eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
950 عکس
68 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چو... براى دفاع از خودش توى حرفش پريد: _ آخه عصبانى شدم _ آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن! _ پس چجورى به هم محرم میشن؟ _ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن! شیرین توی دلش قند آب شد! _ خوب ازدواج کنیم! علی شوكه شد: چى؟ _ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم! اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد: _ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود _ نمیخوام. تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم! نفس ممتد کشید: لا اله الا الله…! حالا شش سال بعد شیرین با موهای افشون و‌ گونه‌های گلگون روبه‌رویش ایستاده! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیک اومد: _ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری! از طعنه‌اش آب شد. با اعتراض گفت: علی؟ _ جان علی برای این لحن جدید علی دلش فروریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کرد. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بنده‌هاش عشق و علاقه جاری میکنه! علی بهش رسید: _ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه! دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظر موند. شیرین صدای قلبش از پله‌های خانه‌ی عمویش هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارد که... این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست😋 از پارت اولش میخوای اینجاست😍👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/874251682C2c2b3f292c
این قلب مالِ منه ولی ضربانش تویی🤍🌱
فقط۱۷سالم بود که مجبور شدم زن دوم یه سرگرد مذهبی بداخلاق بشم. مردی که حتی یه بار هم دستش به من نخورده بود انگار فقط اسمم توی شناسنامه‌ش بود، نه توی زندگیش... اون شب خسته از مأموریت برگشت با همون اخم همیشگیش، مستقیم، رفت سمت دستشویی تا وضو بگیره.قلبم دیوونه‌وار می‌کوبید امشب باید همه‌چی عوض میشد همین که در رو باز کرد، سریع رفتم سمتش. آب از ته‌ریش خیسش می‌چکید و جذابیتش دیوونه‌ام کردبا بغض گفتم: — اون نمازی که می‌خونی قبول نیست وقتی... غرورم اجازه نمی‌داد ادامه بدم. یه‌دفعه اخماش تو هم رفت. — وقتی چی؟ دست لرزونمو گذاشتم روی صورت خیسش و با صدایی که از شدت بغض می‌لرزید گفتم: — من زنتم لعنتی... تو همون قرآنی که شب و روز می‌خونیش گفته حق زن گردن مرده... چطور می‌تونی جایی نماز بخونی که صاحبخونه ازت راضی نیست..؟ با خودم گفتم الانه هلم میده کنار... مثل همیشه.. خواستم برگردم که یهو محکم مچ دستمو گرفت.اون‌قدر محکم که نفسم بند اومد.آروم، ولی با صدایی گرفته گفت: — امروز نمازم دیرتر میشه... انگار یکی بدجور شکایتمو پیش خدا برده...پس باید راضیش کنم..سرمو بالا آوردم.نگاهش فرق کرده بود... خطرناک، سنگین، داغ... زمزمه کرد: — می‌خوای زنم بشی... مگه نه؟وضوع هم گرفتم آماده ام.... لبخند کمرنگی زد، اما پشت اون لبخند یه چیزی بود که قلبمو لرزوند. ادامه اش و اینجا بخون👇 https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
من در این خلوت خاموش سکوت اگر از یاد تو یادی نکنم می‌شکنم
من پرتو هستم. پدر و مادرم که مردن، عموم منو با خودش به روستا برد تا کنار اونا زندگی کنم. حالم خیلی بد بود و روزای سختی رو می‌گذروندم. پرهام پسر عموم دامپزشکی میخوند و خیلی هوامو داشت. تموم تلاششو میکرد تا منو به زندگی برگردونه. منم چون سنم‌ کم بود، توجهاتشو به پای علاقه گذاشتم و کم‌کم عاشقش شدم، غافل از اینکه اون دلشو به دختر کدخدا داده و قرار ازدواج داشت. حس میکردم اگه پرهام هم بره من دوباره بدبخت و تنها میشم. شب قبل از عروسیش کلی مهمون از شهر اومده و توی تدارک عروسی بودن، نیمه‌های شب خودمو انداختم توی اتاق پرهام‌. میخواستم هرکاری کنم از این عروسی منصرف بشه. اول از دیدنم با اون وضع شوکه شد اما بعد با عصبانیت خواست که از اتاقش برم بیرون. منم شروع به داد و بیداد کردم. کل مهمونا ریختن اونجا و ما رو که دیدن خیال کردن پرهام و من... عروسی بهم خورد و پرهام قسم خورد که ازم انتقام می‌گیره‌. زن‌عموم منو شبونه از خونه بیرون انداخت. حالا بعد از سالها یه خانوم دکتر شده بودم و از خارج برگشتم. عموم خواست برای طبابت به روستا برم.جایی که من بخاطر حماقتم ازش وحشت داشتم. همون شب اول نیمه شب در اتاق باز شد. با دیدن پرهام نفسم رفت. _ برو بیرون پرهام اگه کاری داری فردا با هم حرف میزنیم. اما اون بی‌توجه جلو اومد. _ کجا برم؟؟ تو که شبونه و یواشکی رو بیشتر دوست داشتی دختر عمو... عاشقانه پرتو و پرهام رو نخوندی؟!🥹 بیا اینجا بخون که چقدر قشنگه👇 https://eitaa.com/joinchat/3728999991Caf4d9170b5
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » " پرستش " نفس عمیقی میکشم و با استرس لبم رو خیس میکنم. قرار بود امروز صبح امیر علی بیاد دنبالم و به خونه بابام بریم اما حالا ساعت 6 عصر بود و خبری ازش نبود.... وحشت زده دستم به سرم میگیرم و صلواتی میفرستم.. هیچ حس خوبی از دیر رسیدن هاش نمیگرفتم! مشغول شستن ظرف ها میشم و نگاه مجددی به ساعت ميندازم. میدونستم آدم هایی که اطرافش هستن هیچ جوره به درد نمیخورن و همین وحشتم رو بیشتر می‌کرد. موبایل لعنتی اش رو هم هیچ جوره جواب نمی‌داد. عاجزانه به سمت موبایلم میرم و مجدد شماره اش رو میگیرم. نه! جواب نمی‌داد.. از روی مبل بلند میشم که صدای در بلند میشه. به سمت در پرواز میکنم و با دیدن امیر علی میخوام دهن باز کنم که صدای عصبی اش بلند میشه. _ بیخیال نمیشی نه!؟ نمیدونی شاید نخوام جواب بدم؟! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » #پارت_220 " پرستش " نفس عمیقی میکشم و
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 فقط شما ببینید رمانم‌ن از کجا به کجا رسیده . اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمی‌تونید حدس بزنید 🙈👌. قراره به علت درخواست های زیاد شما ، فقط تا فردا ظرفیت رمان رو باز کنیم😌👏.. - اونجا ۲۵۰ پارت جلوتریم😉 - جهت عضویت در چنل vip مبلغ 89 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دلخور عقب میکشه و به سمت مشتری میره تا حساب کنه به سمت کلمن آب میرم و لیوانی سر میکشم. دیگه گریه هام تموم شده بود. ناله هام تموم شده بود. غم هام ولی نه.. تا آخر عمر غمگین بودم برای این زندگی ام ولی دیگه محال بود گوشه نشینی و ضعفی که همه دیده بودن. سخت بود بلند شدن. کمرم شکست تا اون روز از اتاق اومدم بیرون ولی وقتی اومدم بیرون دیگه اون آدم قبل نبودم مستانه قبل مرده بود.. آن مستانه ساده که جان میداد برای توجه دیگران و مهربانی اش هر بار خودش رو خراب می‌کرد. نگاهی به لیست مشتری ها ميندازم. امروز دیگع خبری نبود و این بهترین خبر بود برای تن خسته من... وارد اتاقم میشم و مشغول عوض کردن لباس هام میشم.. خسته بودم.. آن هم خیلی زیاد.. 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
چنل vip رمان قانون عشق ... - اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمی‌تونید حدس بزنید... 🙈👌. قراره به علت درخواست های زیاد شما ، فقط تا فردا ظرفیت رمان رو باز کنیم😌👏.. - اونجا ۱۵۰ پارت جلوتریم😉 - جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۱ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
-چشم‌هآیَش ، گویی تصنیف ِشجریآن است💙؛