عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
جهت عضویت مبلغ 144 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
شروع حراجی های خفن و پشم ریزون لباس های پاییزی🍂🤭
اینجا همه لباس هاش زیر قیمت بازاره👗🤩👡
پخش و همکاری در فروش✅
ارسال رایگان✅
امکان خرید در باسلام✋
https://eitaa.com/joinchat/2357266078C7c381deb23
تضمین کیفیت هم داره 🛍😍
هدایت شده از پـرسـتشِ دلᥫ᭡
سلام عزیزای دلم ...
خوش اومدید به کانال خودتون ..🥰🫶
شما با بنری عوض شدید که در رمان ما اتفاق افتاده ..🙃.
پارت اول پارت رمان ...
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
هدایت شده از گسترده الی
شوهرم نظامی بود،بخاطرحماقتم با ابروش بازی کردم و مجبور شدعقدم کنه ،اما از همون شب اول اتاقشوجدا کرد وگفت:فکر کردی با زیباییت می تونی منو خام کنی من مثل پسرای دور برات نیستم حالم ازت بهم میخوره...
اما چندماه بعد بخاطر مامویت رفتیم روستای مرزی بین راه برف شدید گرفت، و تمام راه ها بسته شد مجبور شدیم برای زنده موندن به امامزاده کنار روستا بریم، اما از شانسمون درش قفل بود گوشه ستون های امامزاده پناه گرفتیم ،خیلی سردبود جوری که کم مونده بود از حال برم سهراب کنارم نشست حالش عجیب بود چشماشو ازم میدزدید مدام به موهاش چنگ میزد آخرش طاقت نیاورد دستشو دورشونه ام حلقه کرد وبا صدای بم و جذابش گفت:داری میلرزی این برف معلوم نیست تا کی ادامه پیدا کنه...
سرش پایین بود کلافه گفت:چند وقتی همش بد میارم حس میکنم خدا ازم رو برگردوند حتی امامزاده قدیمی روستام درش برام بسته است شاید دلیلش این باشه در حق زنم کوتاهی کردم..گیج نگاهش میکردم که سرمو سمت شونه اش گذاشت آروم گفت:
این داستان واقعی با تمام جزئیات تو این کانال بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
هدایت شده از گسترده الی
همش۱۶سالم بود که برای شنا رفتم استخر همسایه، با دوستم جوری نقشه چیده بودم که با ابرو ریزی مجبور کنم پسر همسایه که نطامی بود عقدم کنه،اما وقتی با اون ابرو ریزی پلیسا ریختن توی استخر به غلط کردن افتادم ،اما دیگه دیر شده بود ابروم رفت،پس خودمو زدم به مظلومیت سهراب با عصبانیت داد میزد و منو نشون میداد ومیگفت:به همون خدای بالا سر من دستم به این دختر نخورده من هیچ کاری باهاش نکردم ..
سمت پدربزرگش رفت و بابغض گفت:به همون محرمی که ده روزشو سینه میزنی به همون مکه ای که اسم خدا رو صدا زدی من عوضی نیستم من به ناموس کسی چشم نداشتم...
اما من جوری همه چیو چیده بودم که همه تقصیر افتاده بود گردنش وهیچکس حرفشو باور نمیکرد سرمو پایین انداخته بودم از خشمش دور باشم
چشمهاش پر از خشم بود، رگهای پیشونیش زده بود بیرون. حرف پدر بزرگش به سهراب یک کلام بود بی آبرویی کرد باید تقاص پس بدی
کنارم نشست. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد. مثل ابر بهار گریه میکردم یدفعه
با اون صدای بم و گیراش آروم کنار گوشم گفت:بلایی سرت میارم که روزی صدبار بگی کاش تو اون استخر خفه شده بودم. با آبروی من بازی میکنی؟دستش رو پام مشت شد دستمو گرفت، بلند شد و همهچی شروع شد…
این داستان جذاب توی کانال زیر بخونید :
👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهشش
ادامه میدم
- خب ؟!
برای شناسنامه نیوادم چی گفتن ؟!
ابرو هاش بالا میپره
قدمی جلوبرمیداره و مقابلم می ایسته.
- چی گفتی ؟!
نیواااد؟!
اسم انتخاب کردی براش ؟!
سری تکون میدم و با لبخند جوابش رو میدم
+ اره ..
نیواد .. یعنی ..شجاع !
سری به نشونه تایید تکون میدم که لب میزنه
- نه خوشم اومد !
با اینکه یکم شبیه اسم اون پفیوزه ولی خیلی قشنگه..
وا میرم .
اونقدر خشکم میزنه که کیک توی دستم روی پاهام می افته ..
مات و مبهوت به سیمین خیره میشم که ترسیده جلو میاد .
- چی شده ؟!
سر پایین میندازم و بغضی که سر گلو ام گیر کرده نمیگذازه حرفی بزنم .
+ دقت نکرده بودم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
𓆩♡𓆪 ﷽ 𓆩♡𓆪
#پارت_اول
من پریچهرم، شونزده سالم بود که نامزد پسرعموم، بهزاد، شدم. عموم، حاج یونس فخار، مرد پولدار و سرشناسی بود که دخترای فامیل آرزوی عروس شدنش رو داشتن. پسر بزرگش، قباد، خشک و مذهبی بود و منم تو عمرم یکیدوبار بیشتر ندیده بودمش، اما بهزاد خوشرو و خوشبرخورد بود.
قرار بود عقد و عروسیمون رو با هم بگیریم. از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم؛ سرتاپامو طلا گرفته بودن و بیصبرانه منتظر بودم زن بهزاد بشم.
روز عروسی، وقتی لباس سفیدمو پوشیدم، آرایشگر با لبخند گفت:
_خوش به حال دوماد! نمیدونم تا آخر عروسی چطوری میخواد دلشو نگه داره!
با خجالت همراه مادرم سر سفرهی عقد نشستم. وسط شادی مهمونا، خبر دادن حاج یونس گفته حجاب کنن تا عاقد بیاد. مادرم چادر وال سفید رو روی سرم انداخت، اما با گذشت نزدیک یه ساعت هنوز خبری از داماد نبود.
بالاخره عاقد خطبه رو خوند:
_دوشیزهی محترم، بنده وکیلم شما رو به عقد قباد فخار دربیارم؟
با شنیدن اسم قباد، خشکم زد! سرمو بالا گرفتم و صورت خشک و جدیش رو دیدم.
مادرم کنار گوشم پچپچ کرد:
_بله رو بگو! بهزاد فرار کرده، باید زن قباد بشی! آبرومون رفت!
با ترس و لرز بله گفتم و بیخبر از همهچیز، زن برادرشوهرم شدم!
آخر شب، قباد منو به خونهش برد. با لباس عروس روی تخت اشک میریختم که وارد اتاق شد و در رو بست. بازومو گرفت، بلندم کرد و تورمو بالا زد. لباس حریری جلوم گرفت و خشک گفت:
_اینو بپوش، همین الان!
به اجبار لباسو از دستش گرفتم و جلوی چشمهاش مشغول پوشیدنش شدم که...
ادامه رمان در لینک زیر
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
شبی که زنم شد تو آغوشم اشک میریخت توجه ای نکردم توی گوشش گفتم تحمل کن در عوض مادرت آزاد میشه...
زنی که بابام کشته بود، یه دختر خوشگل سفید چشم عسلی داشت اسمش ملودی بود یک روز اومده بود که ازم رضایت بگیره منم بهش یه پیشنهاد خوب دادم که عقد موقعت ام شه ناباور چشم دوخت بهم و زمزمه کرد یعنی چی اقا؟؟😶🌫😱
پوزخندی زدم و گفتم واضح گفتم ملودی
و بیخیال لم دادم روی مبل و تکرار کردم
مگه رضایت نمیخوای دختر عقد موقعت ام شو اگر آماده ای بخونم خطبه رو شوکه شده بود؛ خیره بهم گفت آخه من دخترم❗️🥺
لبخندی زدم و گفتم منم همین میخام زندگیت دربرابر آزادی مادرت..👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/4256695474C19a2829a6e
دچار عشق ممنوعه شدمو رفتم تو دل آتیـ🔥ــش