eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " پاهایم را درون کفش محکم کردم و از آیینه نگاهی به کت و شلوارم انداختم... حتی باورم هم نمیشد لباسی که تن کرده بودم لباس دامادی ام باشه... _امیر.. با صدای بابا سرم رو بالا آوردم و نگاه بی حسی بهش انداختم.. دلخور بودم ازش.. زندگی که ساخته بود حق من نبود.. _بیا برو دنبال پرستش... از پرستشی که خودم انتخابش نکرده بودم هم دلخور بودم.. از اویی که تا این لحظه سکوت کرده بود و برای هر دو مان این وصلت اجباری را خریده بود.. دستی توی موهام میکشم و لب میزنم. +بکش بیرون حاجی... من اینا رو نیستم... جلو میاد.. _چی میگی بچه؟! کی بره دنبال زنت؟؟ پوزخندی میزنم و ابرویی بالا ميندازم.. +خودت...خوب بلد بودی بِبُری و بدوزی... راحت تن ما کردی.. دنبال زن ما هم برو... دستش مشت میشه... زیر لب چیزی میگه و ازم فاصله میگیره.. _ خوش به حال غیرت نداشته ات امیر... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " _عروس نبردن که... یک پارچه خانومههه.. ماشالله به خوشکلی تو دخترم.. نگاهی به صورت آرایش کرده ام ميندازم... چهره زنانه ام بیشتر از همه چیز توی ذوق میزنه.. بغضی که از صبح گریبانم رو گرفته بود رهایم نمی‌کرد و سیبک گلویم مداوم بالا پایین میشد... نفس عمیقی میکشم و سرم پایین ميندازم که دست مامان بالای سرم میچرخه و در آخر نمکی گوشه لباس عروس میزاره.. _ اگه تو آخرش چشم نخوردی... بترکه چشم حسودشون... پوزخندی میزنم.. زندگی من چشم خوردن داشت؟! وای به حال کسایی که حسرت زندگی من سیاه بخت رو میخوردن.. از جا بلند میشم.. _عروس خانممم.. آقا داماد اومدن.. خشک میشم.. دستهام رو بند لباس عروس میکنم و محکم فشار میدم.. تمام وجودم منقبض شده بود و من توان رویارویی با او را نداشتم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " با حرکت دستهایی روی صورتم، تکونی میخورم.. پشت سرم تیر می‌کشید و خستگی مانع از این میشد که چشم هام رو باز کنم.. دستم روی سرم گذاشتم و ناله ای از درد کردم.. با یاد اتفاقات ترسیده چشم هام باز میکنم و دور اتاق به دنبال فواد میگردم.. چیزی نمیبینم.. اما ترس مانع از این میشه که آروم بشم.. با صدای خسته ای لب میزنم. +ف.. فواد.. جوابی نمیشنوم... دستم به گوشه تخت میگیرم که صدای سیمین بلند میشه... _بشین سرجان مستانه..جون توی تنت نیست... بی حال بهش خیره میشم که ظرف غذا رو سمتم هل میده.. دهان باز میکنم که صدای عصبی اش، بسته اش میکنه... _ بشین بخور.. رو مخ منم راه نرو دختره دیونه.. خاک تو سرت کنن، اون چیزی که تو شکمته آدمه.. با بغض بهش خیره میشم و چیزی نمیگم.. از جا بلند میشه و سمتم میاد.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » چشم هام روی هم میذارم و مامان شنلم روی سرم میندازه.. _ ما تا از داماد شاباش نگیریم، عروس نشون نمیدیم.. باز هم گوشه لبم کج میشه.. چه خوش خیال بودند اینها.. امیر علی اگر میتونست کل دارایی اش رو میداد تا منو نشونش ندن.. زن نمیخواست اون.. نه زن میخواست و نه من رو.. بی حال پلک میزنم... در باز میشه و هوای بیرون لرزی توی بدنم میندازه.. صدای مامان کنار گوشم بلند میشه.. _پرستش... مادر.. میخوای یک چیز شیرین بهت بدم؟! رنگت زیر یک عالمه کرم هم پریده.. چیزی نمیگم.. خودش عقب میکشه... دستهای خیس شده از عرقم رو زیر شنل پنهون میکنم... نمیدونم چرا صدای هیچکس بلند نمیشه.. آرایشگر.. شاگرد هاش... مامان... همه و همه سکوت کردند و بیشتر به این استرس من دامن می‌زنند.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سرم رو بالا میارم و با دیدن صورت خشک شده ارایشگر ترسیده نگاهی به بیرون ميندازم.. _ای.. این داماده؟؟.. مامان ترسیده جواب میده.. +نه خاک عالم به سرم... این حاج صادقه... چادرش جلو میکشه و بیرون میزنه.. _حاجی..کو پسرت؟! حاج صادق سر پایین میندازه و من تمام مدت به این فکر میکنم.. حتی ارزش نداشتم که دنبالم بیاد؟! بغض گلویم تشدید میشه.. انقدر شدید که با صدای بلندی شکسته میشه.. همه نگاه ها به سمتم میاد و مامان ترسیده توی صورتش میکوبه.. _یا باب الحوائج... چی شد مادررر؟! آرایشگر سریع شنلم رو بالا میزنه و حاج صادق سر پایین میندازه.. _نگران نباش عروس... آرایشت هیچ چیزش نشده.. چه دیوانه ای بود این دیگر... با چشم های اشکی به مامان خیره میشم.. تنها مصببش همین ها بودند.. +برم؟! مامان سرگردونه.. میخواد سر حاج صادق خراب بشه اما می‌ترسه.. از بد شدن حال من و زیر همه چیز زدن میترسه.. حداقل اون متوجه شده بود که من مخالف این وصلتم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میخواد سر حاج صادق خراب بشه اما می‌ترسه.. از بد شدن حال من و زیر همه چیز زدن میترسه.. حداقل اون متوجه شده بود که من مخالف این وصلتم... از نگاهم.. بی حرفی هایم.. اشک هایم ‌... همه و همه را دیده بود و سکوت کرده بود... راه می افتم و به سمت ماشین میرم.. نگاه خیره حاج صادق رو میدیدم اما هیچ دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم.. حاج صادق پشت ماشین میشینه و ماشین به حرکت در میاره... _دخترم؟! چیزی نمیگم... خودش ادامه میده.. _امیر خیلی دلش می‌خواست بیاد اما... یکم درگیری اونجا زیاد بود برای همین من اومدم.. تمام تلاشم میکنم پوزخند نزنم.. چرند میگفت امیر علی فرار کرده بود که اینجا پیداش نشه و احتمالا حاج صادق هم قصد جمع کردن گند های تک پسرش را داشت باز هم سکوت میکنم و انگار این دفعه متوجه میشه که قصد گفتن چیزی رو ندارم، چرا که ساکت میشه و پایش رو محکم روی گاز فشار میده 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " امیر علی " از اتاق بیرون میزنم.. نگاه جمعیت به سمتم برمیگرده... اما یک نگاه از همه نگاه ها سنگین تره... چشم میچرخونم و اسفندیاری رو میبینم... خیره نگاهم میکنه و ته نگاهش حرف عمیقیه... به درک.. گند زده بودند به زندگی ام، دخترشون رو قالب کرده بودن بهم و حالا دلخور هم بودن.!؟ سعی کردم اخم روی صورتم رو پنهون کنم اما نمیشد.. صدای پچ پچ جمعیت نشون از حرف و حدیث هایی بود که حاج صادق تنفر داشت از اونها... به سمت صندلی مخصوص عروس و داماد رفتم.. دختر اسنفندیاری تک و تنها روی صندلی نشسته بود و همین به حرف هاشون دامن میزد.. از همین فاصله هم میتونستم متوجه حال بدش بشم.. کنارش قرار گرفتم و نگاهی از آیینه مقابل به قاب دو نفره مان انداختم.. صدای پوزخندم آنقدر بلند بود که حاج صادق از جا پرید و به سمتم اومد.. _ دَر دهنت ببند امیر... گَند زدی به هر چی ابرو داشتم امروز.... زن اسنفندیاری بلند میشه و ترسیده رو عاقد لب میزنه.. _شروع کن حاج آقا.. شروع من داماد هم اومد دیگه.
أشتاقُ إليكِ، لأنّ روحي لا تجدُ مكاناً تهدأ فيه إلا عندك! دلتنگت مي‌شوم، چون روحم جایي براي آرام گرفتن جز نزدِ تو ندارد!