🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_202
ساکت میشه و انگار توی دهنش دنبال معنی حرفمه..
_اها آقا! خانوم لا..
وسط حرفش میپرم و عصبی لب میزنم.
+خیلی خب توام! نیاز نیست توضیح بدی.. دیگه کسیو بدون اجازه من بالا نفرست...
اجازه حرفی بهش نمیدم و تماس رو قطع میکنم.
نگاهی به ساعت میندازم
7 عصر بود.
پامو روی گاز فشار میدم و نفس عمیقی میکشم.
دور رسیدن، اونم برای لادنی که به شدت روی این مسئله حساس بود وجودم رو آروم میکرد...
اون وقت ها حتی به خاطر نمیارم یک بار دیر رسیده باشم..
اون از حساسیت هاش هر دفعه میگفت اما نفهمید چقدر عذاب میکشم وقتی ساعت ها منتظرش میمونم تا برسه!
از خود گذشتی که من با لادن داشتم رو محال بود با فرد دیگه ای تجربه کنم..
وجودم رو به آتیش کشیده بود این زن...
داغی که به دلم انداخته بود غرورم رو خورد کرده بود..
انگار که زندگی من رو از حفظ بود و از همان اول برای خبر رسوندن به حاجی وارد زندگی من شده بود
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_203
با رسیدن به کافه از ماشین پیاده میشم و دستی به کتم میکشم.
همیشه میگفت کت هیکل مردانه ات رو بدجوری توی چشم میزاره..
عصبی دستی به موهام میکشم و چشم هام روی هم میزارم.
کاش دل لعنتی ام با دیدنش وا نمیداد و میگذاشت تمام نفرتم رو ازش نشون میدم.
به سمت کافه حرکت میکنم و داخل میشم..
چشم میچرخانم و دنبالش میگردم..
دیدمش!
با آن شال مشکی و مانتو قرمزش پشت میز نشسته بود..
داشت سیگار میکشید!
قدمی به سمت جلو برمیدارم و نفس عمیقی میکشم..
مرضی همیشه میگفت وقت خواستی آروم بشی صلوات بفرست..
قدمی به سمت جلو برمیدارم و پشت سرش قرار میگیرم.
سرش توی گوشی هست و با یکی از دستهاش سیگار رو گرفته
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_204
سیگار رو از دستش میگیرم و مقابلش میشینم..
مشغول کشیدن سیگار میکشم و اون شکه شده..
کاملا مشخصه!
آبرویی بالا میندازه و به خودش میاد..
لبخند کجی روی لبهاش میشینه..
از همون لبخند های نجسی که حالا میفهمم چقدر مزخرف بوده.
_ امیر علی! میدونی چند وقته ندیدمت؟!
میخندم..
دود سیگار رو بیرون میدم و جدی لب میزنم.
+پس ارامش زندگیم به خاطر همین هست.
اخم میکنه.
دستش روی میز مشت میشه و با صدای عصبی لب میزنه..
_اینجا چه غلطی میکنی؟!
سرفه ای میکنم و سیگار روی میز خاموش میکنم.
+اتفاقا این سوالیه که من قراره از تو بپرسم؟؟
متعجب بهم خیره میشه که سر جلو میبرم و میغَرم
+توی زندگی من چه غلطی میکنی؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_205
میخنده..
آبرویی بالا میندازه و لبهاش توی هم جمع میکنه.
_آخه امیر! اون وقت که منو میخواستی هم توی زندگی ات نبودم..
دستم زیر میز مشت میشه..
نفسم رو بیرون میدم و عرق های پیشونی ام رو حس میکنم!
میدونست چیکار کنه تا منو به مرز جنون برسونه..
دستی به چشمهام میکشم و پوزخندی میزنم
+پس توی خونه من چه غلطی میکردی؟!
رنگش میپره و انگار حتی نمیدونه از کجا خورده!
+دنبال رسید بودی؟! میومدی پیش خودم... اخه پولی که خرج کردم برای من بیشتر شبیه صدقه بود..
از جا بلند میشم و موفق ادامه میدم.
+صدقه لازم هم هستی...
از جا بلند میشه و با عصبانیت بهم خیره اس...
دندون هاش روی هم میسابه و ادامه میده..
_اگه میدونستی چه غلطی کردی هیچوقت اینجوری باهام حرف نمیزدی...
حالا نوبت منه که ملت و مبهوت زل بزنم بهش...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_206
حتی نمیدونستم از چی حرف میزنه..
اخمی میکنم و لب میزنم
+چی میگی؟!
دستی به شالش میکشه و با دستپاچگی لب میزنه..
_هیچی... دیگه نمیخوام ببینمت..
میخندم..
دست جلو میبرم و گوشه شالش درست میکنم.
+اونی که نفرت داره وجودت منم! من دیگه زن دارم لادن... حتی نمیخوام هزار فرسخی زندگی ام هم ببینمت...
میخواد حرفی بزنه که ادامه میدم.
+خیلی میخوامش..اونقدر که رحمی بهت نکنم..
منتظر نمیمونم چیزی بگه و از کافه بیرون میزنم.
به سمت ماشین میرم و سوار میشم..
موبایلم بیرون میارم و نگاهی به ساعت ميندازم..
ساعت 10 شب بود..
نفس عمیقی میکشم و شماره پرستش رو میگیرم..
_امیر علی!
با شنیدن صدای ترسیده اش اخمی روی پیشونی ام میشینه..
_کی میای خونه؟؟ م.. من
+دارم میام.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛🌿
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_207
" پرستش "
پوست گوشه دستم رو میکنم و از درد چشم هام روی هم میاد...
لعنتی!
به خون افتاده بود..
دلم شور میزد از نبود امیر علی..
ساعت از ده و نیم هم گذشته بود و جدا از ترس و وحشتی که به جونم می افتاد...
هیچ دید مثبتی به دیر اومدن هاش نداشتم...
شوهرم بود بالاخره!
هیچ دلم میخواست یک مشت آدمی که حتی بویی از انسانیت نبردن دوره اش کنند
با صدای در از جا میپرم و ترسیده به در خیره میشم..
امیر علی داخل میشه که وحشت زده به سمتش میرم و مقابلش قرار میگیرم..
+داشتم سکته میکردم!
میخنده.
بی جون و خسته..
وحشت از وجودم پر میکشه و لبخند کجی روی لبهام میشینه.
_ انقدر از تنهایی توی شب میترسی؟!
تند و بی فکر لب میزنم
+ بیشتر از نبود تو میترسم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_208
تازه به خودم میام و میفهمم چی گفتم!
نفس عمیقی میکشم و خجالت زده سر پایین ميندازم که صدای خنده اش بلند میشه.
_که اینطوررررر
با خجالت لبم بین دندون هام میگیرم و نفسم رو با شرم بیرون میدم..
+چ.. چایی بیارم؟!
باز هم میخنده و لب میزنه.
_بیار عزیزم بیار!
بی حرف به سمت آشپزخونه پرواز میکنم
وای که دیگه محال بود قبول کنه از تنهایی میترسم..
امیر علی خدای اعتماد به نفس بود و حرف های بی فکر من بدترش میکرد..
با حرص پام روی زمین میکوبم و به سمت سماور میرم..
نفس عمیقی میکشم و استکان های چایی توی سینی میذارم
از آشپزخونه بیرون میرم و میبینمش که روی مبل مقابل تی وی نشسته..
+نمیخوای بگی کجا بودی؟؟
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
تخفیف زدیم براتون 🙈👌
اونجا پارت ۴۵۰ رو هم رد کردیممم🙈
اگر بدونید زندگی امیرعلی و پرستش به کجا کشیده شدهههه😢.
- توی vip بیشتر از ۲۵۰ پارت جلوتریییییم
اما یه خبر خوبببببب🤭.
فقط و فقط با مبلغ ۸۹ هزار تومن میتونید عضو چنل vip بشید و ببینید امیر علی چجوری عاشق پرستش شدههههه..
اونجا دیگه یه عالمه اتفاق خفن افتاده .
قراره مبلغ vip رو به ۱۰۰ تومن بالا ببریم ولی فعلا توی تخفیفیم ...
-جهت عضویت در چنل vip مبلغ 87 هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید..
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی رو به شماره کارت زیر ارسال نمایید
@ellahe_banoo
#رمان_کامل_نیست
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدچهلچهار
روی تخت دراز میکشم و ارنجم روی چشم هام میزارم.
داشتم فرار میکردم از تمام غم وغصه هایی که سراغم میومد.
طاقت تحمل غم و غصه رو داشتم ولی تحمل دوری مستانه رو نه ..
+ میدونی درد چیه؟! دیگه مشکل من و مستانه بچه نیست... مشکل اعتماد از بین رفته هست...
چشم باز میکنم و حرفی که خیلی وقت بود روی دلم مونده بود رو به زبون میارم...
+درد اینجاس که مستانه لعنتی سه ماه تموم به من نگفت حامله اس و داشت برنامه ریزی میکرد... چرا نگفت بهم؟! چون بچه من نبوده! چون میترسید قبولش نکنم!
ساعد هنوز هم نمیتونه اتفاقات دو ساعت پیش درک کنه.
_فعلا بلند شو بیا پایین! همه نگران شدن..
+نمیام.. بگو مریضه.. بگو حالش خوب نیست..
اصرار نمیکنه!
میدونست وقتی میگم نمیام محال بود برم..
از جا بلند میشه و برگه روی میز میزاره...
حتی فکرش هم نمیکرد برادر بزرگش همچین اتفاقی افتاده باشه براش!