🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_158
نقس عمیقی میکشم و بی حرف چشم روی هم میزارم که از جا بلند میشه.
_بلند شو بریم. از اینجا متنفرم!
نگاهی به آشفتگی اش ميندازم و لبخند کمرنگی روی لبهام میشینه.
+ اَمیر علی!
برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و منتظر ادامه حرفهامه.
+من حالم خوبه!
نفس عمیقی میکشه و خیره نگاهم میکنه.
دستی به ته ريشش میکشه و چشم هاش باز و بسته میکنه.
_ دکتر گفت باید یک ماه روی پاهات راه نری تا پات خوب بشه..
میخندم..
+کی میخواد جای من راه بره؟! تو!؟
تخت سینه اش میکوبه و خیره نگاهم میکنه.
_من میشم پاهات! حق اعتراض هم نداری..
نقسم رو به سختی بیرون میدم و خیره نگاهش میکنم..
حمایت هاش حالم رو خوب میکرد!
کاش همیشگی بودن..
نه فقط وقت هایی که مریض بودم و حالم خوب نبود!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
میدونید vip تا کجا پیش رفتهههههههه؟!😱.
دلو بدجور باختن بهممممم!🙈🥰
- توی vip نزدیک به ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم 😵💫.
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط تا ۲۴ ساعت براتون تخفیف زدیم اونم چه تخفیفیییییی...🤯
هرکس از این تخفیف استفاده نکنه باخت کردههههه😞.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_159
" اَمیر علی "
نگاهی به چشم های بسته اش ميندازم..
از جا بلند میشم که صداش بلند میشه..
_اَمیر علی نماز هامو چطور بخونم؟!
حرصی نگاهش میکنم و لب میزنم..
+من راضی نیستم بخونی! منم که راضی نباشم بخونی شما نمیتونی نماز بخونی و نمازت قبول نیست!
میخنده!
شیرین و آروم..
دست بالا میاره و روی صورتش میذاره..
خنده هاش داره لبهام رو کش میاره که اخمی میکنم..
+خنده داشت؟!
نگاه آرومی بهم میندازه و سری به نشونه منفی تکون میده..
_نه عزیزم! نماز و روزه حکم خداست، شما راضی نباشی هم باید بخونم...
میخندم!
دستی به صورتم میکشم و شونه ای بالا ميندازم
+من که چیزی از دین شما نمیدونم! هر چی بگی قبوله
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_160
نگاه آرومی بهم میندازه
_دین ما؟!
میخندم..
+نه دین حاج صادق!
لبخند آرومی میزنه و بی حرف نگاهم میکنه.
_ زیاد اعتقادی به این چیزا ندارم!
+خب... پس وقتی دلت میگیره.. یا.. بخوای درد و دل کنی با یکی، چیکار میکنی؟!
تک خنده ای میکنم
+م. ست میکنم
ابروهاش بالا میپره و متعجب به من خیره اس..
توقع دارم عصبانی بشه اما با همون صدای آروم جواب میده.
_ حالت خوب میکنه؟
+درد از بین نمیره، من فقط فراموش میکنم..
میخواد چیزی بگه که بی حوصله لب میزنم.
+الان خسته ای بعدا در موردش حرف بزنیم؟!
سری تکون میده و اشاره ای به پاش میکنه.
_میشه اگه خواستم بیام بیرون صدات بزنم؟!
گلویی صاف میکنم و جواب میدم.
+ما نوکَرتـیم خانم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدبیستشش سیمین اما خشکش زده و بر
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدبیستهفت
" فواد "
با صدای در چشم هام رو به سختی باز میکنم و با صدای گرفته ای لب میزنم
+بیا داخل!
در باز میشه و با رسیدن نور چشم هام روی هم میزارم و صدای ناله ام بلند میشه..
+ببند اون درو کور شدم!
در بسته میشه و صدای ساعد بلند میشه.
_قبرستون ساختی؟!
نفس عمیقی میکشم و پوزخندی میزنم
+بهتر از اینم نیست!
ساعد تک برادر و آدم امنم بود!
تنها آدمی که بعد از قطع ارتباط با خانواده ام گاهی اوقات باهاش هم صحبت میشدم همین ساعد بود.
هر چند که اون بیشتر برای شنیدن خبر سالم بودن و رسوندن این خبر به پدر مادرم بود!
+ وضع زندگیم بهتر از اینم نیست.
جلو میاد و خیره نگاهم میکنه.
_مستانه کجاست؟!
سرفه ای میکنم و بی حوصله بهش خیره میشم
+نمیدونم!
صدای وحشت زده اش بلند میشه.
انگار اونم میدونه مستانه جانم بود و اینکه حالا نمیدونستم کجاست یعنی عمق فاجعه!
_نمیدونی؟! یعنی چی نمیدونی!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_161
" پرستش "
نگاهی به پام ميندازم و نفس عمیقی میکشم.
نمیدونستم حکمتش چیه اما حسابی احساس تنهایی میکردم.
احساس راحتی با امیر علی نداشتم و نمیدونستم چجوری باید ازش کمک بگیرم..
بغض گلوم رو چنگ زده بود و هر لحظه تشدید میشد.
با صدای در سرم رو بالا میارم و نگاهی به امیر علی که بالش به دست داخل میومد انداختم..
+ این برا چیه؟!
یکی از دستهاش بالا آورد و اشاره ای بهش کرد.
_این بالشه
اون یکی دستش بالا آورد و ادامه داد
_اینم پتو!
میزنم زیر خنده و بی حرف سرم پایین ميندازم.
زبون باز بود!
پایین تخت دراز میکشه و نفس عمیقی میکشه.
_خجالت نکش! هرکاری داشتی بهم بگو..محرمم بهت دیگه.
نفس عمیقی میکشم و بی حرف سری تکون میدم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
میدونید vip تا کجا پیش رفتهههههههه؟!😱.
دلو بدجور باختن بهممممم!🙈🥰
- توی vip نزدیک به ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم 😵💫.
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط تا ۲۴ ساعت براتون تخفیف زدیم اونم چه تخفیفیییییی...🤯
هرکس از این تخفیف استفاده نکنه باخت کردههههه😞.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_162
دست هاش زیر سرش میزاره و زل میزنه به سقف..
_ فردا حاج صادق میاد.
ابرویی بالا ميندازم که ادامه میده.
_زیاد علاقه ای به دیدنش ندارم ولی خب... این خونه بر اونه!هر وقت بخواد میتونه بیاد اینجا.
نفس عمیقی میکشم و چیزی نمیگم..
حرف هاش نسبت به پدرش حس بدی بهم میداد.
+چرا انقدر حساسیت نشون میدی نسبت بهش؟! اون هر چی باشه یک مرد تنها بوده که بعد از مرگ مادرت تورو به سختی بزرگ کرده...
سمتم میچرخه و جدی زل میزنه به چهره سوالی ام..
_از اجبار متنفرم! همون کاری که حاج صادق 20 سال با من کرده و حتی لباس های تنمو به اجبار پوشیده برام...
+منم یکی از اون اجبار هام!
سکوت میکنه..
توقع هر حرفی رو دارم الا این یکی.
_به خاطر همینه نمیتونم کنار بیام
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿