eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
17.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مصاحبه جدید سید پویان ابهری ، در مورد مصادره اموال خائنها ، ایشون رو حتما تو اینستا دیدید ، سیصد هزارتا فالور داشت که تو فتنه دی ماه پیجهاشو زدن ! کانال ایتا زده و مدام اخبار مربوط به مصادره اموال و حتی معرفی خائنهارو تو کانالش میزاره. تحلیلگر سیاسی و فعال رسانه اس ، الانم که شبانه روز بیرونه و لحظه به لحظه اخبار کف خیابونو هم میزاره , حتی تجاوزات جنگنده هارو هم چند دقیقه زودتر اطلاع میده که دارن میان 😲 خلاصه که تازه اومده تو ایتا و اینم کانالشه ، حمایتش کنید 🇮🇷👇 https://eitaa.com/joinchat/783484374C188045a72e
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_135 به سمت میز میرم و سر جای قب
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " ترسیده گوشه اتاق توی خودم جمع میشم و نقش عمیقی میکشم.. قلبم داشت میومد توی دهنم و نفسم به سختی بالا میومد.. هر چی تلاش کردم به امیر علی بگم از تنهایی توی شب میترسم نتونستم چیزی بگم.. دست هام از شدت وحشت میلرزید و نمیدونستم باید چیکار کنم.. به هر کی هم زنگ میزدم از صدام فکر می‌کرد چه بلایی سرم اومده. بغض کرده سرم روی زانوم گذاشتم که صدای در بلند شد.. ترسیده جیغی زدم و دستم روی دهنم گذاشتم... صدای کوبیده شدن در میومد و هر لحظه وحشت من بیشتر می‌شد. زدم زیر گریه و دستم روی دهنم گذاشتم تا صدام بیرون نره.. در باز شد و صدای زنونه ای بلند شد... _ برو توی اتاق خواب خودش.. از شدت وحشت نفسم بند میاد و پشت کمد قایم میشم... _رضا! دِ جون بکن تا نرسیده. یک رسید هست فقط... پاهام از شدت وحشت اختیارش رو از دست میده و روی زمین فرود میام... نفس تنگی ام کار دستم میده و دیگه چیزی متوجه نمیشم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_135 به سمت میز میرم و سر جای قب
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » "امیر علی" دستم بند ماشین میکنم و ناله ای از شدت درد سَر میدم.. حق با حاجی بود.. بی جنبه تر از من وجود نداشت.. انقدر زیاده روی کرده بودم که چیزی تا بهم خوردن مهمونی نمونده بود.. فقط یک چیز رو به یاد داشتم و اونم تنها بودن پرستش بود.. هر چی هاتف اصرار کرد امشب اونجا بمونم فقط یک چیز گفتم "من باید برم" هاتف خودش رسونده بودم اینجا و رفته بود.. حتی توان تا طبقه بالا رفتن رو هم نداشتم.. بی حال به دیوار تکیه میدم و برای بار هزارم شماره اش رو میگیرم.. لعنت بهش! جواب تلفنم رو هم نمی‌داد.. وحشتم هر لحظه بیشتر می‌شد و چهره معصومش از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت.. تمام محتویات معده ام بالا میاد... به سرعت خودم به جوب میرسونم و به سرفه میوفتم.. لعنت به خوشگذرانی های من که تهش عذاب بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_137 "امیر علی" دستم بند ماشین میک
تخفیف گذاشتیم براتون 😃. اونم چه تخفیفی😍. به علت افزایش اختلاف چنل اصلی و چنل vip قراره قیمت رو به 95 ببریم.. 150 پارت اختلاف داریممممم اما شما میتونین امروز تا ساعت 12 شب با قیمت 80 خریداری کنید 🤝😅 هر کس قصد عضویت داره سریع تر اقدام کنه. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_137 "امیر علی" دستم بند ماشین میک
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بی حال از جا بلند میشم و به سمت آسانسور میرم.. نگاه وحشت زده نگهبان رو میبینم اما داغون تر از اون بودم که بخوام به نگاهش اهمیت بدم.. با ایستادن آسانسور ازش پیاده میشم و به سمت آپارتمان میرم.. کلید ميندازم و در رو باز میکنم.. نگاهی به خونه ساکت ميندازم و لب میزنم.. +پرستش! باز هم سکوت.. ترسیده داخل میشم و با چشم هایی که تار میبینه نگاهی به اطراف ميندازم... بلند تر داد میزنم. +پرستش کجاییی؟. باز هم سکوت! وحشتم بیشتر میشه.. ترسیده به سمت اتاقش میرم و در اتاقو باز میکنم و با تخت خالی مواجه میشم! بهت زده عقب میکشم و نگاهی به اطراف ميندازم.. مغزم تیر میشه و توی این شرایط خرابم یک چیز یادم میاد " در قفل نبود" 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_138 بی حال از جا بلند میشم و به
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بهت زده به در خیره میشم و صدای عربده ام بلند میشه... دختره عوضی! میخواست فرار کنه که زنگ زده بود و میخواست بدونه کی میام... میخوام به سمت در برم که گوشه پاش رو پشت کمد میبینم.. بهت زده به سمت کمد میرم و نگاهی به پشتش ميندازم با دیدن پرستش که پشت کمد بی هوش افتاده بود و دَری که قفل نبود از شدت وحشت روی زانو هام میشینم و دستم روی سرم میزارم.. بیچاره شده بودم! فقط دعا دعا میکردم فراموش کرده باشم در و قفل کنم و چیز دیگه ای نباشه... دست هایی که از شدت عذاب وجدان میلرزید و به سمتش میبرم و لب میزنم.. +پرستش! چیزی نمیگه.. کاش دهن باز می‌کرد و صدای نازک زنانه اش مثل همیشه جوابم رو میداد.. دستم روی بازو اش میزارم و تکونش میدم که ترسیده میپره و جیغ بلندی از ترس میکشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی نمیدونم اطرافم چی میگذره اما تا به خودم میام صدای گریه ام بلند میشه... عربده ای میزنم و روی زانو هام میشینم.. نفسم داشت میرفت از بلایی که سرم اومده بود با یاد بچه توی شکمش کل وجودم میلرزه! حرف های دکتر.. " آقای تاجیک متاسفانه شما به علت ضرباتی که توی تصادف بهتون وارد شده امکان بچه دار شدن تا آخر عمر تون رو ندارید" دست بالا میارم و محکم توی شیشه مقابلم میکوبم.. +مستانهههههه! چشم هام سیاهی میره و روی زمین میشینم. دستم پر از خون شده و چشم هام از اون قرمز تره. محال بود خواب امشب به سراغم بیاید.. کجا رفته بود؟! چرت و پرت محض بود اگه باور میکردم باز هم خونه سیمین است.. از دو ماه پیش چرا تا این اندازه سیمین عزیز کرده اش شده بود که هر لحظه بهش سر بزنه.. از شدت درد فکر های توی سرم آب دهنم خشک شده و نفسم به سختی بالا میاد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼