💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_52
میزنم زیر گریه که بابا ادامه میده..
_خاک تو سرم که تک دخترمو اینجوری بیچاره کردم....جمع کن بریم مریم خانم...کاش مرده بودم و این بلا سرم نیومده بود..
از خونه بیرون میزنه و مامان گریه کنان پشت سرش بیرون میره
با بیرون رفتنشون لرزی کل وجودم رو میگیره..
حاج صادق سمت امیر علی برمیگرده و نگاه دقیقی به چهره اش میندازه..
منتظرحرفی از سمت حاج صادقم و با سیلی محکمی که روی صورت امیرعلی پایین میاد وحشت زده بالا میپرم و دستم جلو دهنم میگیرم..
نفس نفس میزنم و بغض شدیدی گلوم رو گرفته...
امیر علی میزنه زیر خنده و به سمتم میاد...
ترسیده توی خودم جمع میشم و حس میکنم قربانی بعدی توی این دعوا منم...
مقابلم قرار میگیره و نگاهی به قیافه ترسیده ام میندازه
_ جمع کن بریم..
گیج بهش خیره میشم که صدای عربده حاج صادق از پشت سرش بلند میشه.
_چه غلطی میخوای بکنی امیییر؟! بیچاره ام کردی.. ابرو برام نذاشتییییی... سنگ رو یخ شدم امروز... دِ آخه... من...
دستش روی قلبش میزاره و همون جا میشینه..
لبهامو برمیچینم که صدای امیر علی بلند میشه..
_با توامم کریییی؟! زود باش دیگه...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
💛🌿💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_52 میزنم زیر گریه که بابا
هنوز از تخفیف ویژه مون استفاده نکردید؟! 😳
با توجه به استقبال شدید شما عزیزان vip رمان پرستش عشق شروع شد 😲
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
عزیزان به علت روز مرد و تولد حضرت علی(ع) تا روز دوشنبه براتون تخفیف vip گذاشتیم...
قیمت vip در تخفیف 59 هزار تومن هستش..
و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه
6037 997148598346
اکبرزاده
جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
21.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بمیرمم از تنهایی
چشمم نمیبینه تورو 👀🚶♀
💛🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_53
پاهام سست شده و نمیتونستم قدم از قدم بردارم..
انگار متوجه حال خرابم میشه چرا که جلو میاد و دستش به سمتم دراز میکنه..
نگاهم به سمت دستش میره که کلافه لب میزنه..
_ببین... انقد سگم، که تا همین الانش هم تمام تلاشم رو کردم سر تو یکی خالی نکنم... حرف بفهم...راه بیوفت..
ترسیده دستهای سردم بین دستش میزارم..
دستهاش کوره اتیش بود..
نفس عمیقی میکشم که منو به سمت در میکشونه..
_امیررر؟! کدوم قبرستونی میرییی؟! دختر مردمو برندار ببررررر...
امیر سمتش برمیگرده و با صدای جدی لب میزنه..
_این دختر ، دیگه زن منه... اختیار زنمم دست منه..
با قدم های ناموزون پشت سرش کشیده میشم و کل ذهنم درگیره..
درگیر پدر مادری که معلوم نبود قراره چند مدت دیگه ببینمشون..
درگیر امیر علی که اینجوری داشت منو جایی میبرد که هیچکس ازش خبر نداشت..
حتی با فکر بهش کل وجودم لرز میگرفت..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
دوستان عزیز تخفیف فردا شب تموم میشه
ممنون از حمایت بسیار خوب شما از vip پرستش عشق❤️
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیشش
اتیش میگیره..
کل وجودم از دلسوزی هایش اتیش میگیره و چونه ام میلرزه که دستش زیر چونم میزاره و با ملایمت لب میزنه..
_جون فواد گریه نکن..
سیمین از عاشقانه های ما به گریه میوفته و انگار اونم میدونه که این عاشقانه ها عمری ندارن..
سری تکون میدم و دستی به صورتم میکشم..
از جا بلند میشم و به سمت سیمین میرم..
با قدردانی بهش نگاه میکنم که منو توی بغل میگیره و بلند میزنه زیر گریه...
در آغوش میگیرمش..
_بمیرم برا دلت مستانه.
چیزی نمیگم..
نفسم بالا نمیاد که بخوام چیزی بگم حتی..
_فک.. فکر کنم... یک مدت نتونیم همو ببینیم..
لبخند کجی میزنم و ازش فاصله میگیرم..
فواد به سمت اتاق رفته تا لباس هاش رو عوض کنه..
نگاهی به جواب آزمایش دستش ميندازم.
_ببرم با خودم؟!
سری به نشونه منفی تکون میدم و برگه و ازش میگیرم.
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
شروع شد..
رمان پرستش عشق vip اش فعال شد.
تنها و تنها تا ساعت 9 امشب میتونید از تخفیف روز پدر استفاده کنید و رمان رو به جای 70 هزار تومن، 59 هزار تومن خریداری کنید
خلاصه رمان
https://eitaa.com/ParasteSh_Del/5
و بعد از تموم شدن تخفیف به 70 هزار تومن افرایش پیدا میکنه
6037997148598346
اکبرزاده
جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق به آیدی زیر پیام بدید...
@ellahe_banoo
روزانه 4 پارت در چنل vip و یک پارت در چنل اصلی قرار میگیره
تا روز سه شنبه پارت پرستش عشق در چنل اصلی نداریم
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیهفت
بوسه ای روی گونه اش میکارم که به سمت در میره.
_دیگه من برم بهتره..
چشمکی میزنه و ادامه میده..
_مواظب خودت باش باشه؟!
سری تکون میدم که بیرون میزنه و در رو پشت سرش میبنده..
با بسته شدن در نفس عمیقی میکشم و جواب آزمایش رو توی لباسم پنهون میکنم..
_مستانه؟!
+جانم؟!
رو به روم قرار میگیره و خیره نگاهم میکنه..
از همان نگاه های دلخور..
من کاری نکرده بودم که تنیجوری لایق بد خلقی های فواد باشم..
_ تو برای دوستت اینجوری بی قراری میکنی؟؟ فکر میکردم اگه من برم این حالو داری.
نفسی تازه میکنم و با صداقت جواب میدم..
+تو اگه بری من میمیرم..
میخنده.
اون میخنده و خدا میدونه چه آشوبی درون وجود منه..
سرخوش هست از اینکه همیشه توی اولویت هست...
_امروز بابا اومده بود سر کارم..
سعی میکنم افکار منفی ام رو کنار بزنم و به سمتش برم.
+خب؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_سیهشت
شونه ای بالا انداخت و پشت میز نشست..
_میخواد برگردم..
نفسم توی سینه حبس میشه..
چی داشت میگفت؟؟
+خب.. خب تو چی گفتی؟!
نگاهی به چهره ترسیده ام میندازه و لبخند آرامش بخشی میزنه..
_من؟! منم گفتم شما همون روز که مستانه رو قبول نکردی پسرتم از دست دادی..
بی حال روی صندلی میشینم و لبخند لرزونی میزنم.
کاش در هر شرایطی منو اینجوری دوست داشتی فواد..
بخدا که این بچه با خواست منم اینجا نبود..
+فردا نوبت دکتر دارم..
حتی خودمم از حرفم ماتم میبره..
چه برسه به فواد..
سمتم خم میشه و با جدیت لب میزنه..
_تو مگه مریض بودی؟!
لعنت بهت مستانه..
حالا میخواستم چی بگم؟!
اون هم به فوادی که مو رو از ماست بیرون میکشید؟!
نفسم رو لرزون بیرون میدم و دستم روی دستش میزارم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼