلم بلند میشه و من بالاخره چشم از سرچ کردن میگیرم . سیمین بود . « سلام خوبی ؟! » لبخند کجی روی لبهام میشینه... طاقت نداشت .. + سلام سیمین . دو ساعت از رفتن تو نگذشته .. مشخصه که حالمون خوبه . موبایل توی دستم میگیرم و به سرعت صدای پیام باز هم بلند میشه « یعنی خاک تو سرت مستانه ! یک ذره نه لیاقت داری نه شعور ! تورو به جای کلاس آرایشگری باید می‌فرستادن کلاس شعور و تربیت فردی» بلند میزنم زیر خنده. زیر شکمم تیر می‌کشه و صدای ناله ام بلند میشه. دست روی دهنم می‌زارم و نفس عمیقی میکشم. بی حسی ام تموم شده بود و کم کم داشت درد جای بخیه ها به سراغم می اومد ... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
همه‌ی دل خوشی‌ام آخرِ شب ها اين است، دو سه خط با تو سخن گفتن و آرام شدن ..🐿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق +امیرعلی. آخرین بار که اومدی مشهد چند سال پیش بود ؟! دستی به ته ریشش میکشه. ابرویی بالا میندازه و همون‌جوری که به جلو خیره است لب میزنه -نمیدونم .. دقیق یادم نیست ‌. فکر میکنم خیلی وقت نبود مرضی فوت کرده بود. بهت زده به سمتش برمی‌گردم و گیج لب میزنم + یعنی نزدیک ده ساله نرفتیییی !؟ سری تکون میده -زیاد علاقه نداشتم برم . الان هم .. اگه تو نبودی احتمالش نبود بیام . بهت زده لب میزنم +چطور میتونی !! نیم نگاهی بهم میندازه و بر خلاف من که حسابی ماتم برده بی‌خیال لب میزنه -چون هیچ وقت احساس تعلقی به اونجا نداشتم.. هیچ حسی نداشتم وقتی میومدم البته ..‌اخرین بازی که اومدم حتی به بلوغ هم نرسیده بودم .. سرجام صاف می‌شینم .. +مطمعنم عاشقش میشی امیر علی.. اونقدر زیاد که بعد از ده روز دل کندن برات سخت ترین کار دنیاس .. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨ اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی‌ داریم 😍. یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️ جهت عضویت مبلغ 144 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید . 6037997148598346 اکبرزاده فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من یاسینم! برای انتقام از پدرم، با ملیکا ازدواج کردم. قرار بود فقط سند زمین رو بگیرم و بعد ولش کنم. ولی اون دختر هر روز با یه لبخند سعی می‌کرد دلم رو به‌دست بیاره و من، هر روز یه تکه از غرورش رو زیر پام له می‌کردم. اون شب کتم رو برداشتم که برم. آروم جلو اومد. _ امشبم دیر میای؟ _ آره. با تردید گفت: _ راستش اینجا خیلی‌ بزرگه. تنها می‌ترسم! میشه زودتر برگردی؟! پوزخند زدم. _ روز خواستگاری که بهت گفتم بگو نه، باید به فکر ترس هاتم می‌بودی! اشک توی چشم‌هاش جمع شد، اما برام مهم نبود. دستم رو روی دستگیره گذاشتم و گفتم: _ اصلاً شاید امشب خونه هم نیام. ترجیح میدم شبم رو جایی بگذرونم که از دیدن یه نفر، حالم به هم نخوره. در رو بستم و رفتم؛ ولی فردا که برگشتم، ملیکا نبود. وارد اتاقش شدم و با چیزی که دیدم، تمام بدنم یخ زد. اون موقع بود که فهمیدم چرا ازم می‌خواست زودتر برگردم؛ ولی حیف دیر شده بود و اون...❌ ادامه‌ی پارت⬇️ https://eitaa.com/joinchat/3956934228C9d3c3437bb IR 29