💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_42
چشم هام روی هم میذارم و مامان شنلم روی سرم میندازه..
_ ما تا از داماد شاباش نگیریم، عروس نشون نمیدیم..
باز هم گوشه لبم کج میشه..
چه خوش خیال بودند اینها.. امیر علی اگر میتونست کل دارایی اش رو میداد تا منو نشونش ندن..
زن نمیخواست اون..
نه زن میخواست و نه من رو..
بی حال پلک میزنم...
در باز میشه و هوای بیرون لرزی توی بدنم میندازه..
صدای مامان کنار گوشم بلند میشه..
_پرستش... مادر.. میخوای یک چیز شیرین بهت بدم؟! رنگت زیر یک عالمه کرم هم پریده..
چیزی نمیگم..
خودش عقب میکشه...
دستهای خیس شده از عرقم رو زیر شنل پنهون میکنم...
نمیدونم چرا صدای هیچکس بلند نمیشه..
آرایشگر..
شاگرد هاش...
مامان...
همه و همه سکوت کردند و بیشتر به این استرس من دامن میزنند..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_43
سرم رو بالا میارم و با دیدن صورت خشک شده ارایشگر ترسیده نگاهی به بیرون ميندازم..
_ای.. این داماده؟؟..
مامان ترسیده جواب میده..
+نه خاک عالم به سرم... این حاج صادقه...
چادرش جلو میکشه و بیرون میزنه..
_حاجی..کو پسرت؟!
حاج صادق سر پایین میندازه و من تمام مدت به این فکر میکنم..
حتی ارزش نداشتم که دنبالم بیاد؟!
بغض گلویم تشدید میشه..
انقدر شدید که با صدای بلندی شکسته میشه..
همه نگاه ها به سمتم میاد و مامان ترسیده توی صورتش میکوبه..
_یا باب الحوائج... چی شد مادررر؟!
آرایشگر سریع شنلم رو بالا میزنه و حاج صادق سر پایین میندازه..
_نگران نباش عروس... آرایشت هیچ چیزش نشده..
چه دیوانه ای بود این دیگر...
با چشم های اشکی به مامان خیره میشم..
تنها مصببش همین ها بودند..
+برم؟!
مامان سرگردونه..
میخواد سر حاج صادق خراب بشه اما میترسه..
از بد شدن حال من و زیر همه چیز زدن میترسه..
حداقل اون متوجه شده بود که من مخالف این وصلتم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_44
میخواد سر حاج صادق خراب بشه اما میترسه..
از بد شدن حال من و زیر همه چیز زدن میترسه..
حداقل اون متوجه شده بود که من مخالف این وصلتم...
از نگاهم..
بی حرفی هایم..
اشک هایم ...
همه و همه را دیده بود و سکوت کرده بود...
راه می افتم و به سمت ماشین میرم..
نگاه خیره حاج صادق رو میدیدم اما هیچ دلم نمیخواست باهاش چشم تو چشم بشم..
حاج صادق پشت ماشین میشینه و ماشین به حرکت در میاره...
_دخترم؟!
چیزی نمیگم...
خودش ادامه میده..
_امیر خیلی دلش میخواست بیاد اما... یکم درگیری اونجا زیاد بود برای همین من اومدم..
تمام تلاشم میکنم پوزخند نزنم..
چرند میگفت
امیر علی فرار کرده بود که اینجا پیداش نشه و احتمالا حاج صادق هم قصد جمع کردن گند های تک پسرش را داشت
باز هم سکوت میکنم و انگار این دفعه متوجه میشه که قصد گفتن چیزی رو ندارم، چرا که ساکت میشه و پایش رو محکم روی گاز فشار میده
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_44 میخواد سر حاج صادق خر
https://daigo.ir/secret/71973711380
طرفدار های vip پرستش عشق ( پرستش و امیر علی )
حتما اینجا اعلام کنید تا vip فعال بشه
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_45
" امیر علی "
از اتاق بیرون میزنم..
نگاه جمعیت به سمتم برمیگرده...
اما یک نگاه از همه نگاه ها سنگین تره...
چشم میچرخونم و اسفندیاری رو میبینم...
خیره نگاهم میکنه و ته نگاهش حرف عمیقیه...
به درک..
گند زده بودند به زندگی ام، دخترشون رو قالب کرده بودن بهم و حالا دلخور هم بودن.!؟
سعی کردم اخم روی صورتم رو پنهون کنم اما نمیشد..
صدای پچ پچ جمعیت نشون از حرف و حدیث هایی بود که حاج صادق تنفر داشت از اونها...
به سمت صندلی مخصوص عروس و داماد رفتم..
دختر اسنفندیاری تک و تنها روی صندلی نشسته بود و همین به حرف هاشون دامن میزد..
از همین فاصله هم میتونستم متوجه حال بدش بشم..
کنارش قرار گرفتم و نگاهی از آیینه مقابل به قاب دو نفره مان انداختم..
صدای پوزخندم آنقدر بلند بود که حاج صادق از جا پرید و به سمتم اومد..
_ دَر دهنت ببند امیر... گَند زدی به هر چی ابرو داشتم امروز....
زن اسنفندیاری بلند میشه و ترسیده رو عاقد لب میزنه..
_شروع کن حاج آقا.. شروع من داماد هم اومد دیگه.
أشتاقُ إليكِ، لأنّ روحي لا تجدُ مكاناً تهدأ فيه إلا عندك!
دلتنگت ميشوم، چون روحم جایي براي آرام گرفتن جز نزدِ تو ندارد!
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_46
عاقد شروع میکنه به خوندن و من هیچ چیز نمیفهمم..
تمام ذهنم در چرخشه..
_ عروس خانم آیا وکیلم؟!
حس میکنم نفسش حبس میشه و تمام تلاشم رو میکنم که پوزخند نزنم..
هنوز مانده بود برای بیچاره شدنش..
اون میتونست مخالفت کنه و سکوت کرده بود..
اون با سکوتش جهنم رو خریده بود و باید تا اخر عمرش دیگه سکوت میکرد...
انگار خودش هم میدونست چه آشوبی توی زندگی اش قراره بیوفته..
چرا که ساکت بود و چیزی نمیگفت..
_آیا وکیلم؟؟
زن اسفندیاری رنگ از صورتش پریده و ترسیده به دخترش خیره هست..
سر کنار گوشش میبره و چیزی میگه...
تمام تلاش خودم رو میکنم که پوزخند نزنم..
+بله...
انقدر فضا بهم ریخته بود که هیچکس دست نزد..
همه انگار در حال تماشا فیلم بودن و میخواستند یک لحظه از سکانس رو هم از دست ندن..
_آقای داماد آیا از طرف شما هم وکیلم؟؟
سرم بالا میآورم و به حاجی خیره میشم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیستنه " مستانه " با حرکت دستها
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سی
جلو میاد و حرصی بهم خیره میشه..
_شعور داری تو؟! صبح زنگ زدم بهت میگم بزار بیام پیشت، وحشی بازی در میاری...
صداش رو میاره پایین تر و لب میزنه..
_آخه بیشعور اگه فواد تورو دم در بیهوش میدید اونم با آزمایش تو دستت میفهمی چی میشددد؟!
کل وجودم حتی تا تصورش هم یخ میزنه..
آب دهنم رو به سختی پایین میفرستم و دستهام توی هم بغل میکنم و با چونه لرزون بهش خیره میشم..
با صدای لرزونی لب میزنم..
+چه غ.. غلطی کنم سیمین؟!
نگاهش نرم میشه...
اونم دلش به حال من بیچاره میسوزه..
کنارم میشینه و من بغض توی گلوش رو حس میکنم.
_میخواد من با فواد حرف بزنم؟!
ترسیده بالا میپرم و وحشت زده جواب میدم..
+نه... نه.. چیزی.. چیزی نگی سیمین...بخ..بخدا
بغصم با صدای بدی میشکنه و با عجز لب میزنم..
+میترسمممم... میترسم از دستش بدمممم
سیمین دهن باز میکنه با صدای در، وحشت زده هر دو بالا میپریم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼