پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_84 کلافه از جا بلند میشم و دور سر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_85
کاش میتونستم فرار کنم و قبل اینکه سین جینم کنه به اتاقم برم..
_ چیه پرستش؟! امشب تا ما رو بد خواب نکنی ول کن نیستی؟!
دلخور سر پایین تر میبرم که سر روی صورتم خم میکنه..
نفس داغش روی صورتم خالی میکنه که شرمگین عقب میکشم.
_ خب حرف بزن دختر خوب...
+جانماز... جانماز میخوام..
ابروهاش بالا میپره و انگار حرف عجیبی شنیده لبهاش باز میمونه..
ثانیه ای فکر میکنه و در آخر لب میزنه..
_خب... اینجا نداریم... یعنی... صبح برات میگیرم...
نفس عمیقی میکشم..
نماز هم نمیخوند؟!
چیکار کرده بودی با من حاج بابا.!
_خب؟!
+هیچی..
میخواد در رو ببنده که سریع لب میزنم..
+من زشتم؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_85 کاش میتونستم فرار کنم و قبل این
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_86
با کج شدن گوشه لبش سرخ شده از خجالت دست روی صورتم میزارم..
خدا لعنتم کنه با این بی فکری هام..
تمام تلاشش رو میکنه نخنده اما نمیتونه و در آخر تک خنده ای میکنه...
دست میبره و دور دهنش میزاره تا مانع از خندیدن بشه
_ کی همچین حرفی زده؟!
وای که کاش زمین همین حالا دهن باز میکرد و منو توی خودش میکشید...
+میشه من برم اتاقم؟!
داشت میمرد از خنده و خدا میدونست که توی عمرم آنقدر خجالت نکشیده بودم.
سری به نشونه مثبت تکون میده که عقب میکشم و به سمت اتاقم پرواز میکنم...
به اتاق میرسم که صداش بلند میشه..
_در ضمن هرکی گفته یکم که هیچی، زیادی اشتباه میبینه...
پشت در میشیم و چشم روی هم میزارم..
قلبم توی دهنم بود و روح داشت از تنم جدا میشد..
نفس عمیقی میکشم و به سمت تخت میرم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادهفت
وحشت زده از جا میپرم و نفس نفس میزنم..
خوابی که دیده بودم، حتی توی خواب هم نفسم رو بند آورده بود..
نگاهی به شیشه های روی زمین ریخته و قطره های خون ميندازم..
با یاد فواد ترسیده از جا بلند میشم و به سمت اتاق مشترک مون میرم..
هر کار میکردم با خودم کنار نمی اومدم تا این در رو بزنم...
انگار که با غریبه ای رو به رو بودم که هیچ آشنایی باهاش نداشتم..
مگه فواد تنها آدم زندگی ام نبود؟!
پس چرا نمیتونستم داخل اتاق مشترک مون برم؟!
انگار که از دیشب یک دیواز عمیق بین من و خودش قرار گرفته!
چشم روی هم میزارم و زیر لب صلواتی میفرستم..
در رو توی یک لحظه باز میکنم و داخل میشم!
چشم هام ترسیده باز میکنم که با جای خالی فواد مواجه میشم..
قلبم توی سینه میکوبه و دستم از روی دستگیره در میوفته!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_87
"امیر علی "
گوشه لباسم رو درست میکنم و از اتاق بیرون میزنم..
موبایلی که براش خریده بودم و روی میز میزارم و از خونه بیرون میزنم..
در رو قفل میکنم و به سمت ماشینم میرم..
دو سه روزی بود با حسین صحبت کرده بودم که توی شرکتش کار کنم....
اگر اصرار های حاج صادق نبود همین درس رو هم رها کرده بودم و حالا راهی جز توی حجره خودش کار کردن نداشتم..
بی حوصله سوار ماشین میشم و به سمت شرکت حرکت میکنم..
با صدای زنگ موبایلم، از جیب بیرونش میارم که شماره ناشناسی میبینم..
بی حوصله موبایل روی داشبورد ميندازم...
حتی حوصله ادم های آشنا زندگی ام رو هم نداشتم، چه برسه به ناشناس هایی که نصف شون دختر هایی بودن که یک زمانی به اندازه کافی جیبمو تیغ زده بودن...
با صدای زنگ دوباره اش، کلافه موبایل برداشتم و بی حوصله تماس وصل کردم..
+بله؟؟
_امیر علی مظفری؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_هفتادهشت
نگاهم به سرعت سمت ساعت دیواری گوشه اتاق میره..
تازه ساعت 7 بود!
فواد کجا غیبش زده بود؟!
اون که صبح ها تا بیدارش نمیکردم از خواب بلند نمیشد!
چونه ام شروع به لرزیدن میکنه و تمام وجودم وحشته..
وحشت از پس زدن های فواد.!
اگر من رو نمیخواست میمردم..
بخدا که منم زن حامله ای بودم که اهمیت و توجه میخواستم.
نه اینکه اینجوری من رو رها کنه به حال خودم!
آشوب های درونم به گریه ميندازتم..
داشتم داغون میشدم..
خونه نفسم رو تنگ می آورد و هیچ جوره جرعت زنگ زدن به فواد رو نداشتم.
به سمت موبایلم میرم و شماره سیمین رو میگیرم.
میدونستم اگر میفهمید چه فاجعه ای به بار آوردم حسابم رو میرسید ولی اگه با کسی حرف نمیزدم خفه میشدم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_88
اخم کمرنگی گوشه پیشونی ام میشینه..
+بله... شما؟!
نفس عمیقی میکشه و با صدای خشن مردونه ای ادامه میده..
_باید ببینمت.. من علی هستم..
علی؟!
علی نمیشناختم...
+نمیشناسم جناب... اگه بار میخوای برو همون حجره حاج آقا... اگه کار دیگه ای هم داری همین حالا بگو، من وق...
_علی هستم... بردار پرستش..
برادر پرستش؟!
پس بالاخره برادری که پرستش ازش میگفت پیداش شده بود..
نمیدونم چرا حس مثبتی نسبت به حرفهاش نداشتم.
+کجا بیام؟!
_لوکیشن میفرستم برات...
میخوام چیزی بگم که تماس قطع میشه..
متعجب چشم ریز میکنم و نمیدونم چرا در قبال بی احترامی هایش تا این اندازه آرام بودم
شاید هم به این خاطر بود که برادر پرستش بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿