🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_154
دست پشت کمرم میندازه که از خجالت تموم وجودم منقبض میشه..
نفس عمیقی میکشم و قدمی به سمت جلو برمیدارم.
_ پاتو روی زمین نزار.
قدم به قدم جلو میرفتیم و بخدا هیچ چیز نمیفهمیدم.
حتی از خجالت دردم رو هم فراموش کرده بودم و به تنها چیزی که فکر میکردم دست امیر علی بود که جلو اومده بود .
در عقب ماشین رو باز کرد و اشاره ای بهم کرد
_پاتو دراز کن تا بهش فشار نیاد
نگاهی به پام میندازه و با درد چشم روی هم میزاره..
_میترسم با چیزی ببندم شیشه بیشتر بره توی پاهات.
اما من توی این شرایط حتی نمیتونستم دهن باز کنم و جوابش رو بدم..
برعکس من حسابی پر حرف شده بود...
شاید هم میترسید از شدت خونی که رفته بیهوش بشم.
حس میکردم پلک هام سنگین شده و همین یکی از دلایل بی حالی و ساکت بودنم شده بود...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_155
" امیر علی "
از آیینه نگاهی به چهره بی حال پرستش ميندازم..
کلافه ضربه ای به فرمون میزنم و عصبی نفس عمیقی میکشم..
+پرستش؟!
جوابی نمیده و میبینم که چشم هاش روی هم میره..
عصبی پامو روی گاز فشار میدم و زیر لب حرص میخورم.
عصبی دستی به چشم هام میکشم...
حالا فاصله 5 دقیقه ای تا بیمارستان هزار دقیقه شده بود
یا رسیدن به بیمارستان نفس عمیقی میکشم و در ماشین باز میکنم..
مانتو اش بهم ریخته تن کرده و روسری اش آزادانه روی سرش ریخته..
سرم داغ میکنه!
حالا میفهمم چرا چادر میپوشید..
نمیخواستم کسی اینجوری بیینتش...
عصبی چنگی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم..
هیچ کار نمیتونستم بکنم.
توی عمرم انقدر کلافه نبودم و کلافگی ام از وقتی که چشم هاش بسته شده بود هزار برابر شده بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستپنج
" مستانه "
با تیر کشیدن دلم از خواب میپرم و وحشت زده دست روی دلم میزارم..
نفسم بند اومده و مات و مبهوت به مقابلم خیره ام.
حتی نمیدونستم چی باید بگم!
اشک از چشم هام جاری میشه و روی گونه ام میوفته..
دهنم مثل ماهی باز و بسته میشه اما هیچ چیز نمیتونم بگم
با تیر کشیدن شکمم جیغی از درد میکشم و دست روی دلم میزارم.
تمام وجودم خیس از عرق هست و دستهام از شدت وحشت میلرزه..
حرف ها صبح داره مغزم متلاشی میکنه..
نکنه...
نکنه بلایی سر اون بچه بیاد؟!
+سیمییییین!
روی تخت دراز میکشم و بلند میزنم زیر گریه..
در باز میشه و سیمین هراسون داخل میاد.
با دیدن من دست روی سرش میزاره و لب میزنه
_یا فاطمه زهرا..
با آخرین توانم مینالم.
+ب... بچه ام سیمین.. بچه اممم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_156
دکتر نگاهی به پای زخمی اش میندازه و همه نگاه من به صورت رنگ پریده و چشم های بسته اش هست!
کلافه دستی به صورتم میکشم و نگاهی به دکتر میزنم..
+عمیقه؟!
خودکار رو از جیب لباسش بیرون آورد و مشغول یادداشت کردن شد.
_تقریبا! قرص ها و پماد هایی که مینویسم رو سر وقت استفاده کنید تا عفونت نکنه.
سری تکون میدم که ادامه میده
_ تا یک ماه هم نباید روی پاش کامل راه بره..اروم آروم پاشو روی زمین بزاره که به پاش فشار نیاد!
فقط توی یک کلمه جواب میدم.
+کی به هوش میاد؟!
_بیهوشی اش به خاطر خونی هست که ازش رفته. چند ساعت دیگه به هوش میاد میتونید مرخصش کنید!
نقس عمیقی میکشم و بی حرف روی صندلی کنار دستش میشینم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_157
" پرستش "
به سختی پلک هام از هم فاصله میدم و نگاهی به اطراف ميندازم..
بو بیمارستان که به بینی ام میخوره ناخودآگاه چشم هام روی هم میاد..
از این بو تنفر داشتم..
چشم هام مجدد باز میکنم و چشم میچرخونم!
اینجا چیکار میکردم؟!
پام..
شیشه ای که نصفه شب توی پام رفته بود و بعدش دیگه چیزی متوجه نشده بودم...
با دیدن امیر علی اونم توی فاصله کم که سرش روی دسته تخت گذاشته بود و خواب رفته بود ناخودآگاه تپش قلب میگیرم..
داشت احساس امنیت بهم میداد!
میترسیدم...
میترسیدم دلم اسیرش بشه و اون خاطر خواهم نباشه.
اونوقت تا آخر عمر باید زجر و عذاب میکشیدم...
نگاهی به ساعت ميندازم!
ابروهام بالا میپره.
7 و ده دقیقه بود!.
دست بالا میارم و روی شونه امیر علی میزارم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستشش
سیمین اما خشکش زده و برخلاف تقلا های من نمیتونه از جا تکون بخوره..
با چشم های اشکی ملتمس مینالم.
+تورو قرآن کمکم کن!
سیمین تکون میخوره و کل وجودش میلرزه..
وحشت زده به سمت تلفنش میره.
_صبر کن... تورو قرآن یکم صبر کن تا آمبولانس برسه..
چشم روی هم میزارم.
قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و حرف هایی که بی وجدانانه عصر به زبون آورده بودم داشت وجودم رو به آتیش میکشید..
اگه این بچه بلایی سرش میومد میمردم..
بخدا که میمردم!
دیگه حتی فواد هم نمیتونست نجاتم بده..
سیمین کنارم میشینه و دستم بین دستهاش میگیره.
_ده دقیقه دیگه میرسن! جون من آروم باش..
چشم های اشکی ام بهش میدوزم با صدایی که از شدت بغض میلرزید زمزمه میکنم.
+سیمین! اگه بلایی سر این بچه بیاد من میمیرممم
سیمین دست روی صورتش میزاره و بلند میزنه زیر گریه..
-خدا لعنتت کنه فواد! خدا ازت نگذره...
فواد؟!
توی این شرایط به آخرین چیزی که فکر میکردم فواد بود..
نفسم با درد بیرون میدم که باز هم درد کل وجودم میگیره..
دستم جلوی دهنم میگیرم و جیغ میزنم..
جهت عضویت در چنل vip با نزدیک به 100 پارت اختلاف مبلغ 78 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی تون به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_158
نقس عمیقی میکشم و بی حرف چشم روی هم میزارم که از جا بلند میشه.
_بلند شو بریم. از اینجا متنفرم!
نگاهی به آشفتگی اش ميندازم و لبخند کمرنگی روی لبهام میشینه.
+ اَمیر علی!
برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و منتظر ادامه حرفهامه.
+من حالم خوبه!
نفس عمیقی میکشه و خیره نگاهم میکنه.
دستی به ته ريشش میکشه و چشم هاش باز و بسته میکنه.
_ دکتر گفت باید یک ماه روی پاهات راه نری تا پات خوب بشه..
میخندم..
+کی میخواد جای من راه بره؟! تو!؟
تخت سینه اش میکوبه و خیره نگاهم میکنه.
_من میشم پاهات! حق اعتراض هم نداری..
نقسم رو به سختی بیرون میدم و خیره نگاهش میکنم..
حمایت هاش حالم رو خوب میکرد!
کاش همیشگی بودن..
نه فقط وقت هایی که مریض بودم و حالم خوب نبود!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿