eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
946 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_51 به سمت حاج صادق میره و ن
توجه توجه 📌 با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲 خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم... قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش.. و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه برای دریافت شماره کارت و عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با صدای برخوردم به زمین فواد به سمتم برمیگرده و با دیدنم وحشت زده به سمتم میاد.. _مستاااانهههه؟! سیمین اما بی توجه به من به سمت برگه میره.. برگه رو برمی‌داره و صدای برگه باعث میشه نگاه فواد نگاهش سمت سیمین بره که دستش رو میگیرم.. +ف.. فواد.. سرش جلو میاره... تا جایی که ته ريشش را روی صورتم حس میکنم.. _جان دل فواد؟! چت شده تو آخه؟! باید بری چکاب کامل.. اینجوری نمیشه... به گریه میوفتم.. بغضم با صدا شکسته میشه و بلند میزنم زیر گریه.. زیر نگاه سنگینش دستم روی صورتم میزارم... اما اون انگار شک کرده.. حق داشت.. فواد مردی بود که مو به موِ من رو از حفظ بود... سر جلو میاره و جدی لب میزنه.. _اینجا چخبره مستانه؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 داغون میشم.. هیچ چیز نداشتم بگم و شدت گریه هایم بیشتر میشه.. پر از استرس استین لباسش رو بین دستم میگیرم و لب میزنم.. +هی... هیچی بخدا.. سیمین باز هم خشکش زده و انگار اون هم متوجه خراب بودن اوضاع شده.. الان وقت لال شدن نبود... دهن باز کن سیمین.. دهن باز کن و من و از این فاجعه ای که رخ داده نجات بده. فواد اما همچنان بی رحمانه بهم خیره هست.. از اینکه چیزی را ازش پنهون کنم تنفر داشت.. ملتمس به سیمین خیره میشم و چشم هام و با عجز روی هم میذارم... _دِ حرف بزن مستانههههه.. از شدت استرس و وحشت به سکسکه میوفتم و مینالم.. +د.. دارم میترسمممم فواااد.. فواد دهن باز میکنه تا چیزی بگه که صدای سیمین از پشت سرش بلند میشه.. _موضوع مربوط به منه.. ابرو های فواد بالا میپره... از جا بلند میشه و دست در جیب شلوار جینش میبره.. به سمت سیمین میره و مقابلش قرار میگیره.. فواد سر گریه های من با هیچکس شوخی نداشت... _اونوقت چرا موضوع مربوط به تو، زن منو اینجوری به گریه انداخته؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 تمام وجودم گوش بود.. دعا دعا میکردم سیمین دلیل خوبی بیاره و فواد قبول کنه.. سیمین آب دهانش رو به سختی پایین میفرسته و با صداییی که مشخص هست از شدت استرس خش دار شده جواب میده.. _خب.. م.. من... قراره ی مدت از اینجا برم... وا میرم... پلک هایم روی هم میذارم و از تمام وجود خدا رو صدا میزنم تا فواد گیر نده.. _یعنی چی؟! سیمین نفس میگیره و شونه ای بالا میندازه.. +خب... آقا فواد.. شما میدونی که مستانه جز من و شما کسیو نداره... منم... راستش.. قراره یک مدت برم شیراز به پدر مادر سر بزنم.. همین... همین باعث شده... که.. خب.. دیگه نمیتونه چیزی بگه و آب دهنش سر گلوش میپره و به سرفه میوفته... نفس عمیقی میکشم و میزنم زیر گریه.. فواد سمتم میاد و نگاهی بام میندازه.. با ملایمت لب میزنه _راست میگه مستانه؟! با چشمان اشکی سری به نشونه مثبت تکون میدم که دست جلو میاره و اشک های من رو با آرامش پاک میکنه.. _خانومم.. اینکه نگرانی نداره.. خودم نوکرتم تا آخر عمر... سیمین هم میاد بهت سر میزنه... مگه نه سیمین خانم؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من اولین و آخرین خریدار اداتم 🫀👀
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میزنم زیر گریه که بابا ادامه میده.. _خاک تو سرم که تک دخترمو اینجوری بیچاره کردم....جمع کن بریم مریم خانم...کاش مرده بودم و این بلا سرم نیومده بود.. از خونه بیرون میزنه و مامان گریه کنان پشت سرش بیرون میره با بیرون رفتنشون لرزی کل وجودم رو میگیره.. حاج صادق سمت امیر علی برمیگرده و نگاه دقیقی به چهره اش میندازه.. منتظرحرفی از سمت حاج صادقم و با سیلی محکمی که روی صورت امیرعلی پایین میاد وحشت زده بالا میپرم و دستم جلو دهنم میگیرم.. نفس نفس میزنم و بغض شدیدی گلوم رو گرفته... امیر علی میزنه زیر خنده و به سمتم میاد... ترسیده توی خودم جمع میشم و حس میکنم قربانی بعدی توی این دعوا منم... مقابلم قرار میگیره و نگاهی به قیافه ترسیده ام میندازه _ جمع کن بریم.. گیج بهش خیره میشم که صدای عربده حاج صادق از پشت سرش بلند میشه. _چه غلطی میخوای بکنی امیییر؟! بیچاره ام کردی.. ابرو برام نذاشتییییی... سنگ رو یخ شدم امروز... دِ آخه... من... دستش روی قلبش میزاره و همون جا میشینه.. لبهامو برمیچینم که صدای امیر علی بلند میشه.. _با توامم کریییی؟! زود باش دیگه... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_52 میزنم زیر گریه که بابا
هنوز از تخفیف ویژه مون استفاده نکردید؟! 😳 با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲 خلاصه رمان https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5 عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم... قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش.. و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه 6037 997148598346 اکبرزاده جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید... @ellahe_banoo روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرمم از تنهایی چشمم نمیبینه تورو 👀🚶‍♀
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » پاهام سست شده و نمیتونستم قدم از قدم بردارم.. انگار متوجه حال خرابم میشه چرا که جلو میاد و دستش به سمتم دراز میکنه.. نگاهم به سمت دستش میره که کلافه لب میزنه.. _ببین... انقد سگم، که تا همین الانش هم تمام تلاشم رو کردم سر تو یکی خالی نکنم... حرف بفهم...راه بیوفت.. ترسیده دستهای سردم بین دستش میزارم.. دستهاش کوره اتیش بود.. نفس عمیقی میکشم که منو به سمت در میکشونه.. _امیررر؟! کدوم قبرستونی میرییی؟! دختر مردمو برندار ببررررر... امیر سمتش برمیگرده و با صدای جدی لب میزنه.. _این دختر ، دیگه زن منه... اختیار زنمم دست منه.. با قدم های ناموزون پشت سرش کشیده میشم و کل ذهنم درگیره.. درگیر پدر مادری که معلوم نبود قراره چند مدت دیگه ببینمشون.. درگیر امیر علی که اینجوری داشت منو جایی میبرد که هیچکس ازش خبر نداشت.. حتی با فکر بهش کل وجودم لرز می‌گرفت.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
دوستان عزیز تخفیف فردا شب تموم میشه ممنون از حمایت بسیار خوب شما از vip پرستش عشق❤️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 اتیش میگیره.. کل وجودم از دلسوزی هایش اتیش میگیره و چونه ام میلرزه که دستش زیر چونم میزاره و با ملایمت لب میزنه.. _جون فواد گریه نکن.. سیمین از عاشقانه های ما به گریه میوفته و انگار اونم میدونه که این عاشقانه ها عمری ندارن.. سری تکون میدم و دستی به صورتم میکشم.. از جا بلند میشم و به سمت سیمین میرم.. با قدردانی بهش نگاه میکنم که منو توی بغل میگیره و بلند میزنه زیر گریه... در آغوش میگیرمش.. _بمیرم برا دلت مستانه. چیزی نمیگم.. نفسم بالا نمیاد که بخوام چیزی بگم حتی.. _فک.. فکر کنم... یک مدت نتونیم همو ببینیم.. لبخند کجی میزنم و ازش فاصله می‌گیرم.. فواد به سمت اتاق رفته تا لباس هاش رو عوض کنه.. نگاهی به جواب آزمایش دستش ميندازم. _ببرم با خودم؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و برگه و ازش میگیرم. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
تو را بودن بَس است برای زندگی...(:♥️✨