eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شک نکنید در جای درست تاریخ ایستاده اید.
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " مستانه " از جا بلند میشم و لب میزنم. ‌+مبارکتون باشه.. زن از جا بلند میشه و با ذوق به آیینه نگاه میکنه. به سمت روشویی میرم و مشغول شستن دستهام میشم. سیمین داخل میشه و. نگاهی بهم میندازه. _فواد پیام داده! مهم بود؟! نبود! به هیچ وجه.. +خب؟! _فردا میتونی بری لباس هاتو بیاری +من نمیرم تو میری گیج بهم خیره میشه و وحشت زده لب میزنه _فکرشم نکن! دستمال برمیدارم و دست هام خشک میکنم +من مشتری رنگ مو دارم! رنگ مو بلد نبود! تنها کاری که هیچ استعدادی نداشت رنگ مو بود. _ خیلی نامردی.. از کنارش رد میشم. +بعد از دلت در میارم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
تو را چون جانِ خود میدانمت😌🌸
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نگاهی بهش ميندازم. مشغول کرم زدن به دستهاش هست. چشم هام روی هم میزارم و ارنجم روی چشم هام قرار میدم از جا بلند میشه و به سمت تخت میاد خیلی دلم میخواد در آغوش بگیرمش اما نمیخواستم بترسه میخواستم ذره ذره با همه چیز کنار بیاد برخلاف من که حسابی عجله داشتم اون هیچ چیز رو تجربه نکرده بود و دوست نداشتم تجربه بدی داشته‌باشه از هیج چیز.. روی تخت دراز میکشه و پتو رو بالا میاره.. ناخودآگاه لبخند کجی روی لبهام میشینه. همیشه خدا پتو رو تا گردنش بالا می آورد و خودشو بغل می‌کرد. انگار از شدت سرما میلرزه. جان میداد برای بغل کردنش اما مجبور بودم فعلا تحمل کنم. دوست داشتم کنارش زندگی کنم.. عاشقم بشه و با علاقه سمتم بیاد. حس میکردم کمی بهم احساس پیدا کرده اما خجالتش بدجور مانع‌ش میشه 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
باخودی هرگز نگردد دل زدرد وغم جدا هرکه ازخود شد جدا، شد از غم عالم جدا
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چو... براى دفاع از خودش توى حرفش پريد: _ آخه عصبانى شدم _ آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن! _ پس چجورى به هم محرم میشن؟ _ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن! شیرین توی دلش قند آب شد! _ خوب ازدواج کنیم! علی شوكه شد: چى؟ _ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم! اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد: _ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود _ نمیخوام. تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم! نفس ممتد کشید: لا اله الا الله…! حالا شش سال بعد شیرین با موهای افشون و‌ گونه‌های گلگون روبه‌رویش ایستاده! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیک اومد: _ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری! از طعنه‌اش آب شد. با اعتراض گفت: علی؟ _ جان علی برای این لحن جدید علی دلش فروریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کرد. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بنده‌هاش عشق و علاقه جاری میکنه! علی بهش رسید: _ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه! دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظر موند. شیرین صدای قلبش از پله‌های خانه‌ی عمویش هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارد که... این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست😋 از پارت اولش میخوای اینجاست😍👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c
این قلب مالِ منه ولی ضربانش تویی🤍🌱
فقط۱۷سالم بود که مجبور شدم زن دوم یه سرگرد مذهبی بداخلاق بشم. مردی که حتی یه بار هم دستش به من نخورده بود انگار فقط اسمم توی شناسنامه‌ش بود، نه توی زندگیش... اون شب خسته از مأموریت برگشت با همون اخم همیشگیش، مستقیم، رفت سمت دستشویی تا وضو بگیره.قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید امشب باید همه‌چی عوض میشد همین که در رو باز کرد، سریع رفتم سمتش. آب از ته‌ریش خیسش می‌چکید و جذابیتش دیوونه‌ام کردبا بغض گفتم: — اون نمازی که می‌خونی قبول نیست وقتی... غرورم اجازه نمی‌داد ادامه بدم. یه‌دفعه اخماش تو هم رفت. — وقتی چی؟ دست لرزونمو گذاشتم روی صورت خیسش و با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید گفتم: — من زنتم لعنتی... تو همون قرآنی که شب و روز می‌خونیش گفته حق زن گردن مرده... چطور می‌تونی جایی نماز بخونی که صاحبخونه ازت راضی نیست..؟ با خودم گفتم الانه هلم میده کنار... مثل همیشه.. خواستم برگردم که یهو محکم مچ دستمو گرفت.اون‌قدر محکم که نفسم بند اومد.آروم، ولی با صدایی گرفته گفت: — امروز نمازم دیرتر میشه... انگار یکی بدجور شکایتمو پیش خدا برده...پس باید راضیش کنم..سرمو بالا آوردم.نگاهش فرق کرده بود... خطرناک، سنگین، داغ... زمزمه کرد: — می‌خوای زنم بشی... مگه نه؟وضوع هم گرفتم آماده ام.... لبخند کمرنگی زد، اما پشت اون لبخند یه چیزی بود که قلبمو لرزوند. ادامه اش و اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می‌شکنم