eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
942 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دکتر نگاهی به پای زخمی اش میندازه و همه نگاه من به صورت رنگ پریده و چشم های بسته اش هست! کلافه دستی به صورتم میکشم و نگاهی به دکتر میزنم.. +عمیقه؟! خودکار رو از جیب لباسش بیرون آورد و مشغول یادداشت کردن شد. _تقریبا! قرص ها و پماد هایی که مینویسم رو سر وقت استفاده کنید تا عفونت نکنه. سری تکون میدم که ادامه میده _ تا یک ماه هم نباید روی پاش کامل راه بره..اروم آروم پاشو روی زمین بزاره که به پاش فشار نیاد! فقط توی یک کلمه جواب میدم. +کی به هوش میاد؟! _بیهوشی اش به خاطر خونی هست که ازش رفته. چند ساعت دیگه به هوش میاد میتونید مرخصش کنید! نقس عمیقی میکشم و بی حرف روی صندلی کنار دستش میشینم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " به سختی پلک هام از هم فاصله میدم و نگاهی به اطراف ميندازم.. بو بیمارستان که به بینی ام میخوره ناخودآگاه چشم هام روی هم میاد.. از این بو تنفر داشتم.. چشم هام مجدد باز میکنم و چشم میچرخونم! اینجا چیکار میکردم؟! پام.. شیشه ای که نصفه شب توی پام رفته بود و بعدش دیگه چیزی متوجه نشده بودم... با دیدن امیر علی اونم توی فاصله کم که سرش روی دسته تخت گذاشته بود و خواب رفته بود ناخودآگاه تپش قلب میگیرم.. داشت احساس امنیت بهم میداد! میترسیدم... میترسیدم دلم اسیرش بشه و اون خاطر خواهم نباشه. اونوقت تا آخر عمر باید زجر و عذاب میکشیدم... نگاهی به ساعت ميندازم! ابروهام بالا میپره. 7 و ده دقیقه بود!. دست بالا میارم و روی شونه امیر علی میزارم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سیمین اما خشکش زده و برخلاف تقلا های من نمیتونه از جا تکون بخوره.. با چشم های اشکی ملتمس مینالم. +تورو قرآن کمکم کن! سیمین تکون میخوره و کل وجودش میلرزه.. وحشت زده به سمت تلفنش میره. _صبر کن... تورو قرآن یکم صبر کن تا آمبولانس برسه.. چشم روی هم میزارم. قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد و حرف هایی که بی وجدانانه عصر به زبون آورده بودم داشت وجودم رو به آتیش می‌کشید.. اگه این بچه بلایی سرش میومد میمردم.. بخدا که میمردم! دیگه حتی فواد هم نمیتونست نجاتم بده.. سیمین کنارم میشینه و دستم بین دستهاش میگیره. _ده دقیقه دیگه میرسن! جون من آروم باش.. چشم های اشکی ام بهش میدوزم با صدایی که از شدت بغض میلرزید زمزمه میکنم. +سیمین! اگه بلایی سر این بچه بیاد من میمیرممم سیمین دست روی صورتش میزاره و بلند میزنه زیر گریه.. -خدا لعنتت کنه فواد! خدا ازت نگذره... فواد؟! توی این شرایط به آخرین چیزی که فکر میکردم فواد بود.. نفسم با درد بیرون میدم که باز هم درد کل وجودم میگیره.. دستم جلوی دهنم میگیرم و جیغ میزنم.. جهت عضویت در چنل vip با نزدیک به 100 پارت اختلاف مبلغ 78 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی تون به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نقس عمیقی میکشم و بی حرف چشم روی هم میزارم که از جا بلند میشه. _بلند شو بریم. از اینجا متنفرم! نگاهی به آشفتگی اش ميندازم و لبخند کمرنگی روی لبهام میشینه. + اَمیر علی! برمیگرده.. نگاهی بهم میندازه و منتظر ادامه حرفهامه. +من حالم خوبه! نفس عمیقی میکشه و خیره نگاهم میکنه. دستی به ته ريشش میکشه و چشم هاش باز و بسته میکنه. _ دکتر گفت باید یک ماه روی پاهات راه نری تا پات خوب بشه.. میخندم.. +کی میخواد جای من راه بره؟! تو!؟ تخت سینه اش میکوبه و خیره نگاهم میکنه. _من میشم پاهات! حق اعتراض هم نداری.. نقسم رو به سختی بیرون میدم و خیره نگاهش میکنم.. حمایت هاش حالم رو خوب می‌کرد! کاش همیشگی بودن.. نه فقط وقت هایی که مریض بودم و حالم خوب نبود! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 میدونید vip تا کجا پیش رفتهههههههه؟!😱. دلو بدجور باختن بهممممم!🙈🥰 - توی vip نزدیک به ۲۰۰ پارت جلوتریییییم به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم 😵‍💫. اما یه خبر خوبببببب🤭. فقط و فقط تا ۲۴ ساعت براتون تخفیف زدیم اونم چه تخفیفیییییی...🤯 هرکس از این تخفیف استفاده نکنه باخت کردههههه😞. فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه.. -جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید.. 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " اَمیر علی " نگاهی به چشم های بسته اش ميندازم.. از جا بلند میشم که صداش بلند میشه.. _اَمیر علی نماز هامو چطور بخونم؟! حرصی نگاهش میکنم و لب میزنم.. +من راضی نیستم بخونی! منم که راضی نباشم بخونی شما نمیتونی نماز بخونی و نمازت قبول نیست! میخنده! شیرین و آروم.. دست بالا میاره و روی صورتش میذاره.. خنده هاش داره لبهام رو کش میاره که اخمی میکنم.. +خنده داشت؟! نگاه آرومی بهم میندازه و سری به نشونه منفی تکون میده.. _نه عزیزم! نماز و روزه حکم خداست، شما راضی نباشی هم باید بخونم... میخندم! دستی به صورتم میکشم و شونه ای بالا ميندازم +من که چیزی از دین شما نمیدونم! هر چی بگی قبوله 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاه آرومی بهم میندازه _دین ما؟! میخندم.. +نه دین حاج صادق! لبخند آرومی میزنه و بی حرف نگاهم میکنه. _ زیاد اعتقادی به این چیزا ندارم! +خب... پس وقتی دلت میگیره.. یا.. بخوای درد و دل کنی با یکی، چیکار میکنی؟! تک خنده ای میکنم +م. ست میکنم ابروهاش بالا میپره و متعجب به من خیره اس.. توقع دارم عصبانی بشه اما با همون صدای آروم جواب میده. _ حالت خوب میکنه؟ +درد از بین نمیره، من فقط فراموش میکنم.. میخواد چیزی بگه که بی حوصله لب میزنم. +الان خسته ای بعدا در موردش حرف بزنیم؟! سری تکون میده و اشاره ای به پاش میکنه. _میشه اگه خواستم بیام بیرون صدات بزنم؟! گلویی صاف میکنم و جواب میدم. +ما نوکَرتـیم خانم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صد‌بیست‌‌شش سیمین اما خشکش زده و بر
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " با صدای در چشم هام رو به سختی باز میکنم و با صدای گرفته ای لب میزنم +بیا داخل! در باز میشه و با رسیدن نور چشم هام روی هم میزارم و صدای ناله ام بلند میشه.. +ببند اون درو کور شدم! در بسته میشه و صدای ساعد بلند میشه. _قبرستون ساختی؟! نفس عمیقی میکشم و پوزخندی میزنم +بهتر از اینم نیست! ساعد تک برادر و آدم امنم بود! تنها آدمی که بعد از قطع ارتباط با خانواده ام گاهی اوقات باهاش هم صحبت میشدم همین ساعد بود. هر چند که اون بیشتر برای شنیدن خبر سالم بودن و رسوندن این خبر به پدر مادرم بود! + وضع زندگیم بهتر از اینم نیست. جلو میاد و خیره نگاهم میکنه. _مستانه کجاست؟! سرفه ای میکنم و بی حوصله بهش خیره میشم +نمیدونم! صدای وحشت زده اش بلند میشه. انگار اونم میدونه مستانه جانم بود و اینکه حالا نمیدونستم کجاست یعنی عمق فاجعه! _نمیدونی؟! یعنی چی نمیدونی! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼