eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
951 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_123 _حالا نمیشه بگید؟! شونه ای با
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » + نگران نباش پرستش! پدر ها نمیتونند از بَچه هاشون دلخور بشن..اونها همیشه یک گوشه وجودشون برای بچه هاشون جون میوه.. بغص میکنه و آروم جواب میده.. _ولی ناراحت میشند.. لبهاش رو در هم جمع میکنه و جواب میده.. _ پدر ها خیلی مظلومن.. مجبورن قوی باشند،مجبورن تلاش کنن و هیچ وقت ناراحت و غمگین نباشند... سری تکون میده و بی حوصله جواب میده.. _هیچی.! هیچی! من یکم زیادی درگیر هر چیزی میشم. نفس عمیقی میکشم و بی فکر جواب میدم.. +این از پاکی دلته! تک خنده ای میکنه و ادامه میده _ "کاش با اندیشه ها بیگانه بودم کاشکی دیوانه دیوانه بودم کاشکی در رندی این مرد رندان چاره گر با چاره ای رندانه بودم‌" 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌ده نفس عمیقی میکشم و مشغول نوشتن
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 ساکم برمیدارم و نگاهی به اتاق ميندازم.. نگاهم به قاب عکس روی میز میوفته... عکس من و فواد... از اعماق وجود میخندم و فواد با لبخند بهم خیره بود.. با چشم های اشکی به سمت قاب عکس میرم و برش میدارم.. میدونستم جان میدم این چند روز با ندیدنش. اما فواد باید به خودش می اومد.. عشق بین مون رو داشت لگدمال می‌کرد و خودش متوجه نبود. اگر دوستش نداشتم و جان نمی‌دادم برای نگاهش محال بود با حرف هایش حتی یک لحظه هم نگاهش کنم.. دستی به صورت اشکی ام میکشم و آب دهنم قورت میدم. از خونه بیرون میزنم و چشم روی هم میزارم.. دستم دور بَند ساک محکم میشه و به سمت آسانسور حرکت میکنم. همیشه فواد میگفت... حتی اگه روزی جنازه ام رو از این خونه بیرون کشیدن هم نمیزارم داغ روی دل تو بشینه... حس میکنم از اون روز ها خیلی گذشته.. خیلی زیاد. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_124 + نگران نباش پرستش! پدر ها نمی
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از ماشین پیاده میشم در حالی که هنوز گوشه ای از ذهنم درگیر حرف پرستش بود.. شعر میخوند؟! شعر خوندن رو از کجا یاد گرفته بود دیگه! از ماشین پیاده میشه و چادرش رو جمع میکنه.. چادری که سَر می‌کرد حسابی کلافه ام کرده بود. حس میکردم توان نفس کشیدن و زندگی کردن رو از‌ش گرفته.. بدون هیچ حرفی به سمتش میریم و با هم وارد رستوران میشیم.. پشت میز میشینه و منم مقابلش قرار میگیرم. _ممنون! سری تکون میدم و منو رو به سمتش میچرخونم. +سفارش بده. _برای من فرقی نداره! هر چی خودتون می‌خورید برای منم سفارش بدید.. حوصله کَل کَل باهاش رو نداشتم اما متنفر بودم از اینکه کسی تصمیم هاش رو به یک نفر دیگه بسپاره.. اشاره ای به گارسون کردم که به سمتمون اومد.. _ بختیاری با تموم مخلفات. گارسون بدون هیچ حرفی عقب میره و فاصله میگیره.. با دور شدنش صدای زنگ موبایلم بلند میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌یازده ساکم برمیدارم و نگاهی به ا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین لیوان شربت مقابلم قرار میده.. _بهتر... اصلا امیدوارم هیچ وقت دنبالت نیاد. کسی که تورو قبول نداره و بهت اعتماد نداره هیچ جوره به درد زندگی نمیخوره! بی حرف نفس عمیقی میکشم و نگاهی به شکم برامده ام ميندازم. سه ماهه شده بودم و توی این سه ماه فقط زجر کشیده بودم. _ دختر تو که بهتر از من آرایشگری رو بلدی. دیونه بودی که تا الانم نشستی پای فواد. چشم روی هم میزارم و باز هم سکوت میکنم هیج دلم نمیخواست پشت سر فواد حرف بزنه اما خودم هم ازش دلگیر بودم. از جا بلند میشم و رو بهش لب میزنم +تورو خدا ببخشید سیمین! همه بدبختی های من برا توعه... اینم از درد بی کَس... وسط حرفم میپره و اخمی میکنه. _دیگه اینجور نگیا! تو خیلی هوامو داشتی توی زندگی.. برو اون اتاق اماده کردم برات استراحت کن. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نگاهی به اتاق ساده ای که سیمین در اختیارم گذاشته بود ميندازم. توقع بیشتری هم ازش نداشتم. سیمین اجاره نشین بود و خرج خودش و برادرش رو هم به سختی در می‌آورد.. نفس عمیقی میکشم و چشم روی هم میزارم هنوز 3 ساعت از اومدنم نگذشته بود اما کل وجودم تلاطم بود.. توقع داشتم فواد به همین زودی بیاد سراغم و قربون صدقه ام بره.. دروغ بود اگه میگفتم دلم برای قربان صدقه هاش تنگ شده.. از اون حرف هایی که میگفت تو اسمت خیلی بهت میاد زیادی آدمو مست می‌کنی!. چشم هام عاجزانه روی هم میزارم و نفس عمیقی میکشم.. دلم برای عطر تنش پر می‌کشید. چشم های اشکی ام روی هم میزارم که صدای در بلند میشه.. نمیخواستم هیچکس رو ببینم حتی سیمین... نکنه فواد اومده بود؟! با این فکر چشم باز میکنم و لب میزنم. +بیا داخل! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایرانی ها قرار نمی‌کنند. آنها در خیابان منتظر شما هستند 😃🤝
چگونه بی تو سال جدید را تحویل کنیم وقتی غم در ریشه وجودمان رسوخ پیدا کرده است؟! چگونه سال را بی تو شروع کنیم وقتی غم 170 کودک شهید میناب هنوز از دلمان پاک که هیچ، حتی کمرنگ نشده است... چگونه نوروز را تبریک بگوییم وقتی هنوز هم مثل هر سال منتظر فرمایشات شما هستم. منتظر شعارتان.. می شود مارا هم شفاعت کنی؟! قلبمان از دردی که هموطنانمان تجربه میکنند آتش گرفته. بخدا که ما را به سخت جانی خود این گمان نبود... اما بدان آقای من.. مردم ایران... مردم غیور ایران محال است بگذارد زحمت هایی که شما برای این حکومت کشیدی از بین برود. عیدتان مبارک
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » "پرستش " با صدای زنگ موبایلش، چشم از من میگیره و به موبایلش خیره میشه.. بدون هیچ حرفی تماس رو قطع میکنه و مشغول تایپ میشه.. نفس عمیقی میکشم و با خستگی دستهام توی هم حلقه میکنم. زیاده روی کرده بودم! در دوست داشتن فرد مقابلم، من حسابی زیاده روی کرده بودم. اما بخدا که چاره دیگه ای نداشتم.. اگر بابا میفهمید که خودم هم علاقه ای برای زندگی با پسر حاج صادق ندارم بخدا که نمیگذاشت یک ساعت دیگه توی اون خونه بمونم.. اون وقت من میشدم یک دختر 19 ساله مطلقه که خدا میدونست تا کی باید حرف و حدیث های مردم رو تحمل کنم... _پرستش!؟ نگاهی بهش ميندازم.. چهره مردونه اش حسابی توی چشم بود.. +بله! کمی مِن مِن میکنه و در آخر لب میزنه.. _میگم. که... چیزه تو.. توی این چادر راحتی؟!، 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿