أشتاقُ إليكِ، لأنّ روحي لا تجدُ مكاناً تهدأ فيه إلا عندك!
دلتنگت ميشوم، چون روحم جایي براي آرام گرفتن جز نزدِ تو ندارد!
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_46
عاقد شروع میکنه به خوندن و من هیچ چیز نمیفهمم..
تمام ذهنم در چرخشه..
_ عروس خانم آیا وکیلم؟!
حس میکنم نفسش حبس میشه و تمام تلاشم رو میکنم که پوزخند نزنم..
هنوز مانده بود برای بیچاره شدنش..
اون میتونست مخالفت کنه و سکوت کرده بود..
اون با سکوتش جهنم رو خریده بود و باید تا اخر عمرش دیگه سکوت میکرد...
انگار خودش هم میدونست چه آشوبی توی زندگی اش قراره بیوفته..
چرا که ساکت بود و چیزی نمیگفت..
_آیا وکیلم؟؟
زن اسفندیاری رنگ از صورتش پریده و ترسیده به دخترش خیره هست..
سر کنار گوشش میبره و چیزی میگه...
تمام تلاش خودم رو میکنم که پوزخند نزنم..
+بله...
انقدر فضا بهم ریخته بود که هیچکس دست نزد..
همه انگار در حال تماشا فیلم بودن و میخواستند یک لحظه از سکانس رو هم از دست ندن..
_آقای داماد آیا از طرف شما هم وکیلم؟؟
سرم بالا میآورم و به حاجی خیره میشم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_بیستنه " مستانه " با حرکت دستها
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سی
جلو میاد و حرصی بهم خیره میشه..
_شعور داری تو؟! صبح زنگ زدم بهت میگم بزار بیام پیشت، وحشی بازی در میاری...
صداش رو میاره پایین تر و لب میزنه..
_آخه بیشعور اگه فواد تورو دم در بیهوش میدید اونم با آزمایش تو دستت میفهمی چی میشددد؟!
کل وجودم حتی تا تصورش هم یخ میزنه..
آب دهنم رو به سختی پایین میفرستم و دستهام توی هم بغل میکنم و با چونه لرزون بهش خیره میشم..
با صدای لرزونی لب میزنم..
+چه غ.. غلطی کنم سیمین؟!
نگاهش نرم میشه...
اونم دلش به حال من بیچاره میسوزه..
کنارم میشینه و من بغض توی گلوش رو حس میکنم.
_میخواد من با فواد حرف بزنم؟!
ترسیده بالا میپرم و وحشت زده جواب میدم..
+نه... نه.. چیزی.. چیزی نگی سیمین...بخ..بخدا
بغصم با صدای بدی میشکنه و با عجز لب میزنم..
+میترسمممم... میترسم از دستش بدمممم
سیمین دهن باز میکنه با صدای در، وحشت زده هر دو بالا میپریم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_سی جلو میاد و حرصی بهم خیره میشه..
طرفدار های رمان قانون عشق ( فواد و مستانه)
اینجا نظر خودتون اعلام کنید..
https://daigo.ir/secret/81977500453
حتما نظر بدید
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در من کوچه ای است که با تو هنوز نگشته ام... 🥀
توجه توجه 😍
عزیزان لطفا در نظر سنجی زیر شرکت کنید و نظرتون در مورد رمان
( قانون عشق : فواد و مستانه که درگیر بچه ای هستند که نمیخواستش)
( پرستش عشق :پرستش و امیر علی که به اجبار با هم ازدواج کردند)
نظرتون بگید..
نظرهای هر رمان ببشتر باشه فردا 1 پارت هدیه قرار میگیره
https://abzarek.ir/service-p/msg/2372886
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_47
نگاهش طوفانیه و من با یک نه میتونستم همه زندگی اش رو خراب کنم..
دستش دور تسبیح مشت میشه...
عاقد از این همه معطلی کلافه شده و این ماجرا فقط برای مهمون ها حسابی جذابه...
دست حاج صادق به سمت قلبش میره که لب میزنم..
+بله..
روی صندلی میشینه و اشاره ای به عبدالله میکنه..
عبدالله سریع به سمت آشپزخونه میره و قرص و آبی میاره..
سرم رو پایین میندازم که صدای یکی از مهمون ها بلند میشه
_دوماد... نمیخوای عروسو ببینی؟!
نه..
نمیخواستم
با نگاه های خیره شون...
به اجبار دستم و به سمت شنل میبرم که کل اندام ریز نقشش میلرزه
نفس بلند و صدا داری میکشه که شنل رو برمیدارم
صدای دست و جیغ و فریاد همه بلند میشه و من مات چهره دخترانه ای میشم که مثلش رو هیچ جا ندیدم...
چشم از چشم های سرخش می دزدم و به لبهاش میرسم
با دیدن لبهای سرخش عرق سردی روی پیشانیم میشینه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سییک
یکه میخورم و از جا بلند میشم که صدای فواد بلند میشه..
_ مستانه من؟! نمیای استقبال مَردت؟!
بی توجه به سیمین که وسط اتاق خشکش شده از اتاق بیرون میزنم و با دیدن فواد با چشمان خسته لبخند مضحکی میزنم..
+سلام..
خسته به سمتم میاد.
محکم منو توی بغل میگیره و عمیق نفس میکشه...
_آخیششش.. تو پرستیدن داری... همه خستگیم در رفت..
وابسته شده بودم..
با این قربان صدقه های گاه و بی گاه فواد، عجیب عادت کرده بودم..
بی توجه به سیمینی که وسط اتاق مانده روی پاشنه پاهایم می ایستم و زیر چانه اش را میبوسم..
پچ میزنم..
+دلم برات تنگ شده بود فوادم..
حلقه دستهاش تنگ تر میشه..
دهن باز میکنه که صدای خجالت زده سیمین بلند میشه..
_س.. سلام..
فواد سر بالا میاره و نگاهی به سیمین میندازه..
توقع داشتم عقب بکشه اما اون از ابراز علاقه کردن هیچ وقت خجالت نمیکشید...
دستم و روی قفسه سینه اش میذارم و تلاش میکنم ازش فاصله بگیرم که منو محکم تر در آغوش میگیره
_سلام سیمین خانم.. خوش اومدین...
سیمین اما حسابی شرمگین شده...
اینو میتونستم از دستهاش که در هم حلقه شده میتونستم تشخیص بدم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_48
تمام تلاشم رو کردم نگاه ازش بگیرم اما نمیشد..
صورت دخترانه و چانه ای که از شدت بغض میلرزید چیزی رو درونم به اتیش کشید..
نفس عمیقی میکشم و شقیقه ام نبض گرفته...
_دوماد عروسو ببوس یالا... دوماد عروس ببوس یالا..
این دیگه آخرش بود.
پرستش خشکش میزنه...
من اما مات لبهای سرخشم...
آب دهنم رو با صدا پایین میفرستم و شک نداشتم تمام جمعیت صورت عرق کرده ام رو دیدن..
دستم به سمت سرش میبرم که نگاه می دزده..
دستم پشت سرش میبرم..
تپش قلب پرستش حتی از صدای جیغ و فریاد جمعیت هم بلند تره..
سرم رو جلو میبرم و لبهام روی پیشونی اش میچسبونم...
کل وجودم میسوزه...
کوره ای از اتیش شده بودم..
عقب میکشم و خیره میشم به صورتی که از شدت شرم سرخ شده..
دستم بالا میارم و کراواتم شل میکنم...
دیگه نمیتونستم نگاهش کنم..
چشم ازش میگیرم و سفره عقد خیره میشم
_عروس.. داماد.. پدر عروس و پدر داماد.. تشریف بیارید برای امضا
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿