هدایت شده از گسترده الی
همش۱۶سالم بود که برای شنا رفتم استخر همسایه، با دوستم جوری نقشه چیده بودم که با ابرو ریزی مجبور کنم پسر همسایه که نطامی بود عقدم کنه،اما وقتی با اون ابرو ریزی پلیسا ریختن توی استخر به غلط کردن افتادم ،اما دیگه دیر شده بود ابروم رفت،پس خودمو زدم به مظلومیت سهراب با عصبانیت داد میزد و منو نشون میداد ومیگفت:به همون خدای بالا سر من دستم به این دختر نخورده من هیچ کاری باهاش نکردم ..
سمت پدربزرگش رفت و بابغض گفت:به همون محرمی که ده روزشو سینه میزنی به همون مکه ای که اسم خدا رو صدا زدی من عوضی نیستم من به ناموس کسی چشم نداشتم...
اما من جوری همه چیو چیده بودم که همه تقصیر افتاده بود گردنش وهیچکس حرفشو باور نمیکرد سرمو پایین انداخته بودم از خشمش دور باشم
چشمهاش پر از خشم بود، رگهای پیشونیش زده بود بیرون. حرف پدر بزرگش به سهراب یک کلام بود بی آبرویی کرد باید تقاص پس بدی
کنارم نشست. عاقد شروع کرد به خوندن خطبه عقد. مثل ابر بهار گریه میکردم یدفعه
با اون صدای بم و گیراش آروم کنار گوشم گفت:بلایی سرت میارم که روزی صدبار بگی کاش تو اون استخر خفه شده بودم. با آبروی من بازی میکنی؟دستش رو پام مشت شد دستمو گرفت، بلند شد و همهچی شروع شد…
این داستان جذاب توی کانال زیر بخونید :
👇
https://eitaa.com/joinchat/1439500065C019fd0088e
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_دویستپنجاهشش
ادامه میدم
- خب ؟!
برای شناسنامه نیوادم چی گفتن ؟!
ابرو هاش بالا میپره
قدمی جلوبرمیداره و مقابلم می ایسته.
- چی گفتی ؟!
نیواااد؟!
اسم انتخاب کردی براش ؟!
سری تکون میدم و با لبخند جوابش رو میدم
+ اره ..
نیواد .. یعنی ..شجاع !
سری به نشونه تایید تکون میدم که لب میزنه
- نه خوشم اومد !
با اینکه یکم شبیه اسم اون پفیوزه ولی خیلی قشنگه..
وا میرم .
اونقدر خشکم میزنه که کیک توی دستم روی پاهام می افته ..
مات و مبهوت به سیمین خیره میشم که ترسیده جلو میاد .
- چی شده ؟!
سر پایین میندازم و بغضی که سر گلو ام گیر کرده نمیگذازه حرفی بزنم .
+ دقت نکرده بودم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
𓆩♡𓆪 ﷽ 𓆩♡𓆪
#پارت_اول
من پریچهرم، شونزده سالم بود که نامزد پسرعموم، بهزاد، شدم. عموم، حاج یونس فخار، مرد پولدار و سرشناسی بود که دخترای فامیل آرزوی عروس شدنش رو داشتن. پسر بزرگش، قباد، خشک و مذهبی بود و منم تو عمرم یکیدوبار بیشتر ندیده بودمش، اما بهزاد خوشرو و خوشبرخورد بود.
قرار بود عقد و عروسیمون رو با هم بگیریم. از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم؛ سرتاپامو طلا گرفته بودن و بیصبرانه منتظر بودم زن بهزاد بشم.
روز عروسی، وقتی لباس سفیدمو پوشیدم، آرایشگر با لبخند گفت:
_خوش به حال دوماد! نمیدونم تا آخر عروسی چطوری میخواد دلشو نگه داره!
با خجالت همراه مادرم سر سفرهی عقد نشستم. وسط شادی مهمونا، خبر دادن حاج یونس گفته حجاب کنن تا عاقد بیاد. مادرم چادر وال سفید رو روی سرم انداخت، اما با گذشت نزدیک یه ساعت هنوز خبری از داماد نبود.
بالاخره عاقد خطبه رو خوند:
_دوشیزهی محترم، بنده وکیلم شما رو به عقد قباد فخار دربیارم؟
با شنیدن اسم قباد، خشکم زد! سرمو بالا گرفتم و صورت خشک و جدیش رو دیدم.
مادرم کنار گوشم پچپچ کرد:
_بله رو بگو! بهزاد فرار کرده، باید زن قباد بشی! آبرومون رفت!
با ترس و لرز بله گفتم و بیخبر از همهچیز، زن برادرشوهرم شدم!
آخر شب، قباد منو به خونهش برد. با لباس عروس روی تخت اشک میریختم که وارد اتاق شد و در رو بست. بازومو گرفت، بلندم کرد و تورمو بالا زد. لباس حریری جلوم گرفت و خشک گفت:
_اینو بپوش، همین الان!
به اجبار لباسو از دستش گرفتم و جلوی چشمهاش مشغول پوشیدنش شدم که...
ادامه رمان در لینک زیر
https://eitaa.com/joinchat/3023963714C9c5e554b11
شبی که زنم شد تو آغوشم اشک میریخت توجه ای نکردم توی گوشش گفتم تحمل کن در عوض مادرت آزاد میشه...
زنی که بابام کشته بود، یه دختر خوشگل سفید چشم عسلی داشت اسمش ملودی بود یک روز اومده بود که ازم رضایت بگیره منم بهش یه پیشنهاد خوب دادم که عقد موقعت ام شه ناباور چشم دوخت بهم و زمزمه کرد یعنی چی اقا؟؟😶🌫😱
پوزخندی زدم و گفتم واضح گفتم ملودی
و بیخیال لم دادم روی مبل و تکرار کردم
مگه رضایت نمیخوای دختر عقد موقعت ام شو اگر آماده ای بخونم خطبه رو شوکه شده بود؛ خیره بهم گفت آخه من دخترم❗️🥺
لبخندی زدم و گفتم منم همین میخام زندگیت دربرابر آزادی مادرت..👇🔥
https://eitaa.com/joinchat/4256695474C19a2829a6e
دچار عشق ممنوعه شدمو رفتم تو دل آتیـ🔥ــش
هدایت شده از گسترده BAMAHAS
پسر عموی شهریم برای مدتی اومده بود روستامون آب و هوایی عوض کنه
شده بود همون پسری که چشم همه دخترهای روستا دنبالش بود...
وقتی بعد از چند سال دیدمش قیافهش خیلی جذاب و هیکلی شده بود ،قد بلند و شونه پهن و تو دل برو.... با اونشم های کشیده و مشکی
زیر چشمی که نگاش میکردم دلم براش ضعف میرفت ولی بعید میدونستم اون حتی گوشهی چشمی به من نگاه کنه..
تا اینکه یه روز که خونه مون شلوغ بود پر از مهمون
وقتی چایی تعارفش کردم آروم بیخ گوشم گفت( میشه بری تو اتاق طبقه پایین یه کار مهم باهات دارم)
دست هام شروع کردن لرزیدن ، صدای ضربان قلبم رو به وضوح میشنیدم که تو سینهم میکوبید ،یعنی چی ازم میخواست
منتظر فرصت مناسبی بودم که هیچکس حواسش نبود برم تو اتاق زیرزمین....
در حالیکه دستام یخ زده بودن منتظرش بودم که بعد از کمی اومد ...
اون نزدیکم شد و گفت ماشاالله نسبت به چند سال پیش که دیدمت چه خانمی شدی ، بدجور چضمم رو گرفتی دختر ، به هر زوری شده مادرم رو راضی میکنم تو زنم بشی ولی یه مشکلی هست.....
با ترس گفتم :چی !!!!
یه قدم بهم نزدیک شد و نفس گرمش به صورتم خورد ، نزدیکم وایساد و جواب داد : باید اول یه چشمه از خودت بهم نشون بدی که ببینم زنانگی بلدی یا نه؟!
تپش قلبم بالاتر رفت اون نزدیکترین اومد ولی یهو در اتاق باز شد و مادرش اومد داخل با صدای جیغش......
https://eitaa.com/joinchat/96929568C8d670a9b8b
رمان کاملا واقعی عاشقانه و با حضور راوی
عاشقانه ای عجیب بین دختر عمو و پسر عمو
https://eitaa.com/joinchat/96929568C8d670a9b8b
حتما عضو بشید تا ۵ دقیقه دیگه بنرش پاک میشه
15.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوسیس و کالباس خونگی راحتتر از چیزیه که فکر میکنی! 🌭 فقط کافیه قلقهاشو بلد باشی که من یادت میدم. 👩🍳
🥩 با یک کیلو گوشت، ۳ کیلو ژامبون اقتصادی درست کن! من تمام فوت و فنها رو بهت نشون میدم تا با کمترین دردسر، بهترین نتیجه رو بگیری
💰 میدونستی این مهارت جزو پردرآمدترین شغلهای خونگی امسال شناخته شده؟
پس اگه یه مهارت پولساز میخوای، همین الان پین کانال رو ببین! 👇📌
https://eitaa.com/joinchat/918029300Cfc3089cca3
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق
#پارت_372
+ من چه مرگمههه؟!
یا تویی که از حرفت هزار تا تیکه میبارهههه؟!
مشکلت این لباس و چادره؟!
مانتو ام از تن بیرون میکشم و گوشه ای پرت میکنم
+بباااا.
هر کار دلت میخواد بکن ولی اینجوری با حرف هات عذابم نده..
از شدت عصبانیت نفس نفس میزنم
خیره نگاهم میکنه .
نگاهش ..
احساسی دارد که تا حالا ندیده بودم ..
به سمت مانتو ام میره و از روی زمین بر میداره.
خیره نگاهش میکنم ..
به سمتم میگیره و نگاهش به زمینه ..
-بپوش ...
بی توجه بهش نفس نفس میزنم و چشم هام سیاهی میره ...
-با توام پرستش ..
بگیر و بپوش لباستو..
باز هم به حرفی اهمیتی نمیدم و تنها با عصبانیت نگاهش میکنم .
صدای استغفرالله زیر لبش گوش هام رو تیز میکنه .
لباس روی تخت پرت میکنه و به سمت در خروجی میره ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزای دلم شما همه پارت ها رو با سانسور میخونید در صورتیکه در vip رمان کامل و بدون سانسورهاااا🤫✨
اونجا به عالمانه عکس از پرستش و امیرعلی داریم 😍.
یه عالمه کلیپ های عاشقانه و خاص ...🖐☺️
جهت عضویت مبلغ 144 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید .
6037997148598346
اکبرزاده
فيش واریز به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo