💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_48
تمام تلاشم رو کردم نگاه ازش بگیرم اما نمیشد..
صورت دخترانه و چانه ای که از شدت بغض میلرزید چیزی رو درونم به اتیش کشید..
نفس عمیقی میکشم و شقیقه ام نبض گرفته...
_دوماد عروسو ببوس یالا... دوماد عروس ببوس یالا..
این دیگه آخرش بود.
پرستش خشکش میزنه...
من اما مات لبهای سرخشم...
آب دهنم رو با صدا پایین میفرستم و شک نداشتم تمام جمعیت صورت عرق کرده ام رو دیدن..
دستم به سمت سرش میبرم که نگاه می دزده..
دستم پشت سرش میبرم..
تپش قلب پرستش حتی از صدای جیغ و فریاد جمعیت هم بلند تره..
سرم رو جلو میبرم و لبهام روی پیشونی اش میچسبونم...
کل وجودم میسوزه...
کوره ای از اتیش شده بودم..
عقب میکشم و خیره میشم به صورتی که از شدت شرم سرخ شده..
دستم بالا میارم و کراواتم شل میکنم...
دیگه نمیتونستم نگاهش کنم..
چشم ازش میگیرم و سفره عقد خیره میشم
_عروس.. داماد.. پدر عروس و پدر داماد.. تشریف بیارید برای امضا
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_49
"پرستش "
با نگاه ملتمس به مامان خیره میشم و از نگاهم میفهمه که چی میخوام..
میخواستم این مراسم لعنتی تموم بشه..
مهمون ها یکی یکی دارن تبریک میگن و خداحافظی میکنن من سرم هر لحظه پایین تر میره..
_پرستش؟! عزیزم؟؟
با صدای مامان سرم رو بالا میآورم و نگاهی بهش ميندازم که اشاره ای به جلو میکنه..
_ تبریک گفتن..
نگاهم رو سمت مهمون ها میچرخونم اما زبونم نمیچرخه که چیزی بگم..
مامان دستش به صندلی میگیره تا فرود نیاد..
ابرو ریزی که شده بود، وحشت ناک بود..
بغض بدی گلوم رو گرفته بود و هر کار میکردم رهام نمیکرد..
نگاهی به هیبت مردانه امیر علی ميندازم که دست در جیب جلوی در ایستاده و تشکر میکنه..
کلافه هست و اینو میشد از تکون های پاش و ضربه زدن به زمین فهمید..
من اما از جا هم بلند نشده بودم..
باز هم سرم رو پایین ميندازم..
با بیرون رفتن مهمون ها مامان بلند میزنه زیر گریه و رو به بابا داد میزنه..
_ آبرومون رفت رضاااا... یک ذره ابرو برامون نمومد...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_49 "پرستش " با نگاه ملت
توجه توجه 📌
با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲
عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم...
قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش..
و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه
برای دریافت شماره کارت و عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیدو
سرم رو زیر گوش فواد میبرم که لرزشش رو حس میکنم.
_ عشقم؟! جلو سیمین خجالت میکشم..
حلقه دستهاش شل میشه و بالاخره دل میکنه تا منو رها کنه.
موهای بلندم و پشت گوش میزنم و به سمت سیمین برمیگردم..
رنگش حسابی پریده و دستهاش حسابی میلرزه.
گیج سری تکون میدم که نفس عمیقی میکشه..
چشمهای فواد روی ما میچرخه و انگار متوجه نمیشه چه اتفاقی افتاده...
_چیزی شده مستانه؟؟
سری به نشونه منفی تکون میدم و به سمت سیمین میرم.
+حس میکنم سیمین دیرش شده..
سیمین اما عین مجسمه به زمین چسبیده و همین وحشت من رو هزار برابر میکنه...
کنار گوشش لب میزنم.
_چت شده سیمین؟! چرا خشکت زده؟!
دست میندازه و مچ دستم و محکم بین دستهاش میگیره..
نگاهش اما همچنان به جلو هست..
_م.. مستانه.. ج.. جواب آزمایش شش؟!
وا میرم..
به عقب برمیگردم و با دیدن فوادی که به سمت برگه روی زمین میره..
روی زمین فرود میام...
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_50
بابا نگاهی به حاج صادق شرمنده میندازه..
_دستت درد نکنه حاج صادق.. این بود قول و قرار های من و شما؟؟
چقدر غریب بودم من بیچاره که حتی برادرم هم توی مراسمم نبود..
دستش به سمت مامان دراز میکنه و لب میزنه..
_بلند شو بریم مریم.. وقت گریه و زاری نیست..
حاج صادق از شدت شرم لال شده و چیزی نمیگه..
پسرش اما، بی شرم تر از این حرف ها هست...
با پر رویی توی صورت بابا خیره هست و انگار نه انگار که به ابرو دو خانواده گند زده...
مامان دستش توی دست بابا میزاره که از جا میپرم..
همه نگاه ها به سمتم میاد که با عجز لب میزنم..
+منم میام
مامان صدای گریه اش بلند تر میشه و بابا به سمتم میاد.
نگاهش رنگ غم داره..
دستم بین دستهاش میگیره و خیره میشه توی چشم های لرزونم..
_پرستش بابا؟!
بغضم شدید میشه و من دستهاش رو محکم چنگ میزنم..
+م.. من نمیخوام اینحا بمونم..
_دخترم تو الان شوهر داری.. باید پیش شوهرت باشی..
به گریه میوفتم...
بابا دستی به صورتش میکشه و عقب میره.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_51
به سمت حاج صادق میره و نگاهی بهش میندازه..
_حاج صادق... مبینی که.. حالش خوب نیست.. میبرم فردا میارمش..
حاج صادق دهن باز میکنه که با صدای امیر علی همه خشک میشن..
_نمیشه... از این به بعد اجازه اش دست منه..همسرم باید پیش خودم باشه...
خون توی رگ های بابا یخ میزنه و مامان ناباور به امیر علی خیره میشه که بابا عصبی به سمتش حمله ور میشه...
_حرف دهنتو بفهمم مرتیکههههه.. حالا دیگه برای بردن دخترم باید از تو اجازه بگیرمممم؟!
حاج صادق جلوی امیر علی قرار میگیره و رو به بابا لب میزنه..
_شرمنده ام آقا رضا.. شما صبر بده من همه چیز درست میکنم..
حاج صادق به اندازه تمام عمرش امشب عرق شرم ریخته..
اما امیر علی با خیال راحت و نگاهی مغرور خیره است به بابا..
بابا انگار نگه داشتن احترام حاج صادق هم براش سخت شده چرا که با صدای نسبتا بلندی جواب میده..
_چیوو حاج صادق؟! چیوووو؟! اینکه دستی دستی دخترمو بدبخت کردم؟!
دستش بالا میبره و محکم توی سرش میکوبه که صدای جیغ منو و مامان باهم بلند میشه...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_51 به سمت حاج صادق میره و ن
توجه توجه 📌
با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم...
قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش..
و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه
برای دریافت شماره کارت و عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
#پیامشمایکشنبهبازمیشه
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیسه
با صدای برخوردم به زمین فواد به سمتم برمیگرده و با دیدنم وحشت زده به سمتم میاد..
_مستاااانهههه؟!
سیمین اما بی توجه به من به سمت برگه میره..
برگه رو برمیداره و صدای برگه باعث میشه نگاه فواد نگاهش سمت سیمین بره که دستش رو میگیرم..
+ف.. فواد..
سرش جلو میاره...
تا جایی که ته ريشش را روی صورتم حس میکنم..
_جان دل فواد؟! چت شده تو آخه؟! باید بری چکاب کامل.. اینجوری نمیشه...
به گریه میوفتم..
بغضم با صدا شکسته میشه و بلند میزنم زیر گریه..
زیر نگاه سنگینش دستم روی صورتم میزارم...
اما اون انگار شک کرده..
حق داشت..
فواد مردی بود که مو به موِ من رو از حفظ بود...
سر جلو میاره و جدی لب میزنه..
_اینجا چخبره مستانه؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیچهار
داغون میشم..
هیچ چیز نداشتم بگم و شدت گریه هایم بیشتر میشه..
پر از استرس استین لباسش رو بین دستم میگیرم و لب میزنم..
+هی... هیچی بخدا..
سیمین باز هم خشکش زده و انگار اون هم متوجه خراب بودن اوضاع شده..
الان وقت لال شدن نبود... دهن باز کن سیمین..
دهن باز کن و من و از این فاجعه ای که رخ داده نجات بده.
فواد اما همچنان بی رحمانه بهم خیره هست..
از اینکه چیزی را ازش پنهون کنم تنفر داشت..
ملتمس به سیمین خیره میشم و چشم هام و با عجز روی هم میذارم...
_دِ حرف بزن مستانههههه..
از شدت استرس و وحشت به سکسکه میوفتم و مینالم..
+د.. دارم میترسمممم فواااد..
فواد دهن باز میکنه تا چیزی بگه که صدای سیمین از پشت سرش بلند میشه..
_موضوع مربوط به منه..
ابرو های فواد بالا میپره...
از جا بلند میشه و دست در جیب شلوار جینش میبره..
به سمت سیمین میره و مقابلش قرار میگیره..
فواد سر گریه های من با هیچکس شوخی نداشت...
_اونوقت چرا موضوع مربوط به تو، زن منو اینجوری به گریه انداخته؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼