پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدنه حتی نمیدونم دنیای که فواد بر
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدده
نفس عمیقی میکشم و مشغول نوشتن میشم.
" فواد!
حتی نمیدونم وقتی این متنو میخونی چه حسی نسبت به من داری اما میخوام اینو بدونی که قلب من هر لحظه امکان داره از شدت درد دیگه کار نکنه.
بیشتر از هر چیزی قلبم عذاب میکشه چرا که توقع همچین رفتاری از تورو نداشته!
این چند روز هرچقدر فکر میکنم نمیتونم متوجه بشم کجای کار رو اشتباه کردم که اینجوری در موردم فکر کردی...
گفتی نمیتونی بچه دار بشی و این منو ساعت ها غَرق کرد..
اما من از یک چیزی مطمعنم اونم این هست که من هیچ وقت به عشقمون خیانت نکردم..
اینجا بودن و دور بودن از تو خیلی عذابم میده..
به نظرم بهتره چند روزی جفتمون تنها باشیم تا بهتر به این موضوع نگاه کنیم.
من خونه سیمین هستم...
خیلی دوست دارم هر چه سریع تر به خونه خودمون برگردم.
من و بچه ای که هنوز هم با این سختی داره رُشد میکنه از عمق وجود تورو میخوایم.. "
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_122 نفس میگیرم و گَلویی صاف میک
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_123
_حالا نمیشه بگید؟!
شونه ای بالا ميندازم و دستی توی موهای بهم ریخته ام میکشم.
+چرا خانم! به مناسبت شیرینی عقد مون..
سری تکون میده و هنوز هم همان لبخند کمرنگ گوشه لبش هست..
+البته به پای غذاهای شما که نمیرسه..
ابروهاش بالا میپره و نگاه کوتاهی بهم میندازه..
انگار اون هم از این حجم تغییر من مبهوت مانده..
خودم هم نمیدونستم چخبره!
در چشم های مشکی اش داشتم ستاره هایی میدیدم که قلبم را به تپش در میآورد و این عذاب من بود...
دستی توی موهام میکشم و نفس عمیقی میکشم..
_اَمیــر.
نفس میگیرم..
+بله.
_ به نظر تو بابام ناراحت شُد؟!
ذهنش هنوز هم درگیر رفتارش بود و همین داشت تا مغز استخوانش را میخورد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_123 _حالا نمیشه بگید؟! شونه ای با
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_124
+ نگران نباش پرستش! پدر ها نمیتونند از بَچه هاشون دلخور بشن..اونها همیشه یک گوشه وجودشون برای بچه هاشون جون میوه..
بغص میکنه و آروم جواب میده..
_ولی ناراحت میشند..
لبهاش رو در هم جمع میکنه و جواب میده..
_ پدر ها خیلی مظلومن.. مجبورن قوی باشند،مجبورن تلاش کنن و هیچ وقت ناراحت و غمگین نباشند...
سری تکون میده و بی حوصله جواب میده..
_هیچی.! هیچی! من یکم زیادی درگیر هر چیزی میشم.
نفس عمیقی میکشم و بی فکر جواب میدم..
+این از پاکی دلته!
تک خنده ای میکنه و ادامه میده
_ "کاش با اندیشه ها بیگانه بودم
کاشکی دیوانه دیوانه بودم
کاشکی در رندی این مرد رندان
چاره گر با چاره ای رندانه بودم"
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدده نفس عمیقی میکشم و مشغول نوشتن
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدیازده
ساکم برمیدارم و نگاهی به اتاق ميندازم..
نگاهم به قاب عکس روی میز میوفته...
عکس من و فواد...
از اعماق وجود میخندم و فواد با لبخند بهم خیره بود..
با چشم های اشکی به سمت قاب عکس میرم و برش میدارم..
میدونستم جان میدم این چند روز با ندیدنش.
اما فواد باید به خودش می اومد..
عشق بین مون رو داشت لگدمال میکرد و خودش متوجه نبود.
اگر دوستش نداشتم و جان نمیدادم برای نگاهش محال بود با حرف هایش حتی یک لحظه هم نگاهش کنم..
دستی به صورت اشکی ام میکشم و آب دهنم قورت میدم.
از خونه بیرون میزنم و چشم روی هم میزارم..
دستم دور بَند ساک محکم میشه و به سمت آسانسور حرکت میکنم.
همیشه فواد میگفت...
حتی اگه روزی جنازه ام رو از این خونه بیرون کشیدن هم نمیزارم داغ روی دل تو بشینه...
حس میکنم از اون روز ها خیلی گذشته..
خیلی زیاد.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_124 + نگران نباش پرستش! پدر ها نمی
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_125
از ماشین پیاده میشم در حالی که هنوز گوشه ای از ذهنم درگیر حرف پرستش بود..
شعر میخوند؟!
شعر خوندن رو از کجا یاد گرفته بود دیگه!
از ماشین پیاده میشه و چادرش رو جمع میکنه..
چادری که سَر میکرد حسابی کلافه ام کرده بود.
حس میکردم توان نفس کشیدن و زندگی کردن رو ازش گرفته..
بدون هیچ حرفی به سمتش میریم و با هم وارد رستوران میشیم..
پشت میز میشینه و منم مقابلش قرار میگیرم.
_ممنون!
سری تکون میدم و منو رو به سمتش میچرخونم.
+سفارش بده.
_برای من فرقی نداره! هر چی خودتون میخورید برای منم سفارش بدید..
حوصله کَل کَل باهاش رو نداشتم اما متنفر بودم از اینکه کسی تصمیم هاش رو به یک نفر دیگه بسپاره..
اشاره ای به گارسون کردم که به سمتمون اومد..
_ بختیاری با تموم مخلفات.
گارسون بدون هیچ حرفی عقب میره و فاصله میگیره..
با دور شدنش صدای زنگ موبایلم بلند میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدیازده ساکم برمیدارم و نگاهی به ا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صددوازده
سیمین لیوان شربت مقابلم قرار میده..
_بهتر... اصلا امیدوارم هیچ وقت دنبالت نیاد. کسی که تورو قبول نداره و بهت اعتماد نداره هیچ جوره به درد زندگی نمیخوره!
بی حرف نفس عمیقی میکشم و نگاهی به شکم برامده ام ميندازم.
سه ماهه شده بودم و توی این سه ماه فقط زجر کشیده بودم.
_ دختر تو که بهتر از من آرایشگری رو بلدی. دیونه بودی که تا الانم نشستی پای فواد.
چشم روی هم میزارم و باز هم سکوت میکنم
هیج دلم نمیخواست پشت سر فواد حرف بزنه اما خودم هم ازش دلگیر بودم.
از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم
+تورو خدا ببخشید سیمین! همه بدبختی های من برا توعه... اینم از درد بی کَس...
وسط حرفم میپره و اخمی میکنه.
_دیگه اینجور نگیا! تو خیلی هوامو داشتی توی زندگی.. برو اون اتاق اماده کردم برات استراحت کن.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیزده
نگاهی به اتاق ساده ای که سیمین در اختیارم گذاشته بود ميندازم.
توقع بیشتری هم ازش نداشتم.
سیمین اجاره نشین بود و خرج خودش و برادرش رو هم به سختی در میآورد..
نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم
هنوز 3 ساعت از اومدنم نگذشته بود اما کل وجودم تلاطم بود..
توقع داشتم فواد به همین زودی بیاد سراغم و قربون صدقه ام بره..
دروغ بود اگه میگفتم دلم برای قربان صدقه هاش تنگ شده..
از اون حرف هایی که میگفت تو اسمت خیلی بهت میاد
زیادی آدمو مست میکنی!.
چشم هام عاجزانه روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم..
دلم برای عطر تنش پر میکشید.
چشم های اشکی ام روی هم میزارم که صدای در بلند میشه..
نمیخواستم هیچکس رو ببینم
حتی سیمین...
نکنه فواد اومده بود؟!
با این فکر چشم باز میکنم و لب میزنم.
+بیا داخل!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼