💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_7 ༢
" امیر علی "
کلافه لیوان رو سر کشیدم و روی مبل افتادم..
+بیچاره شدم مهدی... بیچاره..
مهدی کنارم نشست و لیوان رو از دستم گرفت..
_خفه کردی خودتو...
بی حال سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم و لب زدم
+کوتاه نمیاد... هیچ جوره. جون مرضی رو هم قسم خوردم کوتاه نیومد که نیومد...
جدی به جلو خیره بود و چیزی نمیگفت..
_داداش... خدا بزرگه..
کلافه روی پام کوبیدم و از جا بلند شدم..
+این دفعه خدا هم بیاد پایین بشه بشه ضامن من بدبخت این حاجی کوتاه نمیاد...
به سمت در خروجی رفتم که مهدی داد زد
_کجا میری با این حالت روانی؟!
+خونه..
_ بابات اینجوری تورو ببینه یک جین زن برات میگیره...
پوزخندی زدم و بی حال دستم روی دستگیره در گذاشتم
+مهم نیست... دیگه هیچی مهم نیست..
_بیا بشین امیر. خر بازی در نیار...
+میرم خونه خودم
پیام ویرایش خورده
رمان در چنل vip تا ده روز ديگه تموم میشه و شما فقط تا فردا ساعت ۱۲ این امکان رو دارید که به قیمت قبل عضو چنل vip بشید ..
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۹۵ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
۶۲۱۹۸۶۱۸۶۲۱۰۴۴۴۴
رحیمی
فیش واریزی تون به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_8 ༢
با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم و دستم به ماشین گرفتم..
چشم هام از شدت نوشیدنی هایی که خورده بودم میسوخت و سرم گیج میرفت...
_ از کی تا حالا تماس منو جواب نمیدی ؟! دو روزه خونه نیومدی...
با شنیدن صدای حاجی بهت زده عقب برگشتم و با دیدنش سری تکون دادم..
+چاکر حاجی. پیش مهدی بودم، کار هاش سنگین بود به اون کمک میکردم..
نگاهی به سر تاپاهام انداخت و سری به نشونه تاسف تکون داد
_بیچاره اون دختر که نمیدونه چه لاابالی هستی تو یکی..
کلافه دستی به گردنم کشیدم و چشم های خسته ام روی هم گذاشتم..
حرف هایش از زهر مار هم بیشتر درد داشت و مغز من هم تا جایی تحمل حرف هایش...
+ دِ آخه قربون آدم چیز فهم.. تو میخوای اون دخترو تو دستای من حروم کنی؟! تو که میدونی من بازم همین قدر به درد نخورم...
حرفهایم تا مغز استخوانش را سوزاند..
دستهایش میخ یقه ام شد..
یقه ام را سفت چسبید و نگاه من به تسبیحی بود که یک سانتی صورتم در دستهایش در حال فشرده شدن بود..
_ پسره کله خر.. پا نذار رو خط قرمز من... خر کی باشی بخوای دختر مردم اذیت کنی؟!
از این به بعد جرعت نداری از کنارم تکون بخوری بعد بخوای دختر مردمو اذیت کنی؟! مادر نزاییده.
#به_قلم_آرون
#کپی_حرام
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_9 ༢
بی حوصله سرم پایین انداختم که به ماشین کوبیدم..
_هان؟!حرف بزن دیگه...
ببین امیر علی... خم به ابرو اون دختر بیاری بلایی سرت میارم جنازت رو هم پیدا نکنن...
یقه ام رو با ضرب رها کرد و تسبیح رو محکم چسبید..
_خودمم میشینم به عذای تو و اون مرضی که رفت و منو با تو بی غیرت تنها گذاشت...
با خجالت سرم رو پایین انداختم که قدمی به سمت جلو برداشت.
دستش را به نشونه تهدید بالا آورد مقابل صورتم گرفت..
_فردا شب قرار خواستگاری گذاشتم... میای...
شک ندارم میای..
فقط میخوام اومدنت از روی تظاهر نباشه...
تو مهم نیستی..
تو گند هات رو زدی امیر خان.
الان فقط دل اون دختر مهمه که با تو کنار میاد یا نه...
بی حرف سری تکون دادم که عقب کشید و سوار ماشینش شد
عصبی دست مشت شده ام روی کاپوت کوبیدم و کنار ماشین نشستم...
حالا دیگر باید به خدا التماس میکردم که دخترک از من خوشش نیاید
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
قشنگا خلاصهی رمانمون😍🙏🏻
پسر حاجیِ گوگولی و لجباز و دختری که مظلومیت و دلربایی از رفتارش میریزه و...😁🔥
خوراک هر رنج سنیایه این رمان 😇
من پرستشم، دختری که برای ازدواج با پسر حاجی بازاری معروف انتخاب شد.. پسری که بیبند و باری و دختر بازیش توی کل شهر زبون زد بود..
مخالف سفت و سخت این ازدواج بودم و در تلاش که از زیر این ازدواج بیرون برم ولی نشد و شب عروسی پای سفرهی عقد وقتی بله رو دادم و اونم بله رو داد، دختری با شکم بالا اومده وارد شد و گفت: من از این مرد حامله ام باید عقدم کنه!
پارت اول
بزن رو پیوستن😍😍👇🏻
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_10 ༢
" پرستش "
مشغول چیدن میوه ها توی ظرف شدم و با استرس چادر رو دور کمرم جمع کردم..
_زود باش پرستش... الانه که برسند و ما هم هنوز هیچ کاری نکردیم...
اون پدرت هم معلوم نیست کجاست این وقت شب..
با استرس نفس عمیقی کشیدم و به کار هام سرعت دادم..
_ سرت رو بالا نمیاری پرستش... هیچی نمیگی و هر چی پدرت گفت تایید میکنی...
اخر هم توی اتاق پسره رو میبینی...
اینجور که تعریفش رو میکنند فکر نکنم دختری بتونه پسش بزنه...
با استرس نفسم رو بیرون دادم و روی صندلی نشستم..
کاش تمومش میکرد
+باشه مامان...هزار بار تکرار کردی. مگه من چیزی گفتم؟! هرچی تو و بابا گفتید، گفتم چشم...
سری به نشونه تاسف تکون داد و نگاهی به شیرینی های چیده شده انداخت..
_نمیفهمی... اگر میدونستی کی اومده خواستگاریت اینجور بیخیال نبودی و مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپریدی...
بی حوصله سری تکون دادم
حق با او بود...
من حتی نمیدانستم چه کسی به خاستگاری ام آمده..
لب زد
_برو لباس هات رو عوض کن من برم زنگ بزنم ببینم این پدرت کجا موند
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_11 ༢
با صدای زنگ بالا پریدم و به سمت اشپز خونه رفتم...
تمام وجودم را استرس گرفته بود و تپش های قلبم ناهماهنگ..
رفتار های مامان استرسم را کم که هیچ هزار برابر میکرد..
_آقا حسین درو باز کن... نه نه... برو جلو در اینجوری بهتره..
بابا که از هول شدن های مامان خنده اش گرفته بود سری تکون داد..
_بیا عقب دختررر.. چرا اینجا وایسادی.. همین مونده فکر کنن عجله هم داری...
عقب کشیدم و داخل اشپز خونه ایستادم..
_ همینجا بمون وقتی صدات زدم چایی رو بیار...
منتظر جوابی از سمت من نموند و به سمت بیرون رفت...
دستی به صورتم کشیدم و شک نداشتم گونه های سرخم آخر رسوایم میکند..
مشغول جویدن پوست لبم شدم که با شنیدن صدای حاج آقا نفس در سینه ام حبس شد...
_دیگه تورو خدا حلال کنید...این پسر ما مشکل براش پیش اومد شرمندگی اش موند برای من حقیر...
با شنیدن این حرف ابروهایم بالا پرید و کنجکاو نگاهی به هال خونه انداختم...
_ حاج آقا این حرف ها رو نزنید. مشکله دیگه برا همه پیش میاد.
ان شاء الله دفعه بعد آقازاده تون رو هم میبینیم. مهمون همیشه حبیب خدا هست... بفرمایید... بفرمایید این سمت..
با دیدن حاج صادق که تنها بود، بهت زده دستم روی دهانم گذاشتم...
پسرش نیامده بود...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_12 ༢
" امیر علی "
زدم زیر خنده و نگاهی به ساعت انداختم..
+فکر کنم حاجی الانا دیگه فهمیده خبری از من نیست..
مهدی سری به نشونه تاسف تکون داد و از جا بلند شد
_خاک تو سرت بکنن امیر... جفتمون بدبخت کردی.. بابات این خونه روی سرم میاره پایین...
با شنیدن این حرفش ابروهام بالا پرید..
خودم روی مبل رها کردم و لب زدم
+حق با توعه... به نظرم تا حاج صادق پیداش نشده جمع کن بریم...
مهدی با استرس بهم خیره شد و در آخر کلید خونه رو به سمتم پرت کرد..
_سراسر وجودت کثافطه...
+منو میبری پیش سوگل؟!
مات بهم خیره شد و در آخر عربده زد
_بلند شوووو گمشششو از خونه من بیرون...
با خنده دستهام بالا بردم و لب زدم
+باشه باشه... عصبی نشو. ولی اگه تنهایی برم بابام همینجا خاکت میکنه.. جمع کن تا پیداش نشده از اینجا بریم...
مهدی سراسیمه دستش روی پیشانی اش گذاشت و پریشان بهم خیره شد..
در آخر سوئیچ ماشینش رو برداشت و از خونه بیرون زد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_13 ༢
_یعنی میخوای بگی دلت برام تنگ نشده بود!؟
ابروهام بالا پرید و شربتی که جلو روم گذاشته بود رو برداشتم و بو کردم..
+ چرا قربونت برم.. اگه دلم تنگ نشده بود که توی این وضعیت نمیومدم سراغت...
با ذوق دستهاش دور گردنم حلقه کرد و سرش روی شونه ام گذاشت..
_ دلم برات ی ذره شده بود امیر دیونه.. فکر کردم دیگه نمیای...
چشمکی به مهدی که با فاصله از ما روی صندلی های کافه نشسته بود زدم..
با نفرت دود سیگارش را بیرون داد و نگاهش را سمت دیگه ای چرخوند..
اگر دستش میرسید، همینجا خونم رو میریخت...
+خب سوگل بانو کجاها رفتی... با کیا پریدی؟!
دستهای کشیده اش روی دستم نشست و لب زد
_به جون خودت که میدونی چقدر دوستت دارم هیچکس... حتی سالن هم نرفتم همه مشتری ها رو پریسا راه میندازه..
سری تکون دادم که دستش را دو طرف صورتم گذاشت.
_میای بریم خونه؟! نمیتونم بزارم امشب بری.
دیگه نمیتونم پیدات کنم..
بی حرف بهش خیره شدم..
جایی را نداشتیم...
نه من نه اون مهدی بیچاره..
هر جا میرفتیم حاجی بالا سرمان بود...
اگر امشب دستش میرسید، خونمان حلال بود...
+میام.
با ذوق سرش را جلو آورد که عقب کشیدم..
+ ولی شرط داره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_14 ༢
نگاهش گیج روی صورتم چرخید و در آخر با صدای گرفته ای لب زد
_چه شرطی؟!
+ مهدی هم همراه مون بیاد..
خواست چیزی بگه که دستم روی پاش گذاشتم و مشغول نوازش شدم..
+ مهدی کاری نداره...
سرش روی شونه ام گذاشت و با صدایی که مشخص بود نرم شده لب زد
_تو که میدونی من غریبه راه نمیدم..
ولی به خاطر تو باشه عشقم..
لبخندی زدم و از جا بلند شدم
+میرم بهش خبر بدم
چیزی نگفت و دستش دور کیفش حلقه کرد...
با رسیدن به میز مهدی ضربه ای به کمرش زدم که بالا پرید
_چته تو؟! اعصاب نگذاشتی برام...
آواره ام کردی...
حرفم میزنی؟!
زدم زیر خنده و ضربه ای روی شونه اش زدم
+داش خودمی بقران...
نگران جا برای موندن هم نباش...
میریم خونه سوگل.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_15 ༢
بهت زده از جا پرید و ترسیده نگاهی به اطرافش انداخت و با صدایی که سعی در کنترلش داشت لب زد
_تو چه مرگته مردیکه خر؟! مگه از جونت سیر شدی؟! میخوای جوان ناکامم کنی؟! من نمیام..
شب از سرما هم بمیرم پام خونه اون سگ بی قلاده نمیزارم...
با شنیدن حرف هاش بلند زدم زیر خنده موبایلم از جیبم در اوردم..
وارد قسمت تماس ها شدم و صفحه اش رو به سمت مهدی چرخوندم
+ حاجی جون 73 بار زنگ زده.. هر جایی بری پیدات میکنه..
اینجوری هم در مورد سوگل حرف نزن..
کلافه سرش روی میز گذاشت و با صدای گرفته ای لب زد
_ بابات شب نمیزاره من راحت بخوابم. تا صبح توی خوابمه...
بلند زدم زیر خنده و سیگار دستش رو گرفتم و مشغول کشیدن شدم
+به نظرت چجوری از دلش در بیارم..؟!
گرفته بهم خیره شد و جواب داد
_بیچاره... اون اگه گیرت بندازه زندت نمیزاره تو از چی حرف میزنی..؟!
از دلش در بیاری؟؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿