🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_187
"پرستش "
امیر علی داخل میاد..
اخم کرده؟!
من دلخورش کرده بودم؟!
به سمت پام میره و مشغول پانسمانش میشه..
از شدت دردش اشک توی چشم هام جمع میشه اما جرعت حرف زدن رو هم ندارم..
میترسیدم از داد و فریاد هاش..
بعد از پانسمان پام سرش بالا میاره و زل میزنه به چهره اشکی ام..
_ چته تو؟
بغضم میشکنه و وحشت زده لب میزنم.
+ه.. هیچی بخدا.
از جا بلند میشه و خیره میشه توی صورتم..
_آدم برای هیچی گریه میکنه؟!
چیزی نمیگم که بلند تر داد میزنه.
_با تواممم!
ترسیده دستش چنگ میزنم و با نگاهی ملتمس رو بهش جواب میدم..
+تورو بقران سرم داد نزن..
آروم میشه..
انگار آب روی اتیشه..
دست جلو میاره و اشک زیر گونه ام رو پاک میکنه..
_گریه هات عصبیم میکنه پرستش.. بخدا خودمم نمیفهمم چه مرگمه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_188
هنوز هم دستش بین دستهام هست و هرچی تلاش میکنم نمیتونم قلبم رو قانع کنم رهاش کنم..
_فقط... فقط همینو میدونم که دلیل این همه بی تابی جدیدم فقط و فقط تویی.
با چشم های اشکی نگاهش میکنم که عقب میکشه..
چرخی دور اتاق میزنه.
_اگه... اگه تو هم بخوای ول کنی بری وسط راه..بخداوندی خدا..
وسط حرفش میپرم و با صدایی که از شدت بغض میلرزید جواب میدم.
+من که جز تو کسیو ندارم.
برمیگرده و آشفته بهم نگاه میکنه..
جلو میاد و اشاره ای به روسری سرم میندازه..
_پس... پس این چیه سرت؟! لعنتی تو حتی حاضر نیستی موهات رو به من نشون بدی... میفهمی با اینکار هات چه حس بدی بهم میدی؟!
مات بهش خیره میشم که با صدای بلندی ادامه میده..
_ حس یه متجاوز بی وجدان که انسانیت حالیش نیست.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_189
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و چشم هام روی هم میزارم..
ساعت از دو شب هم گذشته بود اما خواب نمیرفتم..
همه اش هم تقصیر عذاب وجدان لعنتی ام بود..
کار دستم داده بود و خواب رو ازم گرفته بود.
حرف های امیر علی ثانیه ای رهام نمیکرد و داشتم دق میکردم..
حرف های همسر داری که مامان بهم میزد قبل عقد هر لحظه توی ذهنم مرور میشد.
من برای این زندگی تلاش که هیچی..
هر لحظه خراب ترش میکردم
" حس یه متجاوز بی وجدان که انسانیت حالیش نیست"
این قسمت از حرفش ذهنم رو یک لحظه هم آروم نمیگذاشت..
بخدا من فقط ازش خجالت میکشیدم..
نمیخواستم فکر کنه خودم رو میخوام بهش بندازم و به زور قالب کنم بهش..
و گرنه من بیچاره که محکوم بودم به زندگی که ساخته بودن برام...
اگر چه امیر علی هم بَد نبود..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_190
نفس عمیقی میکشم و صلواتی میفرستم..
از خجالت داشتم میمردم اما اینو میدونستم اگه توی اون اتاق لعنتی بمونم قرار نیست تا صبح خوابم ببره..
دست بالا میارم و تقه ای به در میزنم...
صدایی نمیاد!
تپش قلبم بیشتر میشه..
ضربه محکم تری به در میزنم که صدای خواب آلودش بلند میشه..
_بله؟؟
با شرم لبمو به دندون میکشم و در رو باز میکنم..
نگاهی به صورت غرق خوابش ميندازم..
با دیدن من وحشت زده از جا میپره و. نگاهی بهم میندازه.
_چیزی شده؟.
سری به نشونه منفی تکون میدم و نگاهی به جای خالی تخت دونفره اش ميندازم.
+میشه بیام اونجا؟؟
ابروهاش بالا میپره و من با وحشت بالش دستم رو چنگ میزنم..
اگه حرفی میزد دیگه تا آخر عمر محال بود بتونم بهش نزدیک بشم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
عضو چنل vip مون شدید ؟!😱
اونجا پارت ۴۰۰ رو هم رد کردیممم🙈
اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢.
- توی vip بیشتر از ۲۰۰ پارت جلوتریییییم
به خاطر اختلاف ۲۰۰ پارتی که پیدا کردیم قراره قیمت vip رو به ۱۱۰ تومن بالا ببریییییم .
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۹ هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهل
" فواد "
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و عاجزانه زل میزنم به سقف.
پس این ساعد لعنتی کجا مانده بود.
انگار چیزی توی گَلوم گیر کرده بود و راه نفسم رو بسته بود!
تپش قلب لعنتی ام هر روز شدت میگرفت و راه نفسم رو داشت میبست..
با صدای در از جا میپرم و نگاهی به ساعد ميندازم
نگاهش سراسر خشمه!
انگار تکه ای آتش هست که هر لحظه امکان داره آوار بشه بر سرم!
_میدونی دکتر چی گفت؟! گفت اگه بازم این اتفاق ها بیوفته و شک عصبی بهش وارد بشه امکان سق.ط بچه وجود داره! پدررررر نمونه.
بی حس زل میزنم به ساعد..
اون بچه هیچ ربطی به من نداشت!
تنها دلهره و نگرانی من مستانه بود.
کاش از اون میگفت!
_زنت هیچی ازش نمونده خوش غیرت!
حالا نگاهم رنگ میگیره.
رنگ غم.
+ حالش بده؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_191
_ اره!
نفسم رو با ضرب بیرون میدم و به سمت تخت میرم.
بالشم گوشه تخت میزارم و دراز میکشم..
نگاه خیره اش رو حس میکنم اما سعی میکنم توجهی نکنم.
حرکتم برای اون که هیچی حتی برای خودمم تعجب برانگیز بود.
برای امشب ظرفیتم پر شده بود.
دیگه محال بود بتونم بیشتر از این جلو برم...
روسری ام رو از سر برمیدارم و مشغول باز کردن گیس موهام میشم..
_میشه اونا رو باز نکنی؟؟
دستم همونجا خشک میشه..
نکنه از اینکه اینجا بودم راضی نبود.
آب دهنم رو به سختی قورت میدم و برمیگردم و نگاهی به چشم های خیره اش ميندازم..
نگاهش خاص بود.
+چ.. چرا؟؟
نفس عمیقی میکشه و چشم روی میزاره..
_چون تا صبح خواب رو ازم میگیره
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿