eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
بسم‌رب حق♥️✨ #خلاصه_پرستشِ_عشق من امیرعلی‌ام پسر حاج صادق مظهری که تمام اهالی شهر سرش قسم میخورن..
سلام قشنگا 😌🙋‍♀. خوش اومدید به چنل خودتون . شما با بنر های عضو شدید که یا در رمان اتفاق افتاده یا در آینده اتفاق می افته 😵🥰. پس بزن روی پیوستن و رمان قشنگ مون رو شروع کن 🙃😉
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » مردد بهم خیره میشه که روی پهلو درآز میکشم و دقیق تر خیره میشم بهش. +دوتا آدم عاقلیم پرستش! نترس، تا خودت نخوای انگشتم هم بهت نمیخوره.. خودمم میدونستم دارم چرت میگم.. سرم داغ شده بود و چیزی نمیفهمیدم.. بالش و پتو رو گوشه دیوار میزاره و به سمت تخت میاد. +میخوای با روسری بخوابی؟! سری به نشونه منفی تکون داد و روسری اش رو از سر برداشت.. نفس عمیقی کشیدم و چشم روی هم گذاشتم.. عطر گل یاس هوش از سرم برد.. موهای فرش را بالای سر جمع کرد و با کش بست. +میشه دیگه روسری نپوشی توی خونه؟ پرستش با خجالت بهم نگاه میکنه و چیزی نمیگه. ادامه میدم. +اینجوری قشنگ تره!درضمن تو زن منی.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_147 مردد بهم خیره میشه که روی پهل
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نفس عمیقی میکشه و بی حرف سرش روی بالش میزاره. عطر گل یاس هوش از سرم پرونده بود.. +پرستش به سمتش برمیگردم و نگاهی بهش ميندازم.. _بله + چرا وقتی دوستم نداشتی، بله گفتی؟! صدای نفس کشیدنش هم نمیاد.. انگار که حسابی شکه شده و هیچی برای گفتن نداره.. _ من مجبور بودم! ابروهام بالا میپره.. +هیچ چیزی نمیتونه آدم رو مجبور کنه.. مطمعنم خواست خودت هم بوده.. اخم میکنه.. دنبال چی بودم؟! خودم هم نمیدونستم.. میخواستم بهم ثابت بشه خودشم دوست داشته. _اره. توقع ندارم این حرف رو از سمتش بشنوم و گیج نگاهی بهش ميندازم.. _فکر میکردم میتونم زندگی عاشقانه ای رو شروع کنم. همه از آقایی حاج صادق میگفتن.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » _الان نمیتونی؟! نفس عمیقی میکشه و چشم هاش بی حرف روی هم میزاره. + اونی که نمیخواد من نیستم.. چشم میبنده و اجازه حرفی بهم نمیده.. نفس عمیقی میکشم و ارنجم روی چشم هام میزارم.. حقیقت محض بود! قصد داشتم تکلیفش را مشخص کنم، تکلیف خودم مشخص شده بود.. حق با پرستش بود! کسی که نمیخواست زندگی کنه من نبودم.. اون به خاطر من قید خانواده اش رو هم زده بود.. فردا باید میرفتم سراغ رضا! رسیدی از لادن داشتم بابت چک هایی که براش پاس کرده بودم توی دوستی مون رو برداشته بود و دیگه هیچ چیز ازش نداشتم.. شقیقه هام از شدت حماقتی که داشتم تیر میکشه! من برای بودن با لادن سنگ تموم گذاشته بودم و اون تموم وجودم رو به نابودی کشیده بود.. حق با پرستش بود. نمیتونستم بپذیرمش.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
خدا ازهرچیزی‌ که قراره‌ باهاش‌ روبرو بشی‌ بزرگتره❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🤍🌸
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " با صدای اذان موبایل از جا بلند میشم و نگاهی به اطراف ميندازم.. با دیدن تخت امیر علی و امیر علی که کنارم خوابیده بود گونه هام سرخ میشه.. دیشب از وحشت و ترسی که کشیده بودم حتی به کارهایی که میکردم هم فکر نمیکردم. هنوز هم باورش برام سخت بود که اون دختر ربطی به امیر علی نداشته باشه. نفس عمیقی میکشم و از روی تخت بلند میشم... از اتاق بیرون میرم و با دیدن تاریکی خونه ترسیده نفس عمیقی میکشم.. باید به امیر علی میگفتم شب ها لامپ بیرون روشن بزاره. به سمت آشپزخونه میرم و لامپ روشن میکنم. لیوان آبی پر میکنم و آب رو سر میکشم.. _پرستش! ترسیده جیغی میکشم و لیوان از دستم رها میشه.. به سمت امیر علی برمیگردم و با وحشت بهش نگاه میکنم. اونم از کار من متعجبه و بهت زده بهم خیرس! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا