eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.8هزار دنبال‌کننده
951 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
زِ عشقت بندبند این دل دیوانه می‌لرزد خرابم میکنی اما خرابی با تو می‌ارزد شـــعر
این عکس منه.. من حریرم، یک دختر رعیت به خاطر اینکه خانواده‌ام از گرسنگی نمیرن تو تابستونای گرم کُردستان یخ می‌فروختم. تنها دارایی من از زندگی زیبایی عجیب و خدادادی‌ام بود. یه شب وقتی که خسته از کار برگشته بودم خونه چشمای مادرم می‌خندید.وقتی پرسیدم که چی شده گفت دخترم مثل اینکه زندگی بهمون روی خوش نشون داده. گفتم چرا، گفت امروز ماه‌شرف‌خاتون اینجا بود، مادر سیروان‌خان بزرگ! گفت اومده و تورو برای سیروانش خواست، نگفت خواستگاری کرده، گفت خواسته. مثل خواستن یک شئ، یعنی چه من میخواستم چه نمیخواستم باید اطلاعت امر میکردم و می‌گفتم چشم... و همینطور هم شد و یه روز من رو بعنوان عروس سیروان‌خان به عمارت بزرگ شهر بردند... عروسی که برام گرفته بودند رو حتی تو خیالمم نمیتونستم تصور کنم اما با همه‌ی اینها حالم خوب نبود چون تعریف بداخلاقی و یاغی‌گری سیروان‌خان رو شنیده بودم، می‌گفتند تاحالا هیچکس حتی لبخندش رو ندید! شب اول عروسیمون رسید و مارو به عنوان عروس داماد به اتاق بردند. تا اون موقع من حتی نتونسته بودم از ترس به صورت سیروان‌خان نگاه کنم. تا اینکه تو اتاق اومد راست می‌گفتند اخمش واقعا دل را می‌لرزاند، با صدای بم و خش‌داری گفت: تو به خواست من نیست که اینجایی فهمیدی؟! جرات جواب دادن نداشتم.ادامه داد: _پدرم رو به موته، در آرزوی نوه‌ی پسره و تو برای همین اینجایی وگرنه یه رعیت لایق زن من بودن نیست، باید تا نه ماه دیگه یه نوه‌ی پسر تقدیمش کنیم! دستش که رفت سمت شالش، تمام تنم از ترس شروع کرد به لرزیدن... https://eitaa.com/joinchat/2438530653C0475ebea37
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 " فواد " در رو باز میکنم و با دیدن سیمین که جدی پشت در ایستاده بود ابروهام بالا میپره! _سلام! +سلام... پس مستانه کجا بود؟! اخمی میکنم که لب میزنه _انگار شکه شدین! مگه هماهنگ نکرده بودم باهاتون؟! از جلوی در کنار میرم و چیزی نمیگم.. باورم نمیشد مستانه حتی حاضر نشده بود به اینجا بیاد برای جمع کردن وسایل... سیمین مستقیم به سمت اتاق مشترکمان میره. البته که چیزی از حریم توی این اتاق نمونده بود و همه اطرافیان از مشکلاتمون با خبر شده بودند. ساکی برمی‌داره و مشغول جمع کردن وسایل میشه. روی مبل میشینم و زل میزنم به لباس هایی که در حال جمع شدن بود. احساس می‌کردم الانه که قلبم از دوو و غم منفجر بشه! یعنی همینقدر راحت زندگی مون نابود شده بود.. ؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دستش به سمت قاب عکس میره که با صدای نسبتا بلندی لب میزنم. +اون برای مستانه نیست! خشکش میزنه و دست عقب میکشه.. بی حرف مشغول جمع کردن بقیه وسایل میشه و با دیدن شال بنفش دستش نفسم میره.. اینو اولین سالگرد عروسی مان براش گرفته بودم و چون اون موقع وضع مالی ام زیاد خوب نبود مجبور شدم شال بگیرم.. حس میکردم ناراحت میشه و خودم آماده کرده بودم براش اما با دیدن شال حسابی ذوق کرد و اونو جایی می‌گذاشت خراب نشه.. چشم روی هم میزارم تا خاطرات مرور نشه.. خاطراتی که کمر شکن بود! زندگی من و مستانه راحت ساخته نشده بود که آنقدر راحت خراب میشد.. سیمین با دو ساک در دست از اتاق بیرون میاد که پوزخندی میزنم. +به مستانه بگو دادگاه میبینمش! حتی دلم نمیخواد یک دقیقه تاخیر داشته باشه.. پر از نفرت بهم خیره میشه و لب میزنه. +به همین خاطرم مستانه نیومد! حتی دلش نمیخواست یک لحظه دیگه تورو ببینه! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستی به صورت اشکی ام میکشم که صدای زنگ موبایلم بلند میشه. گیج به سمت موبایل میرم و نگاهی بهش ميندازم. ناشناس بود! متعجب جواب میدم و بی حرف منتظر میمونم. _پرستش؟! با شنیدن صدای حاج صادق بغضم تشدید میشه.. کاش همون موقع باهاش رفته بودم تا امیر علی اینجوری خوردم نکنه. _الو!! خوبی بابا؟ نفس عمیقی میکشم و با صدایی که هنوز هم میلرزید لب میزنم +ممنونم! شما خوب هستید؟! نفس عمیقی میکشه و با مکث جواب میده. _خداروشکر! خوبم بابا... امیرعلی خوبه.!؟ جواب حاجی رو هم نداده بود.!؟ دلخور بودم از دستش اون هم حسابی.. +جواب شما رو هم نداده؟! مکث میکنه. انگار اون هم متعجب شده. _پس حالش خوب نیست... 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
به علت درخواست های زیاد شما ، تا روز غدیر تخفیف زدیم🍃🤍 اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمی‌تونید حدس بزنید ، فقط تا چهارشنبه ظرفیت رمان رو باز میکنیم😌👏.. - اونجا ۲۵۰ پارت جلوتریم😉 - جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق یا قانون عشق به صورت جدا [ پرستش 85 ، قانون 85 ] هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید {جهت دریافت هر دو رمان مبلغ ۱۶۰ هزار تومن واریز کنید } 6037997148598346 اکبرزاده فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
آدمی که خیلی دوستتون داره پیش شما ضعیف ترین ورژن خودشه، نقابی نداره، خواهشا آزارش ندین!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » دستهای لرزونم توی هم جمع میکنم و چیزی نمیگم. _پرستش بابا! ازت میخوام یکم امروز هواش رو داشته باشی.. اخم هام توی هم میره. حالش خوب نبود؟! +ب.. برای چی؟! _راستش! امروز سالروز فوت مرضیه خانم هست... مادر امیر علی ابروهام بالا میپره و ناخودآگاه دستم روی پام مشت میشه.. خدا از من بگذره که اینجوری قضاوتش کرده بودم.. نفسم رو با درد بیرون میدم. _یکم بدخلقی میکنه! دست خودش هم نیست. زیاد وابسته اون زن بود و هنوز هم سالروز فوتش نمیتونه خودش رو کنترل کنه با خجالت توی خودم جمع میشم و دلم میخواد همین حالا پرواز کنم و توی بغل بگیرمش! + ممنون که اطلاع دادید! _اگه دیدی خیلی اذیتت میکنه زنگ بزن میام دنبالت.. نفس عمیقی میکشم و از آیینه نگاهی به خودم ميندازم. + اذیتم نکرده! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
دیدمش از دور اما، او مرا اصلا ندید بی‌تفاوت از کنارم رد شد و ویران شدم💔 شـــعر