eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
940 عکس
69 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی بهم میندازه و لبخندی میزنه. سر جلو میاره و پیشونی ام رو میبوسه.. خشکم میزنه.. نفسم میره و حتی یادم میره تا قبل این چجوری نفس میکشیدم. دستهام شروع میکنه به لرزیدن و قلبم درست جایی زیر گلوم نبض میزنه.. دستهاش روی دستهای لرزونم میزاره که از شدت گرماش نفسم برمیگرده... _ عزیزم، حاج صادق محرمه نمیخواد حجاب بگیری.. چشم روی هم میزارم و تازه میفهمم دردش چیه! بی حرف بهش خیره میشم که حاج صادق جلو میاد و نگاهی به پام میندازه.. _کار امیر علیه؟! نگاهی به امیر علی ميندازم.. اونم مثل حاج صادق منتظر جوابمه و نمیدونم چرا حسابی دلخورم ازش.. از اینکه رفتار های عاشقانه اش به اجبار و جلوی پدرش باشه تنفر داشتم... سخت شده بودم و خودم هم حس میکردم. _ بی تقصیر هم نیست. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 آب دهنم رو به سختی قورت میدم. تلخِ تخلهه. +مستانه حامله اس.. روی صندلی میشینه و دست روی سرش میزاره. _یا فاطمه زهرا.. سر برمیگردونم و روی تخت دراز میکشم حال بچه اش بد بود؟! داشت میمرد؟! چرا مهم نبود برام؟! اگه پدر واقعی اش بودم باید حداقل حسی نسبت بهش پیدا میکردم اما حسی که نسبت به اون بچه داشتم فقط عاملی بود که منو مستانه رو از هم دور کرده بود.. _کجاست؟! بگو کجاست برم دنبالش؟! داشت دقیقا روی قسمتی از مغزم راه می‌رفت که حسابی ضعیف شده بود... +زبون آدمیزاد میفهمیییی؟! نمیدونم کجاستتتت! متنفر بهم خیره میشه و از اتاق بیرون میزنه. بی حس بودم. گمان میکردم عمیق ترین بی حسی دنیا بهم تزریق شده که اینگونه نسبت به حال مستانه بی توجه بودم. اگه بلایی سر بچه میومد اتفاقی هم برای خودش می افتاد؟! با این فکر قلبم با شدت خودش به قفسه سینه ام میکوبه. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » امیر علی بهت زده بهم خیره میشه و در آخر مات میزنه زیر خنده. سمتم میاد و پتو روی پام درست میکنه.. _ امان از لجبازی های تو. سرش جلو میاره و خشن لب میزنه. _حالیته چی میگی؟! مثل خودش با سرتقی جواب میدم. +چرا نمیزاری قبول کنه من و تو به درد هم نمیخوریم؟ از دستم هم راحت میشی لعنتی! دندون هاش روی هم می‌سابه و حرصی جواب میده _ نمیخوام بری! حالیته؟! خشکم میزنه و با بهت خیره میشم بهش... چی داشت میگفت؟؟ چرا نمیتونستم درکش کنم؟! _پات چی شده پرستش؟؟ سر بالا میارم و نگاهی به امیر علی ميندازم که بی حوصله دستی به ته ريشش میکشه. +پام رفته روی شیشه! حاج صادق جلو میاد و نگاه خیره ای به امیر علی میندازه که امیر علی بی تفاوت شونه ای بالا میندازه.. کنارم میشینه. _برو بیرون امیر. باهاش حرف دارم! امیر علی نگاه خیره ای بهم میندازه توی نگاهش دعوا و جنگ نیست. بیشتر چیزی شبیه التماسِ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 در باز میشه و ساعد جلو میاد صورتش قرمز شده و چشم هاش رنگ خون گرفته! _بده من اون شماره رو خوش غیرت! نگاه بی حسی بهش ميندازم و موبایلم به سمتش پرت میکنم. ارنجم روی چشم هام قرار میدم و نفس عمیقی میکشم. درونم داشت از درد میسوخت اما ظاهر بی تفاوتم برخلاف اون بود. انقدر بی حس شده بودم که از صبح هزاران بار غیرتم رو به سخره گرفته بودند و چیزی نگفتم. ساعد بی حرف از اتاق بیرون میزنه و در رو محکم بهم میکوبه.. با صدای کوبیده شدن در از جا بلند میشم و نگاهی به خشاب قرص آرامش بخش ميندازم. دوتا دیگه داشتم! از خشاب بیرونشون میارم و توی دهن میزارم بطری آب سر میکشم و باز هم چشم هام روی هم میزارم. دیگه هیچ چیز توی این دنیا نمیتونست حالم رواز این خراب تر کنه.. مستانه بلایی بر سر زندگی ام آورده بود که خدا میدونست کی میتونم از این اتاق پامو بیرون بزارم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستهام توی هم حلقه میکنم و زل میزنم به حاج صادق که تسبیح رو تند تند دور دستش میچرخونه.. از دفعه قبل پیر تر شده بود! ریش های سفید صورتش حسابی زیاد شده بود.. _دخترم تو تنها کسی هستی توی این دنیا که من حسابی شرمنده اشم. ابروهام از حرفش بالا میپره. سوزش پام فراموش میشه و نگاه خیره ام رو بهش میدوزم. _ من برای اینکه پسرم رو از الواتی نجات بدم، به جون تو انداختمش. میدونم... خبراش بهم میرسه هنوزم همون کار ها رو انجام میده.. صداش گرفته میشه و با بغض ادامه میده.. _بخدا شرمندتم... سرم رو پایین ميندازم و چیزی نمیگم! _ امام علی "ع" می‌فرماید هرگاه با فاطمه نگاه میکنم تمام غم و غصه ام رو فراموش میکنم..منم همینجور بودم! هر وقت به مادر امیر علی مرضیه خانم نگاه میکردم انگار دنیا رو بهم میدادن... +خدا بیامرزه! _ زن خیلی خوبی بود.بعد مرگش قول دادم امیر علی رو خوب بزرگ کنم 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سرفه ای میکنه. _نشد.. یعنی نتونستم... انگار که زمین و آسمون دست به دست هم داده بودن که این پسر بشه برخلاف اعتقادات من و شب و روز دست بزاره روی حساسیت هام. نفس عمیقی میکشم و سر پایین تر میبرم. دوست نداشتم در مورد امیر علی اینجوری صحبت کنه.. میدونستم.. خبر داشتم از کار هاش و این مدت به چشم دیده بودم. _حالا هم اینجام که تکلیف تورو روشن کنم دخترم. سر جلوتر میاره. _میدونم امیر علی بهت دست نزده.. سرخ میشم از خجالت و کامل حس میکنم گونه هام رنگ میگیره.. _ بزار تا درگیر این پسر نشدی نجاتت بدم...قسم میخورم خودم طلاقتو از این پسره بگیرم.. _طلاقش نمیدم! صدای امیر علی بلند میشه.. درست جلوی در ایتساده و از شدت عصبانیت نفس نفس میزنه.. _ اومدی اینجا چیکار حاج صادق؟! زنمو ازم بگیری؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
من چه می کردم به عالم گر نمی دیدَم تو را...؟
یکی از غمگین ترین شعرهای استاد از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی با چون منی به غیر محبت روا نبود....
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » زل میزنه بهم و رگ های گردنش رو میبینم که چجوری متورم شده.. حاج صادق از جا بلند میشه و نگاهی به امیر علی میندازه. _ ساکت شو امیر، میخوای دختر مردمو بدبخت کنی؟! جلو میره.. اونقدر عصبیه که میترسم درگیر بشه با حاجی.. _پرستش... دختر مردم.. نیست. تخت سینه اش میکوبه و عربده میزنه. _زن منههههه. حاج صادق کلافه دستی به صورتش میکشه و با صدایی که سعی می‌کرد جلوی مم کنترلش کنه جواب میده. _ میدونی زن داری و هنوزم پی عیش و نوش خودتی؟. این دختره چه گناهی کرده که افتاده دچار تو؟! تا کی باید با چشم خودش ببینه کثافت کاری هاتو.. امیر ساکت میشه. چشم میچرخونه و نگاه لرزونش و بهم میدوزه.. خیره اس توی صورتم و ازم میخواد که دهن باز کنم ... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿