🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآه
قصد من از این کار برگشتن مستانه بود..
التماس کردنش..
ثابت کردنش..
بخدا که مطمعن شده بودم خرابه هست..
عصبی از جا بلند میشم و زیر برگه ها میزنم..
صدای بابا بلند میشه که بی حرف به سمت اتاقم میرم..
همه فهمیده بودن...
انقدر ویران شده بودم که همه خانه فهمیدن چه بلایی بر سر زندگی ام با مستانه اومده بود..
آخ از خوشحالی بابا و مامان و داغ دل من که هر لحظه بیشتر میشد
وارد اتاق میشم و در رو میبندم.
موبایلم بیرون میارم و توی یک پیام براش مینویسم.
" فردا بیاد ببره!"
کل وجودم پر پر میزد برای دیدنش.
دروغ بود اگر میگفتم دلتنگش نبودم..
داغون بودم!
آوار شده بود غم های عالم روی سرم بعد از ندیدنش..
میخواستم ببینمش و آن وقت تمام دلخوری ام رو بگم...
بگم و بگم تا جایی که کم بیارم..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهیک
" مستانه "
از جا بلند میشم و لب میزنم.
+مبارکتون باشه..
زن از جا بلند میشه و با ذوق به آیینه نگاه میکنه.
به سمت روشویی میرم و مشغول شستن دستهام میشم.
سیمین داخل میشه و. نگاهی بهم میندازه.
_فواد پیام داده!
مهم بود؟!
نبود!
به هیچ وجه..
+خب؟!
_فردا میتونی بری لباس هاتو بیاری
+من نمیرم تو میری
گیج بهم خیره میشه و وحشت زده لب میزنه
_فکرشم نکن!
دستمال برمیدارم و دست هام خشک میکنم
+من مشتری رنگ مو دارم!
رنگ مو بلد نبود!
تنها کاری که هیچ استعدادی نداشت رنگ مو بود.
_ خیلی نامردی..
از کنارش رد میشم.
+بعد از دلت در میارم
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_219
نگاهی بهش ميندازم.
مشغول کرم زدن به دستهاش هست.
چشم هام روی هم میزارم و ارنجم روی چشم هام قرار میدم
از جا بلند میشه و به سمت تخت میاد
خیلی دلم میخواد در آغوش بگیرمش اما نمیخواستم بترسه
میخواستم ذره ذره با همه چیز کنار بیاد
برخلاف من که حسابی عجله داشتم اون هیچ چیز رو تجربه نکرده بود و دوست نداشتم تجربه بدی داشتهباشه از هیج چیز..
روی تخت دراز میکشه و پتو رو بالا میاره..
ناخودآگاه لبخند کجی روی لبهام میشینه.
همیشه خدا پتو رو تا گردنش بالا می آورد و خودشو بغل میکرد.
انگار از شدت سرما میلرزه.
جان میداد برای بغل کردنش اما مجبور بودم فعلا تحمل کنم.
دوست داشتم کنارش زندگی کنم..
عاشقم بشه و با علاقه سمتم بیاد.
حس میکردم کمی بهم احساس پیدا کرده اما خجالتش بدجور مانعش میشه
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
باخودی هرگز نگردد دل زدرد وغم جدا
هرکه ازخود شد جدا، شد از غم عالم جدا
#صائب_تبریزی
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چو...
براى دفاع از خودش توى حرفش پريد:
_ آخه عصبانى شدم
_ آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن!
_ پس چجورى به هم محرم میشن؟
_ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن!
شیرین توی دلش قند آب شد!
_ خوب ازدواج کنیم!
علی شوكه شد: چى؟
_ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم!
اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد:
_ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود
_ نمیخوام. تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم!
نفس ممتد کشید: لا اله الا الله…!
حالا شش سال بعد
شیرین با موهای افشون و گونههای گلگون روبهرویش ایستاده! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیک اومد:
_ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری!
از طعنهاش آب شد. با اعتراض گفت: علی؟
_ جان علی
برای این لحن جدید علی دلش فروریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کرد. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بندههاش عشق و علاقه جاری میکنه!
علی بهش رسید:
_ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه!
دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظر موند. شیرین صدای قلبش از پلههای خانهی عمویش هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارد که...
این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست😋 از پارت اولش میخوای اینجاست😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c