💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_10 ༢
" پرستش "
مشغول چیدن میوه ها توی ظرف شدم و با استرس چادر رو دور کمرم جمع کردم..
_زود باش پرستش... الانه که برسند و ما هم هنوز هیچ کاری نکردیم...
اون پدرت هم معلوم نیست کجاست این وقت شب..
با استرس نفس عمیقی کشیدم و به کار هام سرعت دادم..
_ سرت رو بالا نمیاری پرستش... هیچی نمیگی و هر چی پدرت گفت تایید میکنی...
اخر هم توی اتاق پسره رو میبینی...
اینجور که تعریفش رو میکنند فکر نکنم دختری بتونه پسش بزنه...
با استرس نفسم رو بیرون دادم و روی صندلی نشستم..
کاش تمومش میکرد
+باشه مامان...هزار بار تکرار کردی. مگه من چیزی گفتم؟! هرچی تو و بابا گفتید، گفتم چشم...
سری به نشونه تاسف تکون داد و نگاهی به شیرینی های چیده شده انداخت..
_نمیفهمی... اگر میدونستی کی اومده خواستگاریت اینجور بیخیال نبودی و مثل اسپند رو آتیش بالا پایین میپریدی...
بی حوصله سری تکون دادم
حق با او بود...
من حتی نمیدانستم چه کسی به خاستگاری ام آمده..
لب زد
_برو لباس هات رو عوض کن من برم زنگ بزنم ببینم این پدرت کجا موند
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_11 ༢
با صدای زنگ بالا پریدم و به سمت اشپز خونه رفتم...
تمام وجودم را استرس گرفته بود و تپش های قلبم ناهماهنگ..
رفتار های مامان استرسم را کم که هیچ هزار برابر میکرد..
_آقا حسین درو باز کن... نه نه... برو جلو در اینجوری بهتره..
بابا که از هول شدن های مامان خنده اش گرفته بود سری تکون داد..
_بیا عقب دختررر.. چرا اینجا وایسادی.. همین مونده فکر کنن عجله هم داری...
عقب کشیدم و داخل اشپز خونه ایستادم..
_ همینجا بمون وقتی صدات زدم چایی رو بیار...
منتظر جوابی از سمت من نموند و به سمت بیرون رفت...
دستی به صورتم کشیدم و شک نداشتم گونه های سرخم آخر رسوایم میکند..
مشغول جویدن پوست لبم شدم که با شنیدن صدای حاج آقا نفس در سینه ام حبس شد...
_دیگه تورو خدا حلال کنید...این پسر ما مشکل براش پیش اومد شرمندگی اش موند برای من حقیر...
با شنیدن این حرف ابروهایم بالا پرید و کنجکاو نگاهی به هال خونه انداختم...
_ حاج آقا این حرف ها رو نزنید. مشکله دیگه برا همه پیش میاد.
ان شاء الله دفعه بعد آقازاده تون رو هم میبینیم. مهمون همیشه حبیب خدا هست... بفرمایید... بفرمایید این سمت..
با دیدن حاج صادق که تنها بود، بهت زده دستم روی دهانم گذاشتم...
پسرش نیامده بود...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_12 ༢
" امیر علی "
زدم زیر خنده و نگاهی به ساعت انداختم..
+فکر کنم حاجی الانا دیگه فهمیده خبری از من نیست..
مهدی سری به نشونه تاسف تکون داد و از جا بلند شد
_خاک تو سرت بکنن امیر... جفتمون بدبخت کردی.. بابات این خونه روی سرم میاره پایین...
با شنیدن این حرفش ابروهام بالا پرید..
خودم روی مبل رها کردم و لب زدم
+حق با توعه... به نظرم تا حاج صادق پیداش نشده جمع کن بریم...
مهدی با استرس بهم خیره شد و در آخر کلید خونه رو به سمتم پرت کرد..
_سراسر وجودت کثافطه...
+منو میبری پیش سوگل؟!
مات بهم خیره شد و در آخر عربده زد
_بلند شوووو گمشششو از خونه من بیرون...
با خنده دستهام بالا بردم و لب زدم
+باشه باشه... عصبی نشو. ولی اگه تنهایی برم بابام همینجا خاکت میکنه.. جمع کن تا پیداش نشده از اینجا بریم...
مهدی سراسیمه دستش روی پیشانی اش گذاشت و پریشان بهم خیره شد..
در آخر سوئیچ ماشینش رو برداشت و از خونه بیرون زد
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_13 ༢
_یعنی میخوای بگی دلت برام تنگ نشده بود!؟
ابروهام بالا پرید و شربتی که جلو روم گذاشته بود رو برداشتم و بو کردم..
+ چرا قربونت برم.. اگه دلم تنگ نشده بود که توی این وضعیت نمیومدم سراغت...
با ذوق دستهاش دور گردنم حلقه کرد و سرش روی شونه ام گذاشت..
_ دلم برات ی ذره شده بود امیر دیونه.. فکر کردم دیگه نمیای...
چشمکی به مهدی که با فاصله از ما روی صندلی های کافه نشسته بود زدم..
با نفرت دود سیگارش را بیرون داد و نگاهش را سمت دیگه ای چرخوند..
اگر دستش میرسید، همینجا خونم رو میریخت...
+خب سوگل بانو کجاها رفتی... با کیا پریدی؟!
دستهای کشیده اش روی دستم نشست و لب زد
_به جون خودت که میدونی چقدر دوستت دارم هیچکس... حتی سالن هم نرفتم همه مشتری ها رو پریسا راه میندازه..
سری تکون دادم که دستش را دو طرف صورتم گذاشت.
_میای بریم خونه؟! نمیتونم بزارم امشب بری.
دیگه نمیتونم پیدات کنم..
بی حرف بهش خیره شدم..
جایی را نداشتیم...
نه من نه اون مهدی بیچاره..
هر جا میرفتیم حاجی بالا سرمان بود...
اگر امشب دستش میرسید، خونمان حلال بود...
+میام.
با ذوق سرش را جلو آورد که عقب کشیدم..
+ ولی شرط داره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_14 ༢
نگاهش گیج روی صورتم چرخید و در آخر با صدای گرفته ای لب زد
_چه شرطی؟!
+ مهدی هم همراه مون بیاد..
خواست چیزی بگه که دستم روی پاش گذاشتم و مشغول نوازش شدم..
+ مهدی کاری نداره...
سرش روی شونه ام گذاشت و با صدایی که مشخص بود نرم شده لب زد
_تو که میدونی من غریبه راه نمیدم..
ولی به خاطر تو باشه عشقم..
لبخندی زدم و از جا بلند شدم
+میرم بهش خبر بدم
چیزی نگفت و دستش دور کیفش حلقه کرد...
با رسیدن به میز مهدی ضربه ای به کمرش زدم که بالا پرید
_چته تو؟! اعصاب نگذاشتی برام...
آواره ام کردی...
حرفم میزنی؟!
زدم زیر خنده و ضربه ای روی شونه اش زدم
+داش خودمی بقران...
نگران جا برای موندن هم نباش...
میریم خونه سوگل.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_15 ༢
بهت زده از جا پرید و ترسیده نگاهی به اطرافش انداخت و با صدایی که سعی در کنترلش داشت لب زد
_تو چه مرگته مردیکه خر؟! مگه از جونت سیر شدی؟! میخوای جوان ناکامم کنی؟! من نمیام..
شب از سرما هم بمیرم پام خونه اون سگ بی قلاده نمیزارم...
با شنیدن حرف هاش بلند زدم زیر خنده موبایلم از جیبم در اوردم..
وارد قسمت تماس ها شدم و صفحه اش رو به سمت مهدی چرخوندم
+ حاجی جون 73 بار زنگ زده.. هر جایی بری پیدات میکنه..
اینجوری هم در مورد سوگل حرف نزن..
کلافه سرش روی میز گذاشت و با صدای گرفته ای لب زد
_ بابات شب نمیزاره من راحت بخوابم. تا صبح توی خوابمه...
بلند زدم زیر خنده و سیگار دستش رو گرفتم و مشغول کشیدن شدم
+به نظرت چجوری از دلش در بیارم..؟!
گرفته بهم خیره شد و جواب داد
_بیچاره... اون اگه گیرت بندازه زندت نمیزاره تو از چی حرف میزنی..؟!
از دلش در بیاری؟؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_16 ༢
از جا بلند شدم و با چهره جدی رو بهش لب زدم
+خوشم نمیاد فعلا فکر کنم بهش. تهش اینه خونه و ماشین و همه چیز ازم میگیره دیگه..
بهتر..
من نمیتونم با دختری که نمیدونم کجاها بوده و با کیا گشته ازدواج کنم...
با حرص بهم خیره شد و از جاش بلند شد..
_من میرم تو ماشین...
برو دست اون سوگل خانومت رو بگیر بیاین.
پشت سرتون میام..
سری تکون دادم و به سمت سوگل رفتم..
مشغول صحبت با تلفن بود و با دیدنم لبخندی زد
_خوشکلم من فردا باهات تماس میگیرم باشه؟!.. برای کار های ترمیم به پریسا بگو با مژه کارم هماهنگ میکنه.
تماس رو قطع کرد و از جا بلند شد
_مهدی کجا رفت؟!
+تو ماشین..
سری تکون داد و سوئیچ ماشینش رو برداشت.
دستش رو بین دستهام گرفتم و بوسه ای پشت دستش کاشتم...
+خیلی خوشکل شدی.. چیکار کردی؟!..
ابروهاش بالا پرید و با ذوق لب زد
_لعنتی... وقتی تعریف میکنی خیلی جذاب میشییی...
+ جذاب بودم سوگل بانو.. شما توجه نداشتی...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_17 ༢
"پرستش "
_این چه بی آبرویی بود آقا رضا؟! پسرش نیاورده؟؟ تو هم جدی برگشتی میگی اشکال نداره مهم خودتون هستید؟؟
معلومه پسره راضی نیست.
بابا با آرامش به مامان نگاه کرد و جواب داد.
_چیکار میکردم خانوم؟! مهمون بودن توی خونمون.
مامان حرصی چادرش روی بند انداخت و نفس عمیقی کشید.
دستش مشت کرده جلوی دهانش گرفت و با حرص لب زد
_عه عه عه... برگشته میگه حالا این دفعه خودم با دختر گل تون آشنا میشم دفعه بعد آقا پسر میان.. انگار میخواد یخچال بخره...
بابا زد زیر خنده و سمت مامان رفت..
دستش دور گردن مامان حلقه کرد و بوسه ای روی پیشانی اش کاشت
_حرص نخور زهرا خانم.. من خودم با حاج صادق صحبت میکنم.
ما که دختر مون از سر راه نیاوردیم که به زور قالب کنیم به پسر مردم...
مامان سری تکون داد و لب زد
_باشه آقا. برو به سلامت.. مواظب خودت باش.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_18 ༢
کنار مامان نشستم و لب زدم.
+مامان؟! به داداش پارسا نمیخوای چیزی بگی؟؟ ناراحت میشه.
ابروهاش بالا انداخت و سریع جواب داد
_همین مونده اون نصفه بچه برا ما بزرگ تری کنه. بعدشم میدونی که مرخصی نداره. تهش میگیم زنگ زدیم پادگان کسی جواب نداد...
تنها سری تکون دادم و مشغول بازی با دستهام شدم..
اینکه پسر حاج صادق دیشب به خاستگاری نیامده بود اذیتم. میکرد. با اجبار پدرش قرار بود بیاد خاستگاری؟!
بعید هم نبود...
او هم من را ندیده بود.
بی حوصله از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم.
کاش پارسا اینجا بود تا حداقل حساب این یکی را از حاج صادق و اون پسرکش میگرفت...
برادر بزرگی که خرابکاری هاش حداقل چندین بار مامان بابا رو به دادگاه کشانده بود و به اجبار بابا مامان بالاخره توی سن 21 سالگی مجبور شد بره سربازی....
عزیزان خبر دارید که ما یک رمان خاص دیگه به اسم قمصور داریمکه حسابی غوغا کرده؟
عقد یک دختر دلبر ۱۹ ساله با یک مرد ۴۹ ساله که با یاغی گری های عشقش بهم میخوره
https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_19 ༢
" امیر علی "
موهای بافته شده اش را روی شانه اش انداخت و نگاهی به ناخن های کاشته شده اش انداخت...
_ واقعا حالم خوب شد اومدی پیشم...
ساعتم را روی مچ دستم بستم و لبخندی زدم..
+قربونت برم سوگل بانو...
_کاش میشد بمونی..
سمتش رفتم و بوسه ای روی پیشانی اش کاشتم..
+نمیشه... تو که از زندگی من خبر داری... اگه نرم حاجی بد شکار میشه...
لبهایش را در هم جمع کرد که باعث شد نگاهم سمتش پرت شود..
_هزار بار بهت گفتم بیا پیش خودم، منت اون حاجی تون رو هم نکش...
پوزخندی زدم و نگاهی به آیینه مقابلم انداختم..
دستی توی موهام کشیدم و جواب دادم..
+بابامه... بی مادری کشیدم بسه برام... داغ این یکی رو نمیتونم تحمل کنم...
دستش دور گردنم حلقه کرد و بوسه ای همونجا کاشت.
_پس لطفا زود به زود بهم سر بزن.. تو که از دل من خبر داری؟!
خنده ای کردم و ازش فاصله گرفتم..
+اره.... دیشب فهمیدم چقدر دلتنگی...
از اتاق بیرون زدم و با دیدن مهدی که آماده روی مبل نشسته بود زدم زیر خنده...
زیر لب چیزی زمزمه کرد و از جا بلند شد..
بدون حرف از خونه بیرون زد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
قشنگا خلاصهی رمانمون😍🙏🏻
پسر حاجیِ گوگولی و لجباز و دختری که مظلومیت و دلربایی از رفتارش میریزه و...😁🔥
خوراک هر رنج سنیایه این رمان 😇
من پرستشم، دختری که برای ازدواج با پسر حاجی بازاری معروف انتخاب شد.. پسری که بیبند و باری و دختر بازیش توی کل شهر زبون زد بود..
مخالف سفت و سخت این ازدواج بودم و در تلاش که از زیر این ازدواج بیرون برم ولی نشد و شب عروسی پای سفرهی عقد وقتی بله رو دادم و اونم بله رو داد، دختری با شکم بالا اومده وارد شد و گفت: من از این مرد حامله ام باید عقدم کنه!
پارت اول
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7
بزن رو پیوستن😍😍👇🏻