🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_223
دستی به صورت اشکی ام میکشم که صدای زنگ موبایلم بلند میشه.
گیج به سمت موبایل میرم و نگاهی بهش ميندازم.
ناشناس بود!
متعجب جواب میدم و بی حرف منتظر میمونم.
_پرستش؟!
با شنیدن صدای حاج صادق بغضم تشدید میشه..
کاش همون موقع باهاش رفته بودم تا امیر علی اینجوری خوردم نکنه.
_الو!! خوبی بابا؟
نفس عمیقی میکشم و با صدایی که هنوز هم میلرزید لب میزنم
+ممنونم! شما خوب هستید؟!
نفس عمیقی میکشه و با مکث جواب میده.
_خداروشکر! خوبم بابا... امیرعلی خوبه.!؟
جواب حاجی رو هم نداده بود.!؟
دلخور بودم از دستش اون هم حسابی..
+جواب شما رو هم نداده؟!
مکث میکنه.
انگار اون هم متعجب شده.
_پس حالش خوب نیست...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
به علت درخواست های زیاد شما ، تا روز غدیر تخفیف زدیم🍃🤍
اونجا یه اتفاق هایی افتاده که حتی نمیتونید حدس بزنید ، فقط تا چهارشنبه ظرفیت رمان رو باز میکنیم😌👏..
- اونجا ۲۵۰ پارت جلوتریم😉
- جهت عضویت در چنل vip رمان پرستش عشق یا قانون عشق به صورت جدا [ پرستش 85 ، قانون 85 ] هزار تومن رو به شماره کارت زیر واریز کنید
{جهت دریافت هر دو رمان مبلغ ۱۶۰ هزار تومن واریز کنید }
6037997148598346
اکبرزاده
فیش واریزی به آیدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
آدمی که خیلی دوستتون داره پیش شما ضعیف ترین ورژن خودشه، نقابی نداره، خواهشا آزارش ندین!
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_224
دستهای لرزونم توی هم جمع میکنم و چیزی نمیگم.
_پرستش بابا! ازت میخوام یکم امروز هواش رو داشته باشی..
اخم هام توی هم میره.
حالش خوب نبود؟!
+ب.. برای چی؟!
_راستش! امروز سالروز فوت مرضیه خانم هست... مادر امیر علی
ابروهام بالا میپره و ناخودآگاه دستم روی پام مشت میشه..
خدا از من بگذره که اینجوری قضاوتش کرده بودم..
نفسم رو با درد بیرون میدم.
_یکم بدخلقی میکنه! دست خودش هم نیست. زیاد وابسته اون زن بود و هنوز هم سالروز فوتش نمیتونه خودش رو کنترل کنه
با خجالت توی خودم جمع میشم و دلم میخواد همین حالا پرواز کنم و توی بغل بگیرمش!
+ ممنون که اطلاع دادید!
_اگه دیدی خیلی اذیتت میکنه زنگ بزن میام دنبالت..
نفس عمیقی میکشم و از آیینه نگاهی به خودم ميندازم.
+ اذیتم نکرده!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
دیدمش از دور اما، او مرا اصلا ندید
بیتفاوت از کنارم رد شد و ویران شدم💔
#زهراعسگری
شـــعر
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 #قانـــونِ_عِشــــق #صَفـــحــــه_صدپنجآهچهار دستش به سمت قاب عکس م
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدپنجآهپنج
عصبی از جا بلند میشم و به سمتش میرم..
ترسیده دستش دور بند ساک محکم میشه که توی صورتش لب میزنم.
+ به اون یارو ح.. ر ومی هم بگو! این زندگی، زندگی نمیشه براش.. جهنمهههه
سیمین ترسیده چشم روی هم میزاره و از کنارم رد میشه.
عصبی دست مشت شده او کف دست دیگه ام میکوبم و کلافه دست توی موهام میکشم.
داشتم دیونه میشدم..
نگاهی به موبایلم انداختم و شماره مرتاض رو میگیرم..
جواب نمیده..
عصبی فحشی زیر لب نثارش میکنم و به سمت در خونه میرم..
توی یک پیام براش مینویسم
" یک نوشیدنی خوب بیار در خونه! خونه بابام.."
گوشی توی جیبم میزارم و نگاهی به ماشین بابا ميندازم.
واقعا به چه قیمتی قید زندگی آرامم رو زده بودم؟!
مستانه؟
همانی که حتی نتوانست جلوی هوی و هوسش رو بگیره؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
- عشق شاید اشتباهی بینِ ما باشد ولی ؛
گاهگاهی حالِ ما را اشتباهی خوب کن:)🩶! .
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_225
شربت گلاب روی میز میزارم و نگاهی به صورت رنگ پریده ام ميندازم.
دستی به صورتم میکشم و صلواتی میفرستم.
حس میکنم قلبم داشت از دهنم میومد بیرون و میترسیدم باز هم پَسم بزنه!
طاقت بی رحمی هاش رو نداشتم و سریع به گریه می افتادم.
تقه ای به در میزنم و داخل میشم..
دود سیگار بود که توی صورتم خورد.
تمام تلاشم رو کردم که به سرفه نمیوفتم...
جلو میرم که صدای خش دارش بلند میشه.
_برو بیرون پرستش! من امروز حالم خوب نیست سَر تو خالی میکنم.
چیزی نمیگم و شربت روی میزش میزارم..
کنار دستش میشینم.
اتاق پر از دود سیگار و به سختی صورتش دیده میشه.
اما به راحتی میتونم چشم های سرخش رو ببینم!
دست جلو میبرم و دستش بین دستهام میگیرم!.
متعجب بهم خیره میشه که نقس عمیقی میکشم..
+من معذرت میخوام.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛