eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم ازم میگیره و دستهاش توی هم حلقه می‌کنه... _ من غریبه نیستم پرستش... نفسم میره و بخدا که حرفش تا قلبم نفوذ می‌کنه و تموم زخم هایی که زده بود رو درمان میکنه.. بی حرف به‌ش خیره میشم که نگاهش سمتم میاد. _میای شام بخوریم؟! چرا حس میکردم برخلاف وحشی گری هایش درون خیلی آرومی داره؟! حس میکردم از کمبود محبت ویران شده و به همه جا و همه کس برای محبت چنگ میزنه.. لبخند کمرنگی میزنم و سری تکون میدم که لبهاش کش میاد.. _پس تا تو بیای من میرم ظرف ها رو آماده میکنم... از در بیرون میزنه و نمیدونه همین چند کلمه ای که باهاش حرف زدم چقدر منو آروم کرده... شالم رو برمیدارم و نگاهی به آیینه ميندازم.. یاد حرفش میوفتم و شال رو همونجا رها میکنم... شوهرم بود دیگه.. حالا چه به خواست من و اون چه بدون خواست ما... نفس عمیقی میکشم و از در بیرون میزنم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
. You are the most beautiful reason for my smiles تو‌ زیباترین‌ دلیل‌ برای لبخند ‌های منی🩷 :) ‌‌.
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاه سراسر خشم فواد سمتم میاد و من بی حرف سمت پدر مادر فواد برمیگردم.. + من عاشق بچه ام ولی فواد میگه بچه نیاریم. مادرش باز هم علیه من میشه.. انگار که هر چه من میگفتم غلط بود و باید توی جبهه مقابلش می ایستاد. _ حق داره. منم این خونه زندگی رو داشنم ب.. بلند عربده میزنه.. _تمومش کن! مادرش خشک شده به فواد خیره میشه و با بغض کیفش برمی‌داره.. _بلند شو بریم آقا حسین.. به سمت در میره که فواد کلافه دستی به صورتش میکشم.. باز هم خراب کرده بودم! انگار هر دفعه که بحث از بچه میشد از زمین و آسمون دردسر می‌بارید تا در موردش حرفی وسط نیاد... بلند میشه و نگار دلخوری بهم میندازه که با خجالت توی خودم جمع میشم.. _نگا چه قشقرقی راه انداختی مستانه.. دستت درد نکنه.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » پشت میز میشینم و نفس عمیقی میکشم. مشغول خوردن غذا میشه و من اما هنوز هم ذهنم درگیره.. درگیر حرف هاش که من رو همسر خودش نمیدونه ولی از اینکه اون رو غریبه خطاب میکنم خوشش نمیاد... _بچه دوست داری؟! بهت زده بهش خیره میشم و آب دهنم رو قورت میدم... +چی؟! سرش رو بالا میاره و همونجور که قاشق توی دهنش میبره لب میزنه... _بچه... میگم بچه دوست داری؟! چی باید میگفتم؟! صدای تپش قلبم اونقدر بلند شده بود که میترسیدم صدایش تا گوش امیر علی هم برسد.. برخلاف اون که این حرفها براش عادی بود من اما از هر کلمه اش هزار برداشت میکردم و شی بیداری میکشیدم.. نفس عمیقی میکشم و با صدایی که به سختی بلند میشه لب میزنم.. +اره... بچه شیرینی زندگیه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
تورو از دور دیدم انگار دلم لرزیدو..
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 پشت سر پدر مادرش از خونه بیرون میزنه و من ناامید روی صندلی فرود میام.. سرم روی میز میزارم و بغضم میشکنه.. باز هم شکست خورده بودم. تا حرف بچه شد باز هم همه چیز خراب شد و نتونستم چیزی بگم.. چیکار کنم خدایا؟! _ میشه بگی دردت چیهههه؟ با صدای فریاد فواد از جا میپرم و ترسیده بهش خیره میشم.. _ چته مستانه؟! یک ماهههه جفتمونو عذاب میدی... +ف..فواد جان! بخدا من نمیخ.. _چیو نمیخواستی مستانههههه! تو اونا رو کشوندی اینجا که هم بحث بچه رو باز کنی! فکر کردی من خَرممم یا گوشام مخملیه! با چشم های اشکی زل میزنم بهش و چونه ام از شدت بغض میلرزه.. به سمتش میرم و با عجز لب میزنم +فو.. اد! عقب میکشه و عربده میزنه... _چیهههه!؟ یادت رفتههههه؟! قول دادی... قسم خوردی هیچ وقت توی زندگی مون بچه نخوای.. مشتشو توی دکور میکوبه و تمام شیشه هاش پایین میاد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سری تکون میده و نگاه خیره ای بهم میندازه.. _اینو منی که تک فرزندم خیلی خوب درک میکنم.. توام تک بچه ای؟! بغض گلومو میفشاره... نبود داداش علی منو به اینجا کشونده بود.. اگه اون بود حاج بابا نمیتونست منو به این راحتی به اینجا بکشونه.. سری به نشونه منفی تکون میدم که ابرو هاش به نشونه منفی بالا میپره... _نه؟! +داداش دارم... از خودم بزرگ تره.. سه سال... بهت زده سری تکون میده و اخم کمرنگی روی پیشونی اش میشینه.. _ندیدمش توی مراسم.. +سربازیه.. سری تکون میده و باز هم مشغول خوردن غذا میشه.. جوری با اشتها غذا می‌خورد که لبخند ناخود اگاه گوشه لبم میشینه.. _ من علاوه بر اینکه خواهر برادر نداشتم، مادرمم زود از دست دادم.. گوشه ای از قلبم براش میسوزه.. مشخصه تنهایی زیادی تجربه کرده.. _البته... هیچ وقت دورم از زن خالی نبوده... مغز سرم سوت میکشه از حرفش... میخنده و سرش بالا میاره.. با دیدن نگاه من خنده اش جمع میشه و میخواد چیزی بگه که با نفرت لب میزنم.. +چشم و دل حاج صادق روشن... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛