🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیدو
در باز میشه و ساعد جلو میاد
صورتش قرمز شده و چشم هاش رنگ خون گرفته!
_بده من اون شماره رو خوش غیرت!
نگاه بی حسی بهش ميندازم و موبایلم به سمتش پرت میکنم.
ارنجم روی چشم هام قرار میدم و نفس عمیقی میکشم.
درونم داشت از درد میسوخت اما ظاهر بی تفاوتم برخلاف اون بود.
انقدر بی حس شده بودم که از صبح هزاران بار غیرتم رو به سخره گرفته بودند و چیزی نگفتم.
ساعد بی حرف از اتاق بیرون میزنه و در رو محکم بهم میکوبه..
با صدای کوبیده شدن در از جا بلند میشم و نگاهی به خشاب قرص آرامش بخش ميندازم.
دوتا دیگه داشتم!
از خشاب بیرونشون میارم و توی دهن میزارم
بطری آب سر میکشم و باز هم چشم هام روی هم میزارم.
دیگه هیچ چیز توی این دنیا نمیتونست حالم رواز این خراب تر کنه..
مستانه بلایی بر سر زندگی ام آورده بود که خدا میدونست کی میتونم از این اتاق پامو بیرون بزارم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_169
دستهام توی هم حلقه میکنم و زل میزنم به حاج صادق که تسبیح رو تند تند دور دستش میچرخونه..
از دفعه قبل پیر تر شده بود!
ریش های سفید صورتش حسابی زیاد شده بود..
_دخترم تو تنها کسی هستی توی این دنیا که من حسابی شرمنده اشم.
ابروهام از حرفش بالا میپره.
سوزش پام فراموش میشه و نگاه خیره ام رو بهش میدوزم.
_ من برای اینکه پسرم رو از الواتی نجات بدم، به جون تو انداختمش. میدونم... خبراش بهم میرسه هنوزم همون کار ها رو انجام میده..
صداش گرفته میشه و با بغض ادامه میده..
_بخدا شرمندتم...
سرم رو پایین ميندازم و چیزی نمیگم!
_ امام علی "ع" میفرماید هرگاه با فاطمه نگاه میکنم تمام غم و غصه ام رو فراموش میکنم..منم همینجور بودم! هر وقت به مادر امیر علی مرضیه خانم نگاه میکردم انگار دنیا رو بهم میدادن...
+خدا بیامرزه!
_ زن خیلی خوبی بود.بعد مرگش قول دادم امیر علی رو خوب بزرگ کنم
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_170
سرفه ای میکنه.
_نشد.. یعنی نتونستم... انگار که زمین و آسمون دست به دست هم داده بودن که این پسر بشه برخلاف اعتقادات من و شب و روز دست بزاره روی حساسیت هام.
نفس عمیقی میکشم و سر پایین تر میبرم.
دوست نداشتم در مورد امیر علی اینجوری صحبت کنه..
میدونستم..
خبر داشتم از کار هاش و این مدت به چشم دیده بودم.
_حالا هم اینجام که تکلیف تورو روشن کنم دخترم.
سر جلوتر میاره.
_میدونم امیر علی بهت دست نزده..
سرخ میشم از خجالت و کامل حس میکنم گونه هام رنگ میگیره..
_ بزار تا درگیر این پسر نشدی نجاتت بدم...قسم میخورم خودم طلاقتو از این پسره بگیرم..
_طلاقش نمیدم!
صدای امیر علی بلند میشه..
درست جلوی در ایتساده و از شدت عصبانیت نفس نفس میزنه..
_ اومدی اینجا چیکار حاج صادق؟! زنمو ازم بگیری؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_170 سرفه ای میکنه. _نشد.. یعنی نتو
وای امیرعلی😭😫.
خدا میدونه پرستش چی میگه 🥺
یکی از غمگین ترین شعرهای استاد #شهریار
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی به غیر محبت روا نبود....
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_171
زل میزنه بهم و رگ های گردنش رو میبینم که چجوری متورم شده..
حاج صادق از جا بلند میشه و نگاهی به امیر علی میندازه.
_ ساکت شو امیر، میخوای دختر مردمو بدبخت کنی؟!
جلو میره..
اونقدر عصبیه که میترسم درگیر بشه با حاجی..
_پرستش... دختر مردم.. نیست.
تخت سینه اش میکوبه و عربده میزنه.
_زن منههههه.
حاج صادق کلافه دستی به صورتش میکشه و با صدایی که سعی میکرد جلوی مم کنترلش کنه جواب میده.
_ میدونی زن داری و هنوزم پی عیش و نوش خودتی؟. این دختره چه گناهی کرده که افتاده دچار تو؟! تا کی باید با چشم خودش ببینه کثافت کاری هاتو..
امیر ساکت میشه.
چشم میچرخونه و نگاه لرزونش و بهم میدوزه..
خیره اس توی صورتم و ازم میخواد که دهن باز کنم ...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدسیسه
" پرستش "
چشم باز میکنم و از شدت نور چشم هام باز هم با درد روی هم قرار میگیره...
+فوا..
حرفم توی گلو خفه میشه و دهنم مزه زهر مار میگیره.
گوشم زنگ میزنه از شنیدن اسم شوهری که حتی نمیدونستم کجاست و خبری از حال خرابم نداره.
کاش چشم باز نمیکردم..
کاش نمیدیدم این روزهایی که عاجزانه دست و پا میزدم داخلش..
اشک هام شروع به باریدن میکنه و من حتی از حجم این گریه و شگون هم متعجبم..
با یاد بچه ای که داشت جان میداد وحشت زده چشم باز میکنم و زل میزنم به شکمم.
دستهام شروع به حرکت روی شکمم میکنه و وجب به وجب رو به سانت میکشه.
نفس راحتی میکشم که در باز میشه و سیمین داخل میاد
با دیدن چشم های بازم گل از گلش میشکفه و به سمتم پرواز میکنه
_الهی من فدات بشم که تو انقدر درد کشیدی!
غیر منطقی بود اگه دوست داشتم به جای سیمین فواد اینجا وایساده بود و اینجوری قربون صدقه ام میرفت؟.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدسیسه " پرستش " چشم باز میکنم و
عضو vip رمان قانون عشق نشدییید😱🤔..
اونجا ۱۰۰ پارت جلوتریم و یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۷۸ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_172
لبهای لرزونم و از هم باز میکنم اما نمیتونم حرف بزنم.
حاج صادق که سکوت امیر علی رو میبینه سمت من میچرخه..
_نترس بابا! از این داد و بیداد پسر من اصلا نترس. من چیزی بخوام خودشو بکشه هم نمیتونه روی حرفم حرف بزنه...
بغض گلوم هر لحظه تشدید میشه و هیچ جوره نمیتونم کنترلش کنم.
امیر علی ضربه محکمی به پیشونی اش میکوبه...
بغضم با صدای بدی میشکنه و دست روی دهنم میزارم.
نفس نفس میزنه و از شدت عصبانیت دستهاش میلرزه..
_حاجی... نکن! پرستش هر چیزی نیست که قیدش رو بزنم.. بخدا این خونه و ماشینم از زیر پام بکشی قید این یکی رو نمیزنم..
نفس عمیقی میکشه و ادامه میده.
_نمیخواستمش قبول... الان میخوامش
حاج صادق پوزخندی به جز و ولز های امیر علی میزنه و رو بهش جواب میده..
_ لجبازی نکن پسر! خواستنت هم از روی لجبازیه...
رو به من ادامه میده.
_به خداوندی خدا... دهن باز کنی بگی نمیخوام این وصلتو.. دستتو میگیرم و همراه خودم از این خونه بیرون میبرم....
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
بزرگ ترین تخفیف vip رو به راه انداختیم .
اون هم مناسبت ولادت آقا امام رضا ( ع)
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط تا ۲۴ ساعت و فردا ظهر ساعت ۱۲ براتون تخفیف زدیم اونم چه تخفیفیییییی...🤯
هرکس از این تخفیف استفاده نکنه باخت کردههههه😞.
فقط و فقط با مبلغ ۸۴ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۴ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
این تخفیف فقط تا ساعت ۱۲ ظهر فردا به مناسبت ولادت امام رضا فعال است .
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
من امیرعلی ام ! یه سروان مذهبی !
بخاطر یه دختر که فکر می کردم پاک ترین دختر عالمه جلوی خانوادم ایستادم ولی روز عقد فهمیدم سالم نیست .
از همه دخترا متنفر شدم مامانم به اجبار دختر بچه ای رو برام عقد کرد که فکر میکردم مثل اون سالم نیست و اذیتش میکردم تا یه روز که دم مدرسه ش منتظر ایستاده بودم. با خودم غر میزدم:
«علاف یه دختربچه شدم! خاک بر سرت امیرعلی. اینهمه بهت احترام میذارن، حالا شدی تاکسی سرویس؟ مامانم هم رفته برام زن گرفته... دختر قحط بود؟»
دخترا از مدرسه اومدن بیرون. چشم میچرخوندم دنبال گندم. دیدمش. با یکی خداحافظی کرد و آروم راه افتاد. وقتی یه کم دور شد، بوق زدم. سرشو بلند نکرد. دوباره بوق زدم؛ بیتفاوت تندتر رفت. بار سوم دستمو گذاشتم رو بوق و ول نکردم.
با اخمای درهم داد زد:
_ مگه مرض داری؟ مزاحم میشی بیشعور...!
سرشو بالا آورد و با دیدنم ...
https://eitaa.com/joinchat/534185461C6b6c1d1b3f