🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستهفت
کلید می اندازم و داخل میشم...
خانه 70 متری یک خوابه اجاره ای..
راضی بودم..
بخدا که من به همین هم راضی بودم...
متوجه بودم که فواد چقدر سخت هست براش موندن اینجا..
حق داشت..
توی خونه پدرش، هر اتاقش 70 متر بود..
او قید ماشین های خارجی زیر پایش را زده بود و اینجا، برای گرفتن یک پراید قدیمی ماه ها پس انداز میکرد...
همان جا میشینم که صدای پیغام گیر بلند میشه..
_ مستانه؟! خانومم؟!
بغضم تشدید میشه..
_قربون چشم های خوشکلت برم..
نفس عمیقی میکشم...
_ عمر فواد؟!
دست و پا میزنم...
برای پیدا کردن ذره ای اکسیژن دست و پا میزنم..
_ خانوم قشنگم، من امروز یکم کار های مغازه زیاد شده... بیشتر میمونم باشه؟!
چشم هایم را روی هم میگذارم و تلاش میکنم..
نفسم بالا نمی آمد..
_میدونی که فواد فقط تورو میخواد ؟؟
دیگه گوش هام نمیشنوه...
بی حال روی زمین می افتم و چشم هام بسته میشه...
نباید بیهوش میشدم...
اگر فواد می آمد و او را در این حال میدید دیوانه میشد..
اما نمیشد...
چشم هایم در آخر روی هم می آید و دیگر چیزی متوجه نمیشم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_39
_دختر اسفندیاری موافقت کرده..
ماتم میره..
گیج بهش خیره میشم و دهن باز میکنم چیزی بگم که صدای حاجی بلند میشه.
_چیه؟! چیزی برا گفتن باقی مونده؟! تنها چیزی که هست اینه که تو باید آماده بشی برای مراسم عقد تا گند اون دختره بالا نیومده..
سکوت میکنم...
بهترین کار در این لحظه همین هست..
بیچاره شده بودم و دختر اسفندیاری هم مخالفت نکرده بود..
حق داشت..
من که پسر بودم جرعت مخالفت نداشتم، از آن یک ذره دختر چه توقعی داشتم؟!
_ امیر... وای به حالت اگ
+بسه دیگه.. بکش بیرون از ما حاجییی... بریدی و دوختی ول کن ما هم نیستی..
منتظر نموندم چیزی بگه و از جا بلند شدم..
+برا عقد خبرم کن.. نگران نباش گند جدید بالا نمیارم..
خیره شدم توی چشماش و با صدای جدی لب زدم
+میخوام برم سر خاک مادرم
نگاهش رنگ غم گرفت..
حرکت تسبیح متوقف شد و در آخر نگاهش رو ازم گرفت
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستهشت
" فواد "
+آقا.. نمیشه..
مرد اما مصمم است.
_کوتاه بیا جوون..
عصبی ام میکند
+چی کوتاه بیام؟! بخدا هر دفعه بار میاریم خدا تومن رفته روش.. توی این ممکلت که قیمت ثبات نداره من بیام به تو قرضی بدم...
بی حرف میوه ها را همان جا رها میکند..
عصبی به درکی زمزمه میکنم و مشغول حساب کردن میوه مشتری ها میشم...
_ سلام...
با صدای آشنایی سرم رو بالا میارم و خیره میشدم به چهره اش...
+بابا...
خیره نگاهم میکند و نگاهش غم دارد..
حق داشت...
کل عمرش باورش نمیشد، پسرش را اینجا ببیند..
او با پولش میتوانست، یک دنیا را بخرد و حالا پسرش؟!
با یاد مستانه، اخم میکند...
سرش را پایین می اندازد و جدی لب میزنه..
+میوه میخواید؟!
او اما سکوت میکند...
دستهایش سرد شدن...
_فوااااد.. راه بنداز مشتری ها رو...
با صدای صاحبکارش، تنها سری تکون میده و مشغول حساب کردن میوه ها میشه که پدرش روی زمین میشینه...
نگران سرش رو بالا میاره و بهش خیره میشه...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_40
" امیر علی "
پاهایم را درون کفش محکم کردم و از آیینه نگاهی به کت و شلوارم انداختم...
حتی باورم هم نمیشد لباسی که تن کرده بودم لباس دامادی ام باشه...
_امیر..
با صدای بابا سرم رو بالا آوردم و نگاه بی حسی بهش انداختم..
دلخور بودم ازش..
زندگی که ساخته بود حق من نبود..
_بیا برو دنبال پرستش...
از پرستشی که خودم انتخابش نکرده بودم هم دلخور بودم..
از اویی که تا این لحظه سکوت کرده بود و برای هر دو مان این وصلت اجباری را خریده بود..
دستی توی موهام میکشم و لب میزنم.
+بکش بیرون حاجی... من اینا رو نیستم...
جلو میاد..
_چی میگی بچه؟! کی بره دنبال زنت؟؟
پوزخندی میزنم و ابرویی بالا ميندازم..
+خودت...خوب بلد بودی بِبُری و بدوزی... راحت تن ما کردی.. دنبال زن ما هم برو...
دستش مشت میشه...
زیر لب چیزی میگه و ازم فاصله میگیره..
_ خوش به حال غیرت نداشته ات امیر...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_41
" پرستش "
_عروس نبردن که... یک پارچه خانومههه.. ماشالله به خوشکلی تو دخترم..
نگاهی به صورت آرایش کرده ام ميندازم...
چهره زنانه ام بیشتر از همه چیز توی ذوق میزنه..
بغضی که از صبح گریبانم رو گرفته بود رهایم نمیکرد و سیبک گلویم مداوم بالا پایین میشد...
نفس عمیقی میکشم و سرم پایین ميندازم که دست مامان بالای سرم میچرخه و در آخر نمکی گوشه لباس عروس میزاره..
_ اگه تو آخرش چشم نخوردی... بترکه چشم حسودشون...
پوزخندی میزنم..
زندگی من چشم خوردن داشت؟!
وای به حال کسایی که حسرت زندگی من سیاه بخت رو میخوردن..
از جا بلند میشم..
_عروس خانممم.. آقا داماد اومدن..
خشک میشم..
دستهام رو بند لباس عروس میکنم و محکم فشار میدم..
تمام وجودم منقبض شده بود و من توان رویارویی با او را نداشتم...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_بیستنه
" مستانه "
با حرکت دستهایی روی صورتم، تکونی میخورم..
پشت سرم تیر میکشید و خستگی مانع از این میشد که چشم هام رو باز کنم..
دستم روی سرم گذاشتم و ناله ای از درد کردم..
با یاد اتفاقات ترسیده چشم هام باز میکنم و دور اتاق به دنبال فواد میگردم..
چیزی نمیبینم..
اما ترس مانع از این میشه که آروم بشم..
با صدای خسته ای لب میزنم.
+ف.. فواد..
جوابی نمیشنوم...
دستم به گوشه تخت میگیرم که صدای سیمین بلند میشه...
_بشین سرجان مستانه..جون توی تنت نیست...
بی حال بهش خیره میشم که ظرف غذا رو سمتم هل میده..
دهان باز میکنم که صدای عصبی اش، بسته اش میکنه...
_ بشین بخور.. رو مخ منم راه نرو دختره دیونه.. خاک تو سرت کنن، اون چیزی که تو شکمته آدمه..
با بغض بهش خیره میشم و چیزی نمیگم..
از جا بلند میشه و سمتم میاد..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_42
چشم هام روی هم میذارم و مامان شنلم روی سرم میندازه..
_ ما تا از داماد شاباش نگیریم، عروس نشون نمیدیم..
باز هم گوشه لبم کج میشه..
چه خوش خیال بودند اینها.. امیر علی اگر میتونست کل دارایی اش رو میداد تا منو نشونش ندن..
زن نمیخواست اون..
نه زن میخواست و نه من رو..
بی حال پلک میزنم...
در باز میشه و هوای بیرون لرزی توی بدنم میندازه..
صدای مامان کنار گوشم بلند میشه..
_پرستش... مادر.. میخوای یک چیز شیرین بهت بدم؟! رنگت زیر یک عالمه کرم هم پریده..
چیزی نمیگم..
خودش عقب میکشه...
دستهای خیس شده از عرقم رو زیر شنل پنهون میکنم...
نمیدونم چرا صدای هیچکس بلند نمیشه..
آرایشگر..
شاگرد هاش...
مامان...
همه و همه سکوت کردند و بیشتر به این استرس من دامن میزنند..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_43
سرم رو بالا میارم و با دیدن صورت خشک شده ارایشگر ترسیده نگاهی به بیرون ميندازم..
_ای.. این داماده؟؟..
مامان ترسیده جواب میده..
+نه خاک عالم به سرم... این حاج صادقه...
چادرش جلو میکشه و بیرون میزنه..
_حاجی..کو پسرت؟!
حاج صادق سر پایین میندازه و من تمام مدت به این فکر میکنم..
حتی ارزش نداشتم که دنبالم بیاد؟!
بغض گلویم تشدید میشه..
انقدر شدید که با صدای بلندی شکسته میشه..
همه نگاه ها به سمتم میاد و مامان ترسیده توی صورتش میکوبه..
_یا باب الحوائج... چی شد مادررر؟!
آرایشگر سریع شنلم رو بالا میزنه و حاج صادق سر پایین میندازه..
_نگران نباش عروس... آرایشت هیچ چیزش نشده..
چه دیوانه ای بود این دیگر...
با چشم های اشکی به مامان خیره میشم..
تنها مصببش همین ها بودند..
+برم؟!
مامان سرگردونه..
میخواد سر حاج صادق خراب بشه اما میترسه..
از بد شدن حال من و زیر همه چیز زدن میترسه..
حداقل اون متوجه شده بود که من مخالف این وصلتم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿