eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.2هزار دنبال‌کننده
944 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 نفسم رو با درد بیرون میدم که صدای ساعد بلند میشه. _د بنال دیگه! چه بلایی سرش اوردیییی؟! تنها کسی توی خانواده که حس بدی نسبت به مستانه نداشت همین ساعد بود. هرچند که حالا فکر میکنم من و ساعد احمق هایی بودیم که گول بازی های مستانه رو خوردیم. +شیشه دکور شکوندم! میخنده! از روی تمسخر و هیزم میریزه روی آتش درونم.. عصبی چشم میبندم _تو؟! از کی تاحالا فوادی که عصبانیتش بلند نمیشد اینجوری لات شده؟! نمیدونست آروم بودن من فقط به خاطر مستانه بوده؟! +حوصله ندارم ساعد! برو بزار به درد خودم بمیرم جدی میشه.. جلو میاد و یقه ام می‌چسبه.. با صدایی که فقط سعی در آروم نگه داشتنش داره زمزمه میکنه. _دختره کجاست فواد؟! چه بلایی سرش آوردی؟! تخت سینه اش میکوبم و عربده میزنم. +تو نمیخواد بالا خواه زن من در بیایییی! نترس... هیچ مرگش نیست. اون کسی که این وسط داره جون میده منمممم! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 کلافه توی پیشونی اش میکوبه و عاجزانه لب میزنه. _تورو به قرآن عین آدم صحبت کن! چی داری میگی تو؟! نفسم با درد بیرون میدم. بخدا که دلم میخواست چیزی بگم اما هنوز خودم هم باورش نکرده بودم چه برسه اینکه بخوام به زبون میارم. زل میزنم بهش و میخوام دهن باز کنم که صدای زنگ موبایلم بلند میشه. نگاهی بهش ميندازم. شماره ناشناس بود. بی حوصله موبایلم روی بی صدا میزارم و رو به ساعد جواب میدم +چی میخوای بدونی؟! نگاه ساعد از من میچرخه و روی موبایلم میشینه. _جواب بده! + اگه میخواستم خود.. _وقتی دو بار زنگ زده یعنی کار واجب دارههههه! زنگ بزن شاید مستانه باشه.. ابروهام بالا میپره و ته دلم خالی میشه.. نکنه... حالش خوب نبود! گوشیم چنگ میزنم و تماس وصل میکنم. صدای فریاد زنانه ای بلند میشه _به خداوندی خداااا اگه بلایی سر اون بچه بیاد نمیزارم رنگ مستانه هم ببینی بی غیرتتتتت! حتی مغزم هنوز کلمات بیان شده رو کنکاو نکرده که تماس قطع میشه. ساعد خشکش زده.. پس حال من چی بود؟! آب دهنم رو به سختی قورت میدم و سعی در تکون دادن پاهام دارم اما کل وجودم خشک شده.. _چ.. چی میگه! ب... ب.. بچه چیه فواد؟! این رمان توی vip اختلاف ۱۰۰ پارتی رو رد کرده جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با صدای در، روسری ام رو برمیدارم و روی سرم ميندازم. _پرستش؟! +اینجام امیر علی! صدای حاج صادق رو می‌شنوم. _بخدا بلایی سر دختره آورده باشی خودم طلاقش میگیرم. نفسم توی سینه حبس میشه و پتو روی پام ميندازم ترس از چی داشتم؟؟ مگه نمیخواستم از دست امیر علی راحت بشم؟! امیر علی داخل میاد و با دیدن من نگاه خیره ای بهم میندازه. حاج صادق پشت امیر علی داخل میاد و نگاهی به من میندازه... _سلام دخترم. لبخند کجی میزنم و جواب میدم +سلام حاج صادق خوبید؟! بی حرف نگاهش سمت پام میره که امیر علی جلو میاد.. گیج نگاهش میکنم که دستش به سمت روسری ام میره... از سرم برش میداره و من وحشت زده بهش خیره ام.. نه.. امروز واقعا دیونه شده بود. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
-🌿🤍- اَزْ هَرْ تَعَلُقیٔ کِهٔ گُذَشْتَمْ تَوٰانٰا‌تَر شُدَمْ^^
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه. سر جلو میاره و پیشونی ام رو میبوسه.. خشکم میزنه.. نفسم میره و حتی یادم میره تا قبل این چجوری نفس میکشیدم. دستهام شروع میکنه به لرزیدن و قلبم درست جایی زیر گلوم نبض میزنه.. دستهاش روی دستهای لرزونم میزاره که از شدت گرماش نفسم برمیگرده... _ عزیزم، حاج صادق محرمه نمیخواد حجاب بگیری.. چشم روی هم میزارم و تازه میفهمم دردش چیه! بی حرف بهش خیره میشم که حاج صادق جلو میاد و نگاهی به پام میندازه.. _کار امیر علیه؟! نگاهی به امیر علی ميندازم.. اونم مثل حاج صادق منتظر جوابمه و نمیدونم چرا حسابی دلخورم ازش.. از اینکه رفتار های عاشقانه اش به اجبار و جلوی پدرش باشه تنفر داشتم... سخت شده بودم و خودم هم حس میکردم. _ بی تقصیر هم نیست. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 آب دهنم رو به سختی قورت میدم. تلخِ تخلهه. +مستانه حامله اس.. روی صندلی میشینه و دست روی سرش میزاره. _یا فاطمه زهرا.. سر برمیگردونم و روی تخت دراز میکشم حال بچه اش بد بود؟! داشت میمرد؟! چرا مهم نبود برام؟! اگه پدر واقعی اش بودم باید حداقل حسی نسبت بهش پیدا میکردم اما حسی که نسبت به اون بچه داشتم فقط عاملی بود که منو مستانه رو از هم دور کرده بود.. _کجاست؟! بگو کجاست برم دنبالش؟! داشت دقیقا روی قسمتی از مغزم راه می‌رفت که حسابی ضعیف شده بود... +زبون آدمیزاد میفهمیییی؟! نمیدونم کجاستتتت! متنفر بهم خیره میشه و از اتاق بیرون میزنه. بی حس بودم. گمان میکردم عمیق ترین بی حسی دنیا بهم تزریق شده که اینگونه نسبت به حال مستانه بی توجه بودم. اگه بلایی سر بچه میومد اتفاقی هم برای خودش می افتاد؟! با این فکر قلبم با شدت خودش به قفسه سینه ام میکوبه. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » امیر علی بهت زده بهم خیره میشه و در آخر مات میزنه زیر خنده. سمتم میاد و پتو روی پام درست میکنه.. _ امان از لجبازی های تو. سرش جلو میاره و خشن لب میزنه. _حالیته چی میگی؟! مثل خودش با سرتقی جواب میدم. +چرا نمیزاری قبول کنه من و تو به درد هم نمیخوریم؟ از دستم هم راحت میشی لعنتی! دندون هاش روی هم می‌سابه و حرصی جواب میده _ نمیخوام بری! حالیته؟! خشکم میزنه و با بهت خیره میشم بهش... چی داشت میگفت؟؟ چرا نمیتونستم درکش کنم؟! _پات چی شده پرستش؟؟ سر بالا میارم و نگاهی به امیر علی ميندازم که بی حوصله دستی به ته ريشش میکشه. +پام رفته روی شیشه! حاج صادق جلو میاد و نگاه خیره ای به امیر علی میندازه که امیر علی بی تفاوت شونه ای بالا میندازه.. کنارم میشینه. _برو بیرون امیر. باهاش حرف دارم! امیر علی نگاه خیره ای بهم میندازه توی نگاهش دعوا و جنگ نیست. بیشتر چیزی شبیه التماسِ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 در باز میشه و ساعد جلو میاد صورتش قرمز شده و چشم هاش رنگ خون گرفته! _بده من اون شماره رو خوش غیرت! نگاه بی حسی بهش ميندازم و موبایلم به سمتش پرت میکنم. ارنجم روی چشم هام قرار میدم و نفس عمیقی میکشم. درونم داشت از درد میسوخت اما ظاهر بی تفاوتم برخلاف اون بود. انقدر بی حس شده بودم که از صبح هزاران بار غیرتم رو به سخره گرفته بودند و چیزی نگفتم. ساعد بی حرف از اتاق بیرون میزنه و در رو محکم بهم میکوبه.. با صدای کوبیده شدن در از جا بلند میشم و نگاهی به خشاب قرص آرامش بخش ميندازم. دوتا دیگه داشتم! از خشاب بیرونشون میارم و توی دهن میزارم بطری آب سر میکشم و باز هم چشم هام روی هم میزارم. دیگه هیچ چیز توی این دنیا نمیتونست حالم رواز این خراب تر کنه.. مستانه بلایی بر سر زندگی ام آورده بود که خدا میدونست کی میتونم از این اتاق پامو بیرون بزارم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستهام توی هم حلقه میکنم و زل میزنم به حاج صادق که تسبیح رو تند تند دور دستش میچرخونه.. از دفعه قبل پیر تر شده بود! ریش های سفید صورتش حسابی زیاد شده بود.. _دخترم تو تنها کسی هستی توی این دنیا که من حسابی شرمنده اشم. ابروهام از حرفش بالا میپره. سوزش پام فراموش میشه و نگاه خیره ام رو بهش میدوزم. _ من برای اینکه پسرم رو از الواتی نجات بدم، به جون تو انداختمش. میدونم... خبراش بهم میرسه هنوزم همون کار ها رو انجام میده.. صداش گرفته میشه و با بغض ادامه میده.. _بخدا شرمندتم... سرم رو پایین ميندازم و چیزی نمیگم! _ امام علی "ع" می‌فرماید هرگاه با فاطمه نگاه میکنم تمام غم و غصه ام رو فراموش میکنم..منم همینجور بودم! هر وقت به مادر امیر علی مرضیه خانم نگاه میکردم انگار دنیا رو بهم میدادن... +خدا بیامرزه! _ زن خیلی خوبی بود.بعد مرگش قول دادم امیر علی رو خوب بزرگ کنم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿