eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
952 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_135 به سمت میز میرم و سر جای قب
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » "امیر علی" دستم بند ماشین میکنم و ناله ای از شدت درد سَر میدم.. حق با حاجی بود.. بی جنبه تر از من وجود نداشت.. انقدر زیاده روی کرده بودم که چیزی تا بهم خوردن مهمونی نمونده بود.. فقط یک چیز رو به یاد داشتم و اونم تنها بودن پرستش بود.. هر چی هاتف اصرار کرد امشب اونجا بمونم فقط یک چیز گفتم "من باید برم" هاتف خودش رسونده بودم اینجا و رفته بود.. حتی توان تا طبقه بالا رفتن رو هم نداشتم.. بی حال به دیوار تکیه میدم و برای بار هزارم شماره اش رو میگیرم.. لعنت بهش! جواب تلفنم رو هم نمی‌داد.. وحشتم هر لحظه بیشتر می‌شد و چهره معصومش از جلوی چشمم کنار نمی‌رفت.. تمام محتویات معده ام بالا میاد... به سرعت خودم به جوب میرسونم و به سرفه میوفتم.. لعنت به خوشگذرانی های من که تهش عذاب بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_137 "امیر علی" دستم بند ماشین میک
تخفیف گذاشتیم براتون 😃. اونم چه تخفیفی😍. به علت افزایش اختلاف چنل اصلی و چنل vip قراره قیمت رو به 95 ببریم.. 150 پارت اختلاف داریممممم اما شما میتونین امروز تا ساعت 12 شب با قیمت 80 خریداری کنید 🤝😅 هر کس قصد عضویت داره سریع تر اقدام کنه. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریز خودتون رو به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_137 "امیر علی" دستم بند ماشین میک
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بی حال از جا بلند میشم و به سمت آسانسور میرم.. نگاه وحشت زده نگهبان رو میبینم اما داغون تر از اون بودم که بخوام به نگاهش اهمیت بدم.. با ایستادن آسانسور ازش پیاده میشم و به سمت آپارتمان میرم.. کلید ميندازم و در رو باز میکنم.. نگاهی به خونه ساکت ميندازم و لب میزنم.. +پرستش! باز هم سکوت.. ترسیده داخل میشم و با چشم هایی که تار میبینه نگاهی به اطراف ميندازم... بلند تر داد میزنم. +پرستش کجاییی؟. باز هم سکوت! وحشتم بیشتر میشه.. ترسیده به سمت اتاقش میرم و در اتاقو باز میکنم و با تخت خالی مواجه میشم! بهت زده عقب میکشم و نگاهی به اطراف ميندازم.. مغزم تیر میشه و توی این شرایط خرابم یک چیز یادم میاد " در قفل نبود" 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_138 بی حال از جا بلند میشم و به
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » بهت زده به در خیره میشم و صدای عربده ام بلند میشه... دختره عوضی! میخواست فرار کنه که زنگ زده بود و میخواست بدونه کی میام... میخوام به سمت در برم که گوشه پاش رو پشت کمد میبینم.. بهت زده به سمت کمد میرم و نگاهی به پشتش ميندازم با دیدن پرستش که پشت کمد بی هوش افتاده بود و دَری که قفل نبود از شدت وحشت روی زانو هام میشینم و دستم روی سرم میزارم.. بیچاره شده بودم! فقط دعا دعا میکردم فراموش کرده باشم در و قفل کنم و چیز دیگه ای نباشه... دست هایی که از شدت عذاب وجدان میلرزید و به سمتش میبرم و لب میزنم.. +پرستش! چیزی نمیگه.. کاش دهن باز می‌کرد و صدای نازک زنانه اش مثل همیشه جوابم رو میداد.. دستم روی بازو اش میزارم و تکونش میدم که ترسیده میپره و جیغ بلندی از ترس میکشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی نمیدونم اطرافم چی میگذره اما تا به خودم میام صدای گریه ام بلند میشه... عربده ای میزنم و روی زانو هام میشینم.. نفسم داشت میرفت از بلایی که سرم اومده بود با یاد بچه توی شکمش کل وجودم میلرزه! حرف های دکتر.. " آقای تاجیک متاسفانه شما به علت ضرباتی که توی تصادف بهتون وارد شده امکان بچه دار شدن تا آخر عمر تون رو ندارید" دست بالا میارم و محکم توی شیشه مقابلم میکوبم.. +مستانهههههه! چشم هام سیاهی میره و روی زمین میشینم. دستم پر از خون شده و چشم هام از اون قرمز تره. محال بود خواب امشب به سراغم بیاید.. کجا رفته بود؟! چرت و پرت محض بود اگه باور میکردم باز هم خونه سیمین است.. از دو ماه پیش چرا تا این اندازه سیمین عزیز کرده اش شده بود که هر لحظه بهش سر بزنه.. از شدت درد فکر های توی سرم آب دهنم خشک شده و نفسم به سختی بالا میاد 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » کل وجودش میلرزه و دست روی صورتش میزاره.. نفسش از شدت ترس بالا نمیاد و به سختی نفس میکشه.. _من... تورو خدا.. دستش بین دستهام میگیرم و با صدای آرومی لب میزنم. +پرستش... چی شده قربونت برم؟! نگاهی به چهره ام میندازه و با دیدن من بلند میزنه زیر گریه و خوش توی بغلم میندازه مات میشم... موهای بلندش به صورتم میخوره و چشم هام روی هم میاد. اگه میدونست توی چه شرایطی هستم اینجوری توی بغلم نمی پرید.. دستم مشت میکنم تا پشت کمرش حلقه نشه اما نمیتونم.. نفس های عمیقش توی بغلم از خود بی خودم میکنه! نفس عمیقی میکشم و دستم و بالا میارم و پشت کمرش قرار میدم نفس نفس میزنه و با صدای لرزونی بریده بریده لب میزنه.. _م..من..متنفرم ازت عوضی... م... منو... گذاشتی... رفتی... اونم... اونم..توی خونه ای که...ه..همه میان... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
من ماحی ام،سنی نداشتم که به زور نشوندنم سر سفره‌ی عقد،حالم خوب نبود،طولی نکشید که سالن بزرگ خونه دور سرم چرخید و از حال رفتم😭 وقتی به هوش اومدم مهمونا رفته بودن مادرشوهرم یه گوشه غر میزد و شوهرم کلافه باهاش صحبت می‌کرد، عمه‌ی شوهرم اومد کنارم نشست و دستم رو گرفت و مکثی کرد و گفت: این دختر آبستنه با وحشت نگاهش کردم، لب خشکم رو به سختی خیس کردم و گفتم: ولی من هنوز دخترم پوزخندی زد و رو به مادرشوهرم کرد _ زنداداش مبارکه یک شبه هم صاحب عروس شدی هم نوه...شوهرم با قدم های بلند نزدیک شد و گفت_ چی داری میگی عمه؟ تو مطمئنی؟ _البته که مطمئنم، نبضش رو گرفتم بارداره، حالا بچه‌ی کیو به شکم داره خدا میدونه... مادرشوهرم شروع به جیغ جیغ کرد و به شوهرم گفت:حلالت نمیکنم، چقدر گفتم این دختره بی بوته رو نگیر.یهو با شنیدن صدای شوهرم میخکوب شدم _ بچه‌اش از منه🔥 چند قدمی اومد سمت و آروم زیر گوشم پچ زد _حرفایی که الان بهت میزنم باید عین راز بین ما باقی بمونه، نمیخوام هیچکس بفهمه،با تعجب نگاهش کردم، یهو با حرفی که زد دنیا روی سرم خراب شد و دوباره از حال رفتم...😱🔥❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/3122528273C2a690ed6fe
جزئیات جالب اند ، آدم هایی که به جزئیات توجه می‌کنند جالب ترند...✨🤍