eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.1هزار دنبال‌کننده
936 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده الی
اسم من غزالِ ! زندگینامه‌ی من روایتی واقعی از دهه ۳۰ هست! دختر زیبا و‌ تحصیلکرده شهری بودم که اصلا با فرهنگ ایل آشنایی نداشتم! بنا به مناسبات کاری پدرم، مجبور شدم زن سلطان ایل کُرد بشم..! روز خاستگاری، با  نگاه مغرور و صدای کلفت گفت: -موهای زیبایی داری!! تا دیروز توی شهر هرجور گشتی نوش جانت ! از فردا که زن من‌میشی عین زنان ایل لباس میپوشی و مراقب رفتارت هستی! تا روی دوم منو نبینی بهش میگن روی سگ ! جسورانه به چشمان پر از ابهتش خیره شدم و گفتم: -من همیشه باب روز میپوشم سلطان ! محض اطلاعتون از سگ هم نمیترسم! گره اخمش رو در هم کشید با پوزخندی عصبی گفت: -ببینیم و تعریف کنیم دختر شهری! من که میگم عین سگ از سگ میترسی! https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
هدایت شده از گسترده الی
یعنی هرچی ارباب رعیتی خوندی بذار کنار بیا ببین چی برات آوردم🤩 رمان «غزال در عقد سلطان» به قلم حرفه ای ترین نویسنده رمانهای ارباب رعیتی که حالا اومده ایتا😍بیا بخون ببین چه شاهکاریه این رمان عضویتش به شدت محدوده جا نمونی https://eitaa.com/joinchat/3931178698Cd9d15c913e
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بالاخره انتخاب کرده بودم اسم پسرک عزیزمو‌ که این چند روز جانم شده بود. اسمی که شباهت زیادی به شخصیتش میداد . نیواد ... شجاعت و قدرت پسرم توی این نه ماه به همه ثابت شده بود .. حتی دکتری که از وضعیت روحی و قرص هام با خبر بود ... همیشه می‌گفت این بچه حرفی برای زدن توی این دنیا داره که تا این اندازه‌ مقاومت می‌کنه .. -دوستت نیومده ؟! نگاهی به پرستار میندازم و لبخندی میزنم . به این پرستار هم عادت کرده بودم + نه .. خودمم نگرانش شدم . از صبح نه جواب تلفن میده و نه خبری ازش هست . نگاهی به برگه های مقابلش میندازه و سری تکون میده . - نگران نباش . پیداش میشه تا شب . تو هم تا فردا از اینجا راحت میشی و میری سر خونه زندگی ات .. لبخند کج و کوله ای تحویلش میدم و مشغول بازی با دستهام میشم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 از کدام خونه و زندگی صحبت میکرد ؟! نگران برای بار هزارم شماره سیمین رو میگیرم باز هم جواب نمی‌دهد. عصبی پیامی براش می‌فرستم و ملافه روی بدنم میندازم . وارد گالری میشم و نگاهی به عکسی که از نوزاد سه روزه ام گرفته بودم میندازم . لبخندی میزنم و روی موبایل رو لمس میکنم‌ دلم هواشو کرده بود.. هوای در آغوش کشیدنش رو .. چند عکس ازش گرفته بودم تا هر وقت دلم براش تنگ شد عکس هاش رو ببینم.. ناخودآگاه وارد صفحه پروفایل میشم و روی عکس نیوادم میزنم .. عکس رپ پروفایل میزارم و با ذوق می‌خندم.. میدونستم . ته دلم خبر داشتم که فواد عوضی شماره‌ ام رو داره و حتی یکی از دلایلش هم همین بود. دلم میخواست ببینه .. ببینه با ترک کردن من چه بلایی بر سر زندگی اش اومده و چه زندگی رو ترک کرده. نفس عمیقی میکشم و موبایلم روی میز میزارم که در باز میشه و سیمین داخل میاد... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
توی vip اتفاق هایی افتاده که هیچکس باورش نمیشه🤫👌... جهت عضویت در چنل vip مبلغ 90 هزار تومن رو به شم
اگه بدونید همین نیواد خان توی vip چه شیرین زبونی هایی میکنه 🥲😂.. جهت عضویت در چنل vip مبلغ 95 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید... 6037997148598346 اکبرزاده.. فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید... @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔻آموزش تخصصی و رایگان اول ابتدایی تا پایه نهم 🔸آموزش ریاضی، علوم، فارسی، زبان، عربی، تغذیه، روانشناسی و ... اول دبستان 👈🏼 @darsoone1 دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2 سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3 چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4 پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5 ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6 پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7 پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8 پایه نهم 👈🏼 @darsoone9 💯بفرستید برای افرادی که بچه مدرسه ای دارن
من دخترِ فقیری بودم با موهای نارنجی که همه صدام میزدن آناشرلی، وقتی اون خانواده ی پولدار برای خواستگاری منِ فقیر اومدن همه ی فامیل از حسادت داشتن می ترکیدن😶‍🌫️ داماد اون قدر همه چی تموم بود که خانواده م همون اول قبول کردن و خیلی زود عقد کردیم. بعدش هم منو به عنوان عروس با خودشون به شهر شون بردن اوایل همه چی خوب بود اما خیلی زود فهمیدم این خانواده مشکوک وعجيبن...🫣 مخصوصاً شوهرم و برادر فلجش😓 شوهرم، برادرش خیلی دوست داشت همه ی کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد، حتی خیلی وقتها اونو به من ترجیح می داد و این موضوع آزارم میداد...اما هربار رفتارها و عادت های عجیبشون منو شوکه میکرد از همون اول یه چیز بدجوری ذهنم درگیر کرده بود. شوهرم هر شب یه لیوان شیر با یه بادمجون خام میزاشت توی سینی و میرفت اتاق برادرش🙄 اوایل سعی می کردم اهمیت ندم اما وقتی هر شب تکرار شد کنجکاوی مثل خوره افتاده بود به جونم یه شب بالاخره صبرم تموم شد وقتی شوهرم مثل همیشه با یه لیوان شیر و بادمجون رفت سمت اتاق برادرش دیگه نتونستم تحمل کنم.آروم دنبالش رفتم و از پنجره یواشکی داخل اتاق رو نگاه کردم یه قسمت کوچیک از پرده کنار رفته بود. با کنجکاوی چشمم رو به همون شکاف دوختم و داخل نگاه کردم که به لحظه خشکم زد،اصلاً باورم نمیشد چیزی که می دیدم واقعی باشه...😔♨️ https://eitaa.com/joinchat/575602711C53cd5437f1
دل بسته ام به تو و من با خیال تو ، دل خود شاد میکنم...
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یروز با ننمو آبجیم توران رفته بودیم حموم عمومی که تنی به آب بزنیم!!🧼 رسم بر این بود که قبل از حموم همه جمع میشدن، یکی ضرب میگرفت و بقیه دست میزدن، هر کی هم برا پسرش دنبال عروس بود تو همون بین دختر انتخاب میکرد، بخاطر بابای عیاشم هیشکی در خونمون رو نمیزد و جفتمون رسما ترشیده بودیم ، برای همین وقتی ضرب گرفتن من بلند شدم رفتم وسط و..😬🤦🏻‍♀ https://eitaa.com/joinchat/3447193688Ca4d6e8a13f غافل ازینکه یه پسر از پنجره نور گیر داشت منو دید میزد و بخت سیاهمو نوشت😭😭💔
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق ناراحت به سمتش برمی‌گردم . چشم روی هم گذاشته و انگار واقعا قصد ادامه دادن نداره... +من از تو نمی‌ترسم ... صدای پوزخندش سوهان روحم میشه . چشم روی هم گذاشته .. سرم به سمت مخالف میچرخونم و نفس عمیقی میکشم . داشت دردسر بزرگی میشد . اگر بار دیگر همچین اتفاقی می افتاد معلوم نبود واکنشش چجوری باشه .. اصلا ... اصلا اینکه از خونه بیرون زده بود تن و بدنم را لرزانده بود... با وضعیت درستی بیرون نزده بود و مشخص نبود قرار است پیش کی بره .. من.. من زنش بودم اما نمی‌تونستم آرامش کنم . کلافه دستم روی چادرم مشت میشه و عصبی نفسم بیرون میدم .. کاش مادرم بود . مادری که به من رو از این وضعیت نجات بده .. چشم روی هم میزارم .. نمی‌تونستم چیزی به مامان بگم اگر میگفتم نمیپرسید توی این مدت اوضاع تون چجوری خوب شده که هنوز زنش نیستی ؟! فکر ها داشت مثل موریانه مغزم رو می خورد . 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛