هدایت شده از تبلیغات گسترده پرگاس
وقتی وارد کلاسشون شدم چشماش چهارتا شد...
فکر نمیکرد انقدر گریههای شبانهاش برام مهم باشه. فکر میکرد هنوزم پی انتقاام میگردم.
هم کلاسیش با متلک گفت:
_ جون چه معلم خوشتیپی... من با شما عمرا تجدید بشما...
خندیدم و زیر پوستی گفتم:
_ خداروشکر تا باشه از این شاگردا.
همین که تارا فهمید جنی شد و دستشو بلند کرد.
_ آقا اجازه ولی شما شوهر منی....
نزدیک بود از عصبانیت منفجر بشم آخه مدیر شرط کرده بود کسی نفهمه. همین که زنگ آخر مدرسه خورد کشون کشون سوار ماشینم کردمش و....
ادامه این عاشقانه جذابو اینجا بخون😍👇
https://eitaa.com/joinchat/621217426C76895b3601
🚷خصوصی این عاشقانه خوونبسی از سمت ما بخاطر شروعش فقط برای ده نفر اول رایگاانه ها🚷
من امیر یلم پسر خان بختیاری
دختر خالهی پونزده سالهم مجبور شد به جای خو،،ون بهای قتلی که پدرش انجام داده بود باهام ازدواج کنه... ازم میترسید و فراری بود تا اینکه فهمید معلم مدرسهشون شدم و از سر حسادت....
https://eitaa.com/joinchat/621217426C76895b3601
عاشقانه خوونبسی انتقاامی از زندگینامه امیریل و تارا فقط برای ده نفر اول رایگاانه🚷🙊
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_370
در رو باز میکنه و اشاره ای به من میکنه ...
نگاهی به داخل میندازم و قدمی به سمت جلو برمیدارم .
در عاجزانه ترین حالت ممکن بودم ..
داخل میشم و با صدای بسته شدن در به سمت امیرعلی برمیگردم .
اولین چیزی که توی ذوق میخوره اتاق سه تخته ای هست که گرفته..
بغضی که قصد رشد کردن در گَلویم را دارد به هر بدبختی هست قورت میدم .
قصد داشت خودش به روی آن تخت یک نفره بخوابد ...
-تا صبح میخوای همینجا وایسی؟!
تکانی میخورم و به سمت جلو میرم .
چادرم در میارم و گوشه تخت میزارم .
روی تخت میشینم و زل میزنم به پنجره اتاق .
با دیدن گنبد حرم امام رضا اشک توی چشم هام جمع میشه و لبهام شروع به لرزیدن میکنه .
سر پایین میندازم و بی توجه به امیر علی نفس عمیقی میکشم .
- اگه بودن من باعث میشه لباست رو عوض نکنی اتاق جدا بگیرم ...
وحشت زده بهش خیره میشم و قطره اشک سمجی روی گونه هام فرود میاد .
سخت شده بود .
کنایه می زد و می سوزاند..
عاجزانه بهش خیره میشم و صدای معترضم بلند میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_371
صدای معترضم بلند میشه..
+ چی میگی امیر علی ؟!
حرفه میزنی ؟!
معلومه از صبح تا حالا چرا انقد عذابم میدی ؟!
خسته شدم از حرفات دیگه ..
انگار که منتظر همین حرف از سمت منه چرا که عصبی به سمتم میاد و مقابلم می ایسته
-چیه ؟!
دروغ میگم ؟!
کم توی خونه شال و روسری میکنی ؟!
کم خودتو میپوشونی که حرفم دروغ باشه ؟!
هااان!؟
خسته تر از خودش بلند میشم .
داشتم دیوانه میشدم و دیگه نمیدونستم باید چیکار کنم ..
مقابلش می ایستم و روسری ام رو گوشه ای پرت میکنم ...
مشغول باز کردن دکمه های مانتو ام میشم که صدای متعجبش بلند میشه .
- چیکار داری میکنی ؟
به گریه می افتم...
لبهام شروع به لرزیدن میکنه ..
یکی یکی دکمه هام رو باز میکنم که دستش روی دستم میشینه .
- چه مرگته پرستش ؟!
صدای جیغم بلند میشه
+ من چه مرگمهههه!؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
جهت عضویت مبلغ 144 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
سلام عزیزای دلم ...
خوش اومدید به کانال خودتون ..🥰🫶
شما با بنری عوض شدید که در رمان ما اتفاق افتاده ..🙃.
پارت اول پارت رمان ...
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم نظامی بود،بخاطرحماقتم با ابروش بازی کردم و مجبور شدعقدم کنه ،اما از همون شب اول اتاقشوجدا کرد وگفت:فکر کردی با زیباییت می تونی منو خام کنی من مثل پسرای دور برات نیستم حالم ازت بهم میخوره...
اما چندماه بعد بخاطر مامویت رفتیم روستای مرزی بین راه برف شدید گرفت، و تمام راه ها بسته شد مجبور شدیم برای زنده موندن به امامزاده کنار روستا بریم، اما از شانسمون درش قفل بود گوشه ستون های امامزاده پناه گرفتیم ،خیلی سردبود جوری که کم مونده بود از حال برم سهراب کنارم نشست حالش عجیب بود چشماشو ازم میدزدید مدام به موهاش چنگ میزد آخرش طاقت نیاورد دستشو دورشونه ام حلقه کرد وبا صدای بم و جذابش گفت:داری میلرزی این برف معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه...
سرش پایین بود کلافه گفت:چند وقتی همش بد میارم حس میکنم خدا ازم رو برگردوند حتی امامزاده قدیمی روستام درش برام بسته است شاید دلیلش این باشه در حق زنم کوتاهی کردم..گیج نگاهش میکردم که سرمو سمت شونه اش گذاشت آروم گفت:
این داستان واقعی با تمام جزئیات تو این کانال بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
هدایت شده از گسترده الی
همش۱۶سالم بود که برای شنا رفتم استخر همسایه، با دوستم جوری نقشه چیده بودم که با ابرو ریزی مجبور کنم پسر همسایه که نطامی بود عقدم کنه،اما وقتی با اون ابرو ریزی پلیسا ریختن توی استخر به غلط کردن افتادم ،اما دیگه دیر شده بود ابروم رفت،پس خودمو زدم به مظلومیت سهراب با عصبانیت داد میزد و منو نشون میداد ومیگفت:به همون خدای بالا سر من دستم به این دختر نخورده من هیچ کاری باهاش نکردم ..
سمت پدربزرگش رفت و بابغض گفت:به همون محرمی که ده روزشو سینه میزنی به همون مکه ای که اسم خدا رو صدا زدی من عوضی نیستم من به ناموس کسی چشم نداشتم...
اما من جوری همه چیو چیده بودم که همه تقصیر افتاده بود گردنش وهیچکس حرفشو باور نمیکرد سرمو پایین انداخته بودم از خشمش دور باشم
چشمهاش پر از خشم بود، رگهای پیشونیش زده بود بیرون. حرف پدر بزرگش به سهراب یک کلام بود بی آبرویی کرد باید تقاص پس بدی
کنارم نشست. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد. مثل ابر بهار گریه میکردم یدفعه
با اون صدای بم و گیراش آروم کنار گوشم گفت:بلایی سرت میارم که روزی صدبار بگی کاش تو اون استخر خفه شده بودم. با آبروی من بازی میکنی؟دستش رو پام مشت شد دستمو گرفت، بلند شد و همهچی شروع شد…
این داستان جذاب توی کانال زیر بخونید :
👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهشش
ادامه میدم
- خب ؟!
برای شناسنامه نیوادم چی گفتن ؟!
ابرو هاش بالا میپره
قدمی جلوبرمیداره و مقابلم می ایسته.
- چی گفتی ؟!
نیواااد؟!
اسم انتخاب کردی براش ؟!
سری تکون میدم و با لبخند جوابش رو میدم
+ اره ..
نیواد .. یعنی ..شجاع !
سری به نشونه تایید تکون میدم که لب میزنه
- نه خوشم اومد !
با اینکه یکم شبیه اسم اون پفیوزه ولی خیلی قشنگه..
وا میرم .
اونقدر خشکم میزنه که کیک توی دستم روی پاهام می افته ..
مات و مبهوت به سیمین خیره میشم که ترسیده جلو میاد .
- چی شده ؟!
سر پایین میندازم و بغضی که سر گلو ام گیر کرده نمیگذازه حرفی بزنم .
+ دقت نکرده بودم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
𓆩♡𓆪 ﷽ 𓆩♡𓆪
#پارت_اول
من پریچهرم، شونزده سالم بود که نامزد پسرعموم، بهزاد، شدم. عموم، حاج یونس فخار، مرد پولدار و سرشناسی بود که دخترای فامیل آرزوی عروس شدنش رو داشتن. پسر بزرگش، قباد، خشک و مذهبی بود و منم تو عمرم یکیدوبار بیشتر ندیده بودمش، اما بهزاد خوشرو و خوشبرخورد بود.
قرار بود عقد و عروسیمون رو با هم بگیریم. از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم؛ سرتاپامو طلا گرفته بودن و بیصبرانه منتظر بودم زن بهزاد بشم.
روز عروسی، وقتی لباس سفیدمو پوشیدم، آرایشگر با لبخند گفت:
_خوش به حال دوماد! نمیدونم تا آخر عروسی چطوری میخواد دلشو نگه داره!
با خجالت همراه مادرم سر سفرهی عقد نشستم. وسط شادی مهمونا، خبر دادن حاج یونس گفته حجاب کنن تا عاقد بیاد. مادرم چادر وال سفید رو روی سرم انداخت، اما با گذشت نزدیک یه ساعت هنوز خبری از داماد نبود.
بالاخره عاقد خطبه رو خوند:
_دوشیزهی محترم، بنده وکیلم شما رو به عقد قباد فخار دربیارم؟
با شنیدن اسم قباد، خشکم زد! سرمو بالا گرفتم و صورت خشک و جدیش رو دیدم.
مادرم کنار گوشم پچپچ کرد:
_بله رو بگو! بهزاد فرار کرده، باید زن قباد بشی! آبرومون رفت!
با ترس و لرز بله گفتم و بیخبر از همهچیز، زن برادرشوهرم شدم!
آخر شب، قباد منو به خونهش برد. با لباس عروس روی تخت اشک میریختم که وارد اتاق شد و در رو بست. بازومو گرفت، بلندم کرد و تورمو بالا زد. لباس حریری جلوم گرفت و خشک گفت:
_اینو بپوش، همین الان!
به اجبار لباسو از دستش گرفتم و جلوی چشمهاش مشغول پوشیدنش شدم که...
ادامه رمان در لینک زیر
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11