🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_217
" امیر علی "
در خونه رو باز میکنم و اشاره ای به پرستش میکنم.
داخل میره و چادر رو ازش برمیداره.
+ فردا باید برم سرکار!
سمتم برمیگرده و مردد میپرسه.
_م.. میشه بپرسم کارت چیه؟؟
حالا منم که ماتم برده..
چقدر از هم دور بودیم.
حتی نمیدونست کار من چیه.
+توی شرکت کار میکنم! مدیر عامل یک شرکتم.. بعضی وقتا توی حجره حاجی هم کار کردم.
نفس عمیقی میکشه و سری تکون میده.
+تو درس خوندی؟!.
نفس عمیقی میکشه و لبخند غمگینی میزنه.
_تا دیپلم اره. ولی.. ولی بعدش چون بابا با دانشگاه مختلط مخالف بودن گفتند دیگه نخونم! منم نخوندم.
گیج شدم
انگار تمام محاسبات ذهنی ام بهم ریخته
یعنی حاضر شده بود قید تمام زحماتش رو به خاطر حرف باباش بزنه.!
اگه من بودم آتش بپا میکردم بابت چیزی که من مقصرش نبودم..
جلو میرم و دست توی جیب هام میبرم
+دوست داری درس بخونی؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_218
ابروهاش بالا میپره و ناخودآگاه دستش روی گوشه لباسم میشینه.
_میزاری؟!
قلبم...
سرعت تپیدنش رو سرعت میده.
+معلومه! هر چی نیاز داری بگو برات بخرم بشین بخون برای دانشگاه.
میخنده..
با صدا و دلنشین.
مات لبخند جذابش میشم
تا حالا خنده اش رو تا این اندازه ندیده بودم..
+خیلی قشنگ میخندی..
خنده اش جمع میشه و لبخند آرومی میزنه.
_ ممنون
دستی روی لبهاش میکشم که چشم هاش بسته میشه..
+ همیشه بخند...تو که حالت خوبه حال منم خیلی خوبه.
با خجالت عقب میکشه و سری تکون میده..
_فک.. فکر کنم خسته ای! بهتره بخوابی صبح باید بری...
سری تکون میدم و مشغول باز کردن دکمه های لباسم میشم..
با سرعت سرش رو سمت دیگه میچرخونه.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآه
قصد من از این کار برگشتن مستانه بود..
التماس کردنش..
ثابت کردنش..
بخدا که مطمعن شده بودم خرابه هست..
عصبی از جا بلند میشم و زیر برگه ها میزنم..
صدای بابا بلند میشه که بی حرف به سمت اتاقم میرم..
همه فهمیده بودن...
انقدر ویران شده بودم که همه خانه فهمیدن چه بلایی بر سر زندگی ام با مستانه اومده بود..
آخ از خوشحالی بابا و مامان و داغ دل من که هر لحظه بیشتر میشد
وارد اتاق میشم و در رو میبندم.
موبایلم بیرون میارم و توی یک پیام براش مینویسم.
" فردا بیاد ببره!"
کل وجودم پر پر میزد برای دیدنش.
دروغ بود اگر میگفتم دلتنگش نبودم..
داغون بودم!
آوار شده بود غم های عالم روی سرم بعد از ندیدنش..
میخواستم ببینمش و آن وقت تمام دلخوری ام رو بگم...
بگم و بگم تا جایی که کم بیارم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهیک
" مستانه "
از جا بلند میشم و لب میزنم.
+مبارکتون باشه..
زن از جا بلند میشه و با ذوق به آیینه نگاه میکنه.
به سمت روشویی میرم و مشغول شستن دستهام میشم.
سیمین داخل میشه و. نگاهی بهم میندازه.
_فواد پیام داده!
مهم بود؟!
نبود!
به هیچ وجه..
+خب؟!
_فردا میتونی بری لباس هاتو بیاری
+من نمیرم تو میری
گیج بهم خیره میشه و وحشت زده لب میزنه
_فکرشم نکن!
دستمال برمیدارم و دست هام خشک میکنم
+من مشتری رنگ مو دارم!
رنگ مو بلد نبود!
تنها کاری که هیچ استعدادی نداشت رنگ مو بود.
_ خیلی نامردی..
از کنارش رد میشم.
+بعد از دلت در میارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_219
نگاهی بهش ميندازم.
مشغول کرم زدن به دستهاش هست.
چشم هام روی هم میزارم و ارنجم روی چشم هام قرار میدم
از جا بلند میشه و به سمت تخت میاد
خیلی دلم میخواد در آغوش بگیرمش اما نمیخواستم بترسه
میخواستم ذره ذره با همه چیز کنار بیاد
برخلاف من که حسابی عجله داشتم اون هیچ چیز رو تجربه نکرده بود و دوست نداشتم تجربه بدی داشتهباشه از هیج چیز..
روی تخت دراز میکشه و پتو رو بالا میاره..
ناخودآگاه لبخند کجی روی لبهام میشینه.
همیشه خدا پتو رو تا گردنش بالا می آورد و خودشو بغل میکرد.
انگار از شدت سرما میلرزه.
جان میداد برای بغل کردنش اما مجبور بودم فعلا تحمل کنم.
دوست داشتم کنارش زندگی کنم..
عاشقم بشه و با علاقه سمتم بیاد.
حس میکردم کمی بهم احساس پیدا کرده اما خجالتش بدجور مانعش میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛