توجه توجه 😍
عزیزان لطفا در نظر سنجی زیر شرکت کنید و نظرتون در مورد رمان
( قانون عشق : فواد و مستانه که درگیر بچه ای هستند که نمیخواستش)
( پرستش عشق :پرستش و امیر علی که به اجبار با هم ازدواج کردند)
نظرتون بگید..
نظرهای هر رمان ببشتر باشه فردا 1 پارت هدیه قرار میگیره
https://abzarek.ir/service-p/msg/2372886
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_47
نگاهش طوفانیه و من با یک نه میتونستم همه زندگی اش رو خراب کنم..
دستش دور تسبیح مشت میشه...
عاقد از این همه معطلی کلافه شده و این ماجرا فقط برای مهمون ها حسابی جذابه...
دست حاج صادق به سمت قلبش میره که لب میزنم..
+بله..
روی صندلی میشینه و اشاره ای به عبدالله میکنه..
عبدالله سریع به سمت آشپزخونه میره و قرص و آبی میاره..
سرم رو پایین میندازم که صدای یکی از مهمون ها بلند میشه
_دوماد... نمیخوای عروسو ببینی؟!
نه..
نمیخواستم
با نگاه های خیره شون...
به اجبار دستم و به سمت شنل میبرم که کل اندام ریز نقشش میلرزه
نفس بلند و صدا داری میکشه که شنل رو برمیدارم
صدای دست و جیغ و فریاد همه بلند میشه و من مات چهره دخترانه ای میشم که مثلش رو هیچ جا ندیدم...
چشم از چشم های سرخش می دزدم و به لبهاش میرسم
با دیدن لبهای سرخش عرق سردی روی پیشانیم میشینه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سییک
یکه میخورم و از جا بلند میشم که صدای فواد بلند میشه..
_ مستانه من؟! نمیای استقبال مَردت؟!
بی توجه به سیمین که وسط اتاق خشکش شده از اتاق بیرون میزنم و با دیدن فواد با چشمان خسته لبخند مضحکی میزنم..
+سلام..
خسته به سمتم میاد.
محکم منو توی بغل میگیره و عمیق نفس میکشه...
_آخیششش.. تو پرستیدن داری... همه خستگیم در رفت..
وابسته شده بودم..
با این قربان صدقه های گاه و بی گاه فواد، عجیب عادت کرده بودم..
بی توجه به سیمینی که وسط اتاق مانده روی پاشنه پاهایم می ایستم و زیر چانه اش را میبوسم..
پچ میزنم..
+دلم برات تنگ شده بود فوادم..
حلقه دستهاش تنگ تر میشه..
دهن باز میکنه که صدای خجالت زده سیمین بلند میشه..
_س.. سلام..
فواد سر بالا میاره و نگاهی به سیمین میندازه..
توقع داشتم عقب بکشه اما اون از ابراز علاقه کردن هیچ وقت خجالت نمیکشید...
دستم و روی قفسه سینه اش میذارم و تلاش میکنم ازش فاصله بگیرم که منو محکم تر در آغوش میگیره
_سلام سیمین خانم.. خوش اومدین...
سیمین اما حسابی شرمگین شده...
اینو میتونستم از دستهاش که در هم حلقه شده میتونستم تشخیص بدم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_48
تمام تلاشم رو کردم نگاه ازش بگیرم اما نمیشد..
صورت دخترانه و چانه ای که از شدت بغض میلرزید چیزی رو درونم به اتیش کشید..
نفس عمیقی میکشم و شقیقه ام نبض گرفته...
_دوماد عروسو ببوس یالا... دوماد عروس ببوس یالا..
این دیگه آخرش بود.
پرستش خشکش میزنه...
من اما مات لبهای سرخشم...
آب دهنم رو با صدا پایین میفرستم و شک نداشتم تمام جمعیت صورت عرق کرده ام رو دیدن..
دستم به سمت سرش میبرم که نگاه می دزده..
دستم پشت سرش میبرم..
تپش قلب پرستش حتی از صدای جیغ و فریاد جمعیت هم بلند تره..
سرم رو جلو میبرم و لبهام روی پیشونی اش میچسبونم...
کل وجودم میسوزه...
کوره ای از اتیش شده بودم..
عقب میکشم و خیره میشم به صورتی که از شدت شرم سرخ شده..
دستم بالا میارم و کراواتم شل میکنم...
دیگه نمیتونستم نگاهش کنم..
چشم ازش میگیرم و سفره عقد خیره میشم
_عروس.. داماد.. پدر عروس و پدر داماد.. تشریف بیارید برای امضا
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_49
"پرستش "
با نگاه ملتمس به مامان خیره میشم و از نگاهم میفهمه که چی میخوام..
میخواستم این مراسم لعنتی تموم بشه..
مهمون ها یکی یکی دارن تبریک میگن و خداحافظی میکنن من سرم هر لحظه پایین تر میره..
_پرستش؟! عزیزم؟؟
با صدای مامان سرم رو بالا میآورم و نگاهی بهش ميندازم که اشاره ای به جلو میکنه..
_ تبریک گفتن..
نگاهم رو سمت مهمون ها میچرخونم اما زبونم نمیچرخه که چیزی بگم..
مامان دستش به صندلی میگیره تا فرود نیاد..
ابرو ریزی که شده بود، وحشت ناک بود..
بغض بدی گلوم رو گرفته بود و هر کار میکردم رهام نمیکرد..
نگاهی به هیبت مردانه امیر علی ميندازم که دست در جیب جلوی در ایستاده و تشکر میکنه..
کلافه هست و اینو میشد از تکون های پاش و ضربه زدن به زمین فهمید..
من اما از جا هم بلند نشده بودم..
باز هم سرم رو پایین ميندازم..
با بیرون رفتن مهمون ها مامان بلند میزنه زیر گریه و رو به بابا داد میزنه..
_ آبرومون رفت رضاااا... یک ذره ابرو برامون نمومد...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_49 "پرستش " با نگاه ملت
توجه توجه 📌
با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲
عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم...
قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش..
و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه
برای دریافت شماره کارت و عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیدو
سرم رو زیر گوش فواد میبرم که لرزشش رو حس میکنم.
_ عشقم؟! جلو سیمین خجالت میکشم..
حلقه دستهاش شل میشه و بالاخره دل میکنه تا منو رها کنه.
موهای بلندم و پشت گوش میزنم و به سمت سیمین برمیگردم..
رنگش حسابی پریده و دستهاش حسابی میلرزه.
گیج سری تکون میدم که نفس عمیقی میکشه..
چشمهای فواد روی ما میچرخه و انگار متوجه نمیشه چه اتفاقی افتاده...
_چیزی شده مستانه؟؟
سری به نشونه منفی تکون میدم و به سمت سیمین میرم.
+حس میکنم سیمین دیرش شده..
سیمین اما عین مجسمه به زمین چسبیده و همین وحشت من رو هزار برابر میکنه...
کنار گوشش لب میزنم.
_چت شده سیمین؟! چرا خشکت زده؟!
دست میندازه و مچ دستم و محکم بین دستهاش میگیره..
نگاهش اما همچنان به جلو هست..
_م.. مستانه.. ج.. جواب آزمایش شش؟!
وا میرم..
به عقب برمیگردم و با دیدن فوادی که به سمت برگه روی زمین میره..
روی زمین فرود میام...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_50
بابا نگاهی به حاج صادق شرمنده میندازه..
_دستت درد نکنه حاج صادق.. این بود قول و قرار های من و شما؟؟
چقدر غریب بودم من بیچاره که حتی برادرم هم توی مراسمم نبود..
دستش به سمت مامان دراز میکنه و لب میزنه..
_بلند شو بریم مریم.. وقت گریه و زاری نیست..
حاج صادق از شدت شرم لال شده و چیزی نمیگه..
پسرش اما، بی شرم تر از این حرف ها هست...
با پر رویی توی صورت بابا خیره هست و انگار نه انگار که به ابرو دو خانواده گند زده...
مامان دستش توی دست بابا میزاره که از جا میپرم..
همه نگاه ها به سمتم میاد که با عجز لب میزنم..
+منم میام
مامان صدای گریه اش بلند تر میشه و بابا به سمتم میاد.
نگاهش رنگ غم داره..
دستم بین دستهاش میگیره و خیره میشه توی چشم های لرزونم..
_پرستش بابا؟!
بغضم شدید میشه و من دستهاش رو محکم چنگ میزنم..
+م.. من نمیخوام اینحا بمونم..
_دخترم تو الان شوهر داری.. باید پیش شوهرت باشی..
به گریه میوفتم...
بابا دستی به صورتش میکشه و عقب میره.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿