eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
958 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
کسی از عهدهٔ دیدار قاتل برنمی‌آید کبابم از نگاه ِ هر چه باداباد ِ قربانی
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 برگه رو دستش میدم و روی تخت میشینم سرم بین دستهام میگیرم و نفس عمیقی میکشم.. _باورم نمیشه! +همون تصادف 7 سال پیش که داشتم، همه توانم رو گرفت! درد داشتم... دکتر رفتم و نهایت شد این برگه و اینکه هیچوقت بچه دار نمیشم... چیزی نمیگه و داغ دلم تازه میشه.. _توی این دو سال ازدواح مون هر وقت مستانه با ذوق بچه ای رو نشون میداد مجبور بودم نشون بدم بی حسم نسبت به اون بچه. بهش گفتم قید خانواده رو که هیچی قید کل دنیا رو میزنم اما بچه نمیخوام.. _میدونست؟! آهی میکشم و لب میزنم _نه! نگفت... اصلا اسم بچه رو هم نیاورد.. اما از سه چهار ماه پیش زندگی مون جهنم شد! هی بچه بچه می‌کرد... هی بهونه می‌گرفت.. تا اینکه فهمیدم حامله اس! ساعد کنارم میشینه _آزمایش رفتی؟! میخندم. +نه! نیازی به آزمایش نیست.. برگه دکتر جلومه! ساعد کلافه لب میزنه _شاید خدا دلش به حال مستانه سوخته... شاید دلش رحم اومده. با یک آزمایش ک میتونی تکلیف خودتو اونو مشخص کنی! رمان پرستش رو خوندید ؟ رمان دیگه همین نویسنده هست که چنل vip اش نزدیک به هزار فروش داشته https://eitaa.com/ParasteSh_Del/7 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی به آدرسی که رضا فرستاده بود ميندازم و نفس عمیقی میکشم. پاتوق همیشگی اش بود. "کافه تُرنج " حتی نمیدونستم وقتی باهاش رو به رو بشم چی میخوام بگم. فقط میخواستم اینو بهش بفهمونم که من احمق نیستم و میفهمم داره چه غلط هایی میکنه.. دلم نمیخواست حالا که پرستش هست دیگع دور و اطراف زندگی ام ببینمش.. هرچند که مطمعن نبودم با دیدنش باز هم بتونم این ها رو بگم. آدم رو طلسم می‌کرد با اون نگاه لعنتی اش.. موبایلم رو برمیدارم و با نگهبانی تماس میگیرم. _جانم آقای مظفری؟. +سلام. کسی اونجا نیومده!؟ نفس عمیقی میکشه و مکث میکنه _نه آقا! خبری نبوده.. +باشه. زنگ بزن یکی بیاد قفل خونه رو عوض کنه! در ضمن... هیچکس.. هیچکس به جز هماهنگی با من حق نداره بره بالا! دو سه روز پیش یکیو فرستادی بالا بدون هماهنگی من.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
بسم الله الرحمن الرحیم
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ساکت میشه و انگار توی دهنش دنبال معنی حرفمه.. _اها آقا! خانوم لا.. وسط حرفش میپرم و عصبی لب میزنم. +خیلی خب توام! نیاز نیست توضیح بدی.. دیگه کسیو بدون اجازه من بالا نفرست... اجازه حرفی بهش نمیدم و تماس رو قطع میکنم. نگاهی به ساعت میندازم 7 عصر بود. پامو روی گاز فشار میدم و نفس عمیقی میکشم. دور رسیدن، اونم برای لادنی که به شدت روی این مسئله حساس بود وجودم رو آروم می‌کرد... اون وقت ها حتی به خاطر نمیارم یک بار دیر رسیده باشم.. اون از حساسیت هاش هر دفعه میگفت اما نفهمید چقدر عذاب میکشم وقتی ساعت ها منتظرش میمونم تا برسه! از خود گذشتی که من با لادن داشتم رو محال بود با فرد دیگه ای تجربه کنم.. وجودم رو به آتیش کشیده بود این زن... داغی که به دلم انداخته بود غرورم رو خورد کرده بود.. انگار که زندگی من رو از حفظ بود و از همان اول برای خبر رسوندن به حاجی وارد زندگی من شده بود 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » با رسیدن به کافه از ماشین پیاده میشم و دستی به کتم میکشم. همیشه میگفت کت هیکل مردانه ات رو بدجوری توی چشم میزاره.. عصبی دستی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم. کاش دل لعنتی ام با دیدنش وا نمی‌داد و می‌گذاشت تمام نفرتم رو ازش نشون میدم. به سمت کافه حرکت میکنم و داخل میشم.. چشم میچرخانم و دنبالش میگردم.. دیدمش! با آن شال مشکی و مانتو قرمزش پشت میز نشسته بود.. داشت سیگار می‌کشید! قدمی به سمت جلو برمیدارم و نفس عمیقی میکشم.. مرضی همیشه میگفت وقت خواستی آروم بشی صلوات بفرست.. قدمی به سمت جلو برمیدارم و پشت سرش قرار میگیرم. سرش توی گوشی هست و با یکی از دستهاش سیگار رو گرفته 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » سیگار رو از دستش میگیرم و مقابلش میشینم.. مشغول کشیدن سیگار میکشم و اون شکه شده.. کاملا مشخصه! آبرویی بالا میندازه و به خودش میاد.. لبخند کجی روی لبهاش میشینه.. از همون لبخند های نجسی که حالا میفهمم چقدر مزخرف بوده. _ امیر علی! میدونی چند وقته ندیدمت؟! میخندم.. دود سیگار رو بیرون میدم و جدی لب میزنم. +پس ارامش زندگیم به خاطر همین هست. اخم میکنه. دستش روی میز مشت میشه و با صدای عصبی لب میزنه.. _اینجا چه غلطی میکنی؟! سرفه ای میکنم و سیگار روی میز خاموش میکنم. +اتفاقا این سوالیه که من قراره از تو بپرسم؟؟ متعجب بهم خیره میشه که سر جلو میبرم و میغَرم +توی زندگی من چه غلطی میکنی؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » میخنده.. آبرویی بالا میندازه و لبهاش توی هم جمع میکنه. _آخه امیر! اون وقت که منو میخواستی هم توی زندگی ات نبودم.. دستم زیر میز مشت میشه.. نفسم رو بیرون میدم و عرق های پیشونی ام رو حس میکنم! میدونست چیکار کنه تا منو به مرز جنون برسونه.. دستی به چشمهام میکشم و پوزخندی میزنم +پس توی خونه من چه غلطی میکردی؟! رنگش میپره و انگار حتی نمیدونه از کجا خورده! +دنبال رسید بودی؟! میومدی پیش خودم... اخه پولی که خرج کردم برای من بیشتر شبیه صدقه بود.. از جا بلند میشم و موفق ادامه میدم. +صدقه لازم هم هستی... از جا بلند میشه و با عصبانیت بهم خیره اس... دندون هاش روی هم می‌سابه و ادامه میده.. _اگه میدونستی چه غلطی کردی هیچوقت اینجوری باهام حرف نمیزدی... حالا نوبت منه که ملت و مبهوت زل بزنم بهش... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛🌿