فقط۱۷سالم بود که مجبور شدم زن دوم یه سرگرد مذهبی بداخلاق بشم. مردی که حتی یه بار هم دستش به من نخورده بود
انگار فقط اسمم توی شناسنامهش بود، نه توی زندگیش... اون شب خسته از مأموریت برگشت با همون اخم همیشگیش، مستقیم، رفت سمت دستشویی تا وضو بگیره.قلبم دیوونهوار میکوبید امشب باید همهچی عوض میشد همین که در رو باز کرد، سریع رفتم سمتش. آب از تهریش خیسش میچکید و جذابیتش دیوونهام کردبا بغض گفتم:
— اون نمازی که میخونی قبول نیست وقتی...
غرورم اجازه نمیداد ادامه بدم.
یهدفعه اخماش تو هم رفت. — وقتی چی؟
دست لرزونمو گذاشتم روی صورت خیسش و با صدایی که از شدت بغض میلرزید گفتم:
— من زنتم لعنتی... تو همون قرآنی که شب و روز میخونیش گفته حق زن گردن مرده... چطور میتونی جایی نماز بخونی که صاحبخونه ازت راضی نیست..؟
با خودم گفتم الانه هلم میده کنار... مثل همیشه.. خواستم برگردم که یهو محکم مچ دستمو گرفت.اونقدر محکم که نفسم بند اومد.آروم، ولی با صدایی گرفته گفت: — امروز نمازم دیرتر میشه... انگار یکی بدجور شکایتمو پیش خدا برده...پس باید راضیش کنم..سرمو بالا آوردم.نگاهش فرق کرده بود... خطرناک، سنگین، داغ...
زمزمه کرد: — میخوای زنم بشی... مگه نه؟وضوع هم گرفتم آماده ام....
لبخند کمرنگی زد، اما پشت اون لبخند یه چیزی بود که قلبمو لرزوند.
ادامه اش و اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/2509964895C47f4b5058c
من پرتو هستم.
پدر و مادرم که مردن، عموم منو با خودش به روستا برد تا کنار اونا زندگی کنم.
حالم خیلی بد بود و روزای سختی رو میگذروندم. پرهام پسر عموم دامپزشکی میخوند و خیلی هوامو داشت. تموم تلاششو میکرد تا منو به زندگی برگردونه.
منم چون سنم کم بود، توجهاتشو به پای علاقه گذاشتم و کمکم عاشقش شدم، غافل از اینکه اون دلشو به دختر کدخدا داده و قرار ازدواج داشت.
حس میکردم اگه پرهام هم بره من دوباره بدبخت و تنها میشم. شب قبل از عروسیش کلی مهمون از شهر اومده و توی تدارک عروسی بودن، نیمههای شب خودمو انداختم توی اتاق پرهام. میخواستم هرکاری کنم از این عروسی منصرف بشه. اول از دیدنم با اون وضع شوکه شد اما بعد با عصبانیت خواست که از اتاقش برم بیرون. منم شروع به داد و بیداد کردم. کل مهمونا ریختن اونجا و ما رو که دیدن خیال کردن پرهام و من...
عروسی بهم خورد و پرهام قسم خورد که ازم انتقام میگیره. زنعموم منو شبونه از خونه بیرون انداخت.
حالا بعد از سالها یه خانوم دکتر شده بودم و از خارج برگشتم. عموم خواست برای طبابت به روستا برم.جایی که من بخاطر حماقتم ازش وحشت داشتم.
همون شب اول نیمه شب در اتاق باز شد.
با دیدن پرهام نفسم رفت.
_ برو بیرون پرهام اگه کاری داری فردا با هم حرف میزنیم.
اما اون بیتوجه جلو اومد.
_ کجا برم؟؟ تو که شبونه و یواشکی رو بیشتر دوست داشتی دختر عمو...
عاشقانه پرتو و پرهام رو نخوندی؟!🥹 بیا اینجا بخون که چقدر قشنگه👇
https://eitaa.com/joinchat/3728999991Caf4d9170b5
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_220
" پرستش "
نفس عمیقی میکشم و با استرس لبم رو خیس میکنم.
قرار بود امروز صبح امیر علی بیاد دنبالم و به خونه بابام بریم اما حالا ساعت 6 عصر بود و خبری ازش نبود....
وحشت زده دستم به سرم میگیرم و صلواتی میفرستم..
هیچ حس خوبی از دیر رسیدن هاش نمیگرفتم!
مشغول شستن ظرف ها میشم و نگاه مجددی به ساعت ميندازم.
میدونستم آدم هایی که اطرافش هستن هیچ جوره به درد نمیخورن و همین وحشتم رو بیشتر میکرد.
موبایل لعنتی اش رو هم هیچ جوره جواب نمیداد.
عاجزانه به سمت موبایلم میرم و مجدد شماره اش رو میگیرم.
نه!
جواب نمیداد..
از روی مبل بلند میشم که صدای در بلند میشه.
به سمت در پرواز میکنم و با دیدن امیر علی میخوام دهن باز کنم که صدای عصبی اش بلند میشه.
_ بیخیال نمیشی نه!؟ نمیدونی شاید نخوام جواب بدم؟!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَــــرســتش عِــشــق » #پارت_220 " پرستش " نفس عمیقی میکشم و
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
فقط شما ببینید رمانمن از کجا به کجا رسیده .
اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمیتونید حدس بزنید 🙈👌.
قراره به علت درخواست های زیاد شما ، فقط تا فردا ظرفیت رمان رو باز کنیم😌👏..
- اونجا ۲۵۰ پارت جلوتریم😉
- جهت عضویت در چنل vip مبلغ 89 هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهدو
دلخور عقب میکشه و به سمت مشتری میره تا حساب کنه
به سمت کلمن آب میرم و لیوانی سر میکشم.
دیگه گریه هام تموم شده بود.
ناله هام تموم شده بود.
غم هام ولی نه..
تا آخر عمر غمگین بودم برای این زندگی ام ولی دیگه محال بود گوشه نشینی و ضعفی که همه دیده بودن.
سخت بود بلند شدن.
کمرم شکست تا اون روز از اتاق اومدم بیرون ولی وقتی اومدم بیرون دیگه اون آدم قبل نبودم
مستانه قبل مرده بود..
آن مستانه ساده که جان میداد برای توجه دیگران و مهربانی اش هر بار خودش رو خراب میکرد.
نگاهی به لیست مشتری ها ميندازم.
امروز دیگع خبری نبود و این بهترین خبر بود برای تن خسته من...
وارد اتاقم میشم و مشغول عوض کردن لباس هام میشم..
خسته بودم..
آن هم خیلی زیاد..
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
چنل vip رمان قانون عشق ...
- اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمیتونید حدس بزنید... 🙈👌.
قراره به علت درخواست های زیاد شما ، فقط تا فردا ظرفیت رمان رو باز کنیم😌👏..
- اونجا ۱۵۰ پارت جلوتریم😉
- جهت عضویت در چنل vip مبلغ ۸۱ هزار تومان رو به شماره کارت زیر واریز کنید
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
انقدر عاشق شوهرم بودم که بخاطر نجات جونش قبول کردم خونبس مرد دیگهای بشم .
غیابی طلاق گرفتم و پا تو خونه دکتر جوانی گذاشتم که هنوزم سیاه زنش تنش بود و با نفرت نگام میکرد،فقط همخونه بودیم اصلا سمتم نمیومد.
عقدم کرد ،تا شوهر سابقمو عذاب بده .
چیزی از ازادی شوهرم نگذشته بود که کارت عروسیش رو واسم فرستادن .
وقتی هرمان کارت عروسی رو دید ،داخل اتاقم امد و پیرهن سیاهشو در اورد و با صدای دو رگه ای گفت :
_یه درصد فکر نکن اجازه بدم واسه اون نامرد اشک بریزی .تو شرعا زنمی حلالمی ...
ادامه سرگذشت گیسو رو اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/3381724695C2dee1b2de2
خیلییییییییی قشنگههههههه🥺