eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
41.9هزار دنبال‌کننده
941 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ گــر تــو  گرفتارم ڪنی               من با گرفتارے خوشم       
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ از جا بلند شدم و با چهره جدی رو بهش لب زدم +خوشم نمیاد فعلا فکر کنم بهش. تهش اینه خونه و ماشین و همه چیز ازم میگیره دیگه.. بهتر.. من نمیتونم با دختری که نمیدونم کجاها بوده و با کیا گشته ازدواج کنم... با حرص بهم خیره شد و از جاش بلند شد.. _من میرم تو ماشین... برو دست اون سوگل خانومت رو بگیر بیاین. پشت سرتون میام.. سری تکون دادم و به سمت سوگل رفتم.. مشغول صحبت با تلفن بود و با دیدنم لبخندی زد _خوشکلم من فردا باهات تماس میگیرم باشه؟!.. برای کار های ترمیم به پریسا بگو با مژه کارم هماهنگ میکنه. تماس رو قطع کرد و از جا بلند شد _مهدی کجا رفت؟! +تو ماشین.. سری تکون داد و سوئیچ ماشینش رو برداشت. دستش رو بین دستهام گرفتم و بوسه ای پشت دستش کاشتم... +خیلی خوشکل شدی.. چیکار کردی؟!.. ابروهاش بالا پرید و با ذوق لب زد _لعنتی... وقتی تعریف میکنی خیلی جذاب میشییی... + جذاب بودم سوگل بانو.. شما توجه نداشتی... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ "پرستش " _این چه بی آبرویی بود آقا رضا؟! پسرش نیاورده؟؟ تو هم جدی برگشتی میگی اشکال نداره مهم خودتون هستید؟؟ معلومه پسره راضی نیست. بابا با آرامش به مامان نگاه کرد و جواب داد. _چیکار میکردم خانوم؟! مهمون بودن توی خونمون. مامان حرصی چادرش روی بند انداخت و نفس عمیقی کشید. دستش مشت کرده جلوی دهانش گرفت و با حرص لب زد _عه عه عه... برگشته میگه حالا این دفعه خودم با دختر گل تون آشنا میشم دفعه بعد آقا پسر میان.. انگار میخواد یخچال بخره... بابا زد زیر خنده و سمت مامان رفت.. دستش دور گردن مامان حلقه کرد و بوسه ای روی پیشانی اش کاشت _حرص نخور زهرا خانم.. من خودم با حاج صادق صحبت میکنم. ما که دختر مون از سر راه نیاوردیم که به زور قالب کنیم به پسر مردم... مامان سری تکون داد و لب زد _باشه آقا. برو به سلامت.. مواظب خودت باش. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ کنار مامان نشستم و لب زدم. +مامان؟! به داداش پارسا نمیخوای چیزی بگی؟؟ ناراحت میشه. ابروهاش بالا انداخت و سریع جواب داد _همین مونده اون نصفه بچه برا ما بزرگ تری کنه. بعدشم میدونی که مرخصی نداره. تهش میگیم زنگ زدیم پادگان کسی جواب نداد... تنها سری تکون دادم و مشغول بازی با دستهام شدم.. اینکه پسر حاج صادق دیشب به خاستگاری نیامده بود اذیتم. می‌کرد. با اجبار پدرش قرار بود بیاد خاستگاری؟! بعید هم نبود... او هم من را ندیده بود. بی حوصله از جا بلند شدم و به سمت اتاقم رفتم. کاش پارسا اینجا بود تا حداقل حساب این یکی را از حاج صادق و اون پسرکش می‌گرفت... برادر بزرگی که خرابکاری هاش حداقل چندین بار مامان بابا رو به دادگاه کشانده بود و به اجبار بابا مامان بالاخره توی سن 21 سالگی مجبور شد بره سربازی.... عزیزان خبر دارید که ما یک رمان خاص دیگه به اسم قمصور داریم‌که حسابی غوغا کرده؟ عقد یک دختر دلبر ۱۹ ساله با یک مرد ۴۹ ساله که با یاغی گری های عشقش بهم میخوره https://eitaa.com/joinchat/4056942169C4010c6188d 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ " امیر علی " موهای بافته شده اش را روی شانه اش انداخت و نگاهی به ناخن های کاشته شده اش انداخت... _ واقعا حالم خوب شد اومدی پیشم... ساعتم را روی مچ دستم بستم و لبخندی زدم.. +قربونت برم سوگل بانو... _کاش میشد بمونی.. سمتش رفتم و بوسه ای روی پیشانی اش کاشتم.. +نمیشه... تو که از زندگی من خبر داری... اگه نرم حاجی بد شکار میشه... لب‌هایش را در هم جمع کرد که باعث شد نگاهم سمتش پرت شود.. _هزار بار بهت گفتم بیا پیش خودم، منت اون حاجی تون رو هم نکش... پوزخندی زدم و نگاهی به آیینه مقابلم انداختم.. دستی توی موهام کشیدم و جواب دادم.. +بابامه... بی مادری کشیدم بسه برام... داغ این یکی رو نمیتونم تحمل کنم... دستش دور گردنم حلقه کرد و بوسه ای همونجا کاشت. _پس لطفا زود به زود بهم سر بزن.. تو که از دل من خبر داری؟! خنده ای کردم و ازش فاصله گرفتم.. +اره.... دیشب فهمیدم چقدر دلتنگی... از اتاق بیرون زدم و با دیدن مهدی که آماده روی مبل نشسته بود زدم زیر خنده... زیر لب چیزی زمزمه کرد و از جا بلند شد.. بدون حرف از خونه بیرون زد. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_1 ༢ دستهای زن آرایشگر از رو
قشنگا خلاصه‌ی رمانمون😍🙏🏻 پسر حاجیِ گوگولی و لجباز و دختری که مظلومیت و دلربایی از رفتارش می‌ریزه و...😁🔥 خوراک هر رنج سنی‌ایه این رمان 😇 من پرستشم، دختری که برای ازدواج با پسر حاجی بازاری معروف انتخاب شد.. پسری که بی‌بند و باری و دختر بازیش توی کل شهر زبون زد بود.. مخالف سفت و سخت این ازدواج بودم و در تلاش که از زیر این ازدواج بیرون برم ولی نشد و شب عروسی پای سفره‌ی عقد وقتی بله رو دادم و اونم بله رو داد، دختری با شکم بالا اومده وارد شد و گفت: من از این مرد حامله ام باید عقدم کنه! پارت اول https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 بزن رو پیوستن😍😍👇🏻
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ سوار ماشین شدم که مهدی بی حرف حرکت کرد... +چیه؟! انگار بد گذشته بهت..؟! زیر چشمی نگاهی بهم انداخت و پوزخندی زد _نه. ولی به شما خیلی خوش گذشته... زدم زیر خنده و بی حرف موبایلم از جیبم بیرون آوردم... _کدوم قبرستون برم من؟؟ جایی دارم برم؟؟ نگاهی بهش انداختم و ابرویی بالا انداختم... +نمیدونم.. هیچ جا ندارم بریم.. _خاک بر سرت کنن مرتیکه بی عرضه... غلط بود تو کردی؟! عصبی رو بهش لب زدم +رو مخ من اول صبحی راه نرو مهدی.. به اندازه کافی زندگیم پیچیده بهم... حوصله زر زر های تورو ندارم... زد رو ترمز و دستش دور یقه ام پیچید _ اشغال، به خاطر تو من جرعت نمیکنم پا تو خونه خودمم بزارم.. سر لاشی بازی های تو منم گیر افتادم... میفهمی چی میگی پفیوز؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ عصبی تخت سینه اش کوبیدم و در ماشین باز کردم... از ماشین پیاده شدم و بلند عربده زدم.. + دِ آخه حروم لقمه... من حداقل مثل تو زن و بچه ام ول نکردم گم و گور بشم.. هر قبرستونی میخوای برو.. دیگه ام سراغ منو نگیر. میرم غرقه که تو بی وجدان هم گیر نیوفتی... حالا هم گمشو خونه ات... مرتیکه قمار باز... مات و مبهوت به عصبانیت من خیره بود و وسط خیابون ترمز کرده بود.. در ماشین رو محکم بهم کوبیدم و دستم و بلند کردم و سوار اولین تاکسی شدم... نفس عمیقی کشیدم و سرم بین دستهام گرفتم.. خدا لعنتت کنه ماهگل.. زندگیم به لجن کشیدی. اون هم برای چیزی که خودت هم رضایت داشتی... مگه من با زور بهت نزدیک شده بودم که اینجوری همه چیز روی سرم آوار کردی.؟ لجن زار ساختی از زندگیم.. هیچ کاری ازم بر نمیاد و حتی جایی برای خوابیدن هم نداشتم. حق با مهدی بود. بی عرضه بودم... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ༢ با رسیدن به حجره بی حوصله نفس عمیقی کشیدم و داخل شدم. دیگه آب از سرم گذشته بود.. هر چه میخواست بشه. با دیدن حاجی که مشغول راه انداختن مشتری بود نفس عمیقی کشیدم و منتظر موندم تا کارش تمام شود... روی صندلی نشستم و خیره فرش های رنگارنگ شدم... _خداحافظ تون حاج آقا... ان شاء الله سلامت باشید.. با بیرون رفتن مشتری از جا بلند شدم و مقابل حاجی ایستادم. هنوز متوجه حضور من نشده بود. نفس عمیقی کشیدم و لب زدم +سلام حاجی. سرش را با ضرب بالا آورد و خیره نگاهم کرد. مردمک های چشمش از عصبانیت میلرزید... ناگهان یکطرف صورتم سوخت.. آنقدر سنگین که با ضرب به دیوار حجره برخورد کردم... چشم هایم از شدت درد گیج رفت و داغی جاری شدن خون رو از گوشه صورتم حس میکردم... دستم را روی سرم گذاشتم و با درد به حاجی خیره شدم.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
عزیزان در کنار رمان پرستش عشق، رمان دیگه ای رو هم قرار میدیم که به شدت جذاب و هیجانی هستش ❤️👇
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 بــه نـــْام او کــــه اگَـــــــر حُــــکم کُنــد، تــــا اَبــــَـد مَحکــــوم به همیـم. با بهت به بی بی چک خیره شدم و بلند زدم زیر گریه.. دستم جلو دهنم گرفتم و بی بی چک رو کف حموم پرت کردم. نفس تنگی ام، کار دستم می دهد و روی زمین فرود می آیم... بیچاره شده بودم... کل دنیا دور سرم میچرخید و نفسم بالا نمیومد. پاهام میلرزید و نمیتونستم راه برم... دستم به دیوار حموم گرفتم و به سختی از جا بلند شدم.. از حموم بیرون زدم که صدای گوشیم بلند شد. نگاهی به گوشیم انداختم که شماره فواد رو دیدم. نفسم تند تر شد و قلبم برای لحظه ای تپیدن رو از یاد برد.. این بچه... باعث جدایی من و فواد میشد... بی توجه به گوشی به سمت تخت رفتم و دراز کشیدم. پتو روی سرم کشیدم و منتظر موندم که تماس رو قطع کنه، اما انگار قصد این کار رو هم نداشت.. با قطع شدن تماس، صدای تلفن خونه بلند شد. گوشی موبایلم رو برداشتم و به سیمین پیام دادم "به فواد پیام بده بگو رز پیش تو هست" در لحظه پیام رو سین کرد و جواب داد " چی شده؟" گوشی رو بدون هیچ جوابی کنار گذاشتم و روی تخت دراز کشیدم. چه شده بود؟! ویران شده بود... کل زندگی رز توی یک روز ویران شده بود.. دستم روی شکمم گذاشتمو لب زدم +چرا؟ چرا درست وقتی داشت همه چیز درست میشد؟! قطره اشکی از گوشه چشمم سُر خورد و روی لب هام فرود اومد.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 با حس نوازش دستی از جا پریدم و با دیدن فواد نفس عمیقی کشیدم. چند ثانیه دقیق به صورتم خیره می‌شود و در آخر می‌پرسد _خوبی؟! نفس عمیقی میکشم که بوسه ای روی گونه ام میکارد... +چی؟! گوشه چشم های مشکی رنگش، چین می‌خورد. _حالت خوبه مستانه؟! سری به نشونه مثبت تکون میدم و روی تخت میشینم.. با یاد بچه... تمام وجودم میلرزید و این از دید فواد پنهان نمی مونه... صورتم را بین دستهاش میگیره و لب میزنه... _چی شده قربونت برم؟! بی حرف خیره صورتش میشوم... من نمیدونستم فواد رو از دست بدم.. بهم گفته بود مراعات کنم... گفته بود قرص بخورم و حواسم به تاریخ ها باشه... ولی من؟!.. قطره اشکی از گوشه چشمم می چکد که اخم هایش را در هم می‌کشد... دلگیر و عصبانی بهم خیره می‌شود و با صدای خش داری لب می‌زند. _نمیخوای بگی چی شده؟! داری نگرانم میکنی. صبح هم جواب تلفنم رو ندادی... نفس نفس میزنم و با صدای لرزونی جواب میدم. +می.. میترسم.. میترسم از دستت بدم... شکه و ناباور نگاهم می‌کند و در آخر منو در آغوش می‌گیرد... دروغ نگفته بودم... عین حقیقت بود... اما فواد دلیلش را نمی دانست.. اگر می‌دانست یک ثانیه هم اینجا نمی ماند.. بلند میزنم زیر گریه و او مشغول نوازش کمرم می‌شود.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼