کاش کسی بود که چشمهایمان را میفهمید؛
وقتی ناراحت میشدیم
به سینه اش اشاره میکرد و میگفت :
اینجا وطنِ توست ...
#نزار_قبانی
هدایت شده از گسترده ایران 🇮🇷
+مامان برو تو رو خدا برو...
_چی میگی دخترم من اومدم پیشت بمونم
با این حرفش فریاد کشیدم:
_بعد ۲۰ سال اومدی که چی؟ من دیگه نیازی بهت ندارم
قلبش شکسته بود اما با این حال اومد و به زور بغلم کرد
_نه... مامان دیگه هیچ جا نمیره من تو و ساسان یه خونواده میشیم
با این حرفش محکم از آغوشش اومدم بیرون.
_ساسان؟
_پدرت!
جیغی کشیدم
_اون پدر من نیست پدر من با کاری که تو کردی معلوم نیست کیه و کدوم گوریه ساسان دیگه دوست نداره.
با سیلی که به دهنم خورد حرفم تو دهنم ماسید. سرمو بالا آوردم و در کمال تعجب مامان نبود و اون سیلی از سمت ساسان بود. مردی که مامانم تو جوونی ولش کرده بود و من حاصل اون اشتباه بودم. اما چون بهش اعتراف کرده بودم میخواست برای دور کردن من دروغای مامانمو باور کنه و فکر کنه پدر واقعیمه
با صدای بمش تموم تنم لرزید:
_کی گفته دیگه دوستش ندارم؟
https://eitaa.com/joinchat/1611202753C21e1e81e4a
من ساسان توکلم
یا به قول دخترخوندم همون ساسی.
وقتی ۱۹ سالم بود پدرمو از دست دادم و برای تسکین دادن درد فوتش دوست داشتم زودتر پدر بشم. اما هیچ پرورشگاهی به یه بچه ۱۹ ساله مجرد بچه نمیداد. برای همین یکی از اونا رو دزدیدم و بزرگش کردم اما فکرشم نمیکردم وقتی بزرگ شه قراره بهم علاقه مند بشه و...
https://eitaa.com/joinchat/1611202753C21e1e81e4a
انقدر لینکشو خواستید خودمم کنجکاو شدم جوین شدم🥲☝️🏻
دنیا همیشه عرصه پیچیده بودن است
آدم صاف و ساده که به جایی نمیرسد
قبول دارید؟👍
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
#پارت1
#آیه_ی_عشق
باشنیدن صدای آیفون حرصی چادرمو سرم انداختم همینطور که زیرِ لب به میکائیل بد و بیراه میگفتم داخلِ حیاط شدم.
بیشعور از سرشب تاحالا منو کاشته که یه پرونده بیاره!
اگه می دونستم اینقدر دیر میاد با مامان اینا میرفتم مهمونی یکم دلم باز میشد.
میخواستم در و باز کنم که فکری به ذهنم رسید حالا دیگه منو علاف میکنی آقا میکائیل؟دارم برات....
شلنگِ آب رو برداشتم همینطور که آروم در و باز میکردم دستمو جلوی شلنگ گرفتم که آب با فشار پاشیده بشه.
سرخوش بلند خندیدم و گفتم:
_حالا دیگه منو علاف میکنی؟
وقتی صدایی نشنیدم آروم سرموبالا آوردم با دیدنِ صورت برزخی سرگرد یاسینی کُپ کردم!
شلنگ از دستم افتاد.
عینِ موش آب کشیده شده بود ترسیده هینی کشیدم ودگفتم:
_وای ببخشید سرگرد فکرکردم میکائیله!
زیرلب زمزمه کرد:
_خدایا این عذاب الهی کفاره ی کدوم گناهم بود؟
شوکه لال شده بودم که ...
https://eitaa.com/joinchat/1412236570C140dce5c6b
این داستان یه کتاب چاپی و گرونه ولی اینجا میتونی رایگان بخونی
درسِ شمارهیِ ۷۱
وقتی برای اولین بار در موقعیتی اشتباه میکنید ، مقصر نیستید ؛
ولی وقتی در اشتباه ِ خود بمانید و بارها آن را تکرار کنید ، تبدیل به مقصر میشوید
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_230
" پرستش "
نگاهی به سنگ قبر ميندازم
*حاجیه مرضیه موسوی*
کنار امیر علی میشینم و نگاهی به چهره گرفته اش ميندازم
خیلی دلم میخواست با این زن آشنا میشدم
آدمی که امیر اینجوری میپرستیدش حتما زن خوبی بوده!
_وقتی کلاس دوم ابتدایی بودم. یک دفعه توی مدرسه دعوام شد. اونم با یکی از بچه های کلاس بالایی! سر پسره شکست و کار به دفتر کشید و گفتن باید پدر مادرتون بیان مدرسه! حاجی اگه میفهمید حسابم رو میرسید.. از همون بچگی ازش میترسیدم...
نفسی تازه میکنه و دستی به سنگ قبر میکشم.
_ مرضی قلبش مشکل داشت! از همون موقع میدونستم نباید زیاد بهش هیجان وارد بشه! تصمیم گرفتم به هیچکس چیزی نگم و فردا برم مدرسه...
میخنده و دستی به چشم هاش میکشه.
_شبش از شدت استرس خوابم نمیبرد! صبح شد و با ترس و لرز رفتم مدرسه.. وسط زنگ صدام زدن و گفتن بیام دفتر! هزار تا صلوات نذر کرده بودم کاری به کارم نداشته باشند
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_231
_در رو باز کردم و داخل شدم که مرضی رو دیدم!
به سمت امیر علی برمیگردم و اشک توی چشمهاش میبینم.
داشتم دق میکردم از غمی که داره!
نفسی تازه میکنم و دست جلو میبرم و دستش بین دستهام میگیرم
+ دستمو گرفت و از دفتر بیرون اومدیم! بدون هیچ حرفی... توی راه هزار بار با خودم تکرار کردم که چجوری بهش بگم از کجا فهمیده... بالاخره زبونم باز شد و ازش پرسیدم..
دستی زیر چشمهاش میکشه و غمگین لب زد
_قشنگ میخندید! خیلی قشنگ... خندید و بهم گفت انقدر دیشب توی خواب حرف زدی که همه چیزو فهمیدم...
میخنده..
منم به خنده میوفتم و دست جلوی دهنم میگیرم.
لبخندش پاک میشه و چشم هاش روی هم میزاره.
_ دلم خیلی براش تنگ شده!
مشغول نوازش دستش میشم و لب میزنم.
+امیر علی! اون حتما از اون بالا حواسش بهت هست...
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_232
سمتم برمیگرده و ثانیه ای بی حرف بهم خیره میشه..
نفس عمیقی میکشم که بی لب میزنه.
_میشه ب غ لت کنم؟!
خشکم میزنه..
لب میجنبانم و جواب میدم
+حتما!
دستهاش جلو میاد و دورم حلقه میشه..
خشکم زده و حتی نمیتونم واکنشی نشون بدم
نفس عمیقی میکشه که کل وجودم میلرزه.
_عصر که ب .غ ل م کردی حالم خیلی خوب شد!
تمام تلاشم رو میکنم دهن باز کنم و بگم وقتی منو ب ..سید ی قلبم داشت از سینه ام بیرون میزد اما نمیتونم.
بالاخره دستهام بالا میارم و دور گردنش حلقه میکنم.
+اینو بدون امیر علی! من تا هر جایی که باشم.. توی هر شرایطی کنارتم! حتی اگه غلط ترین آدم این دنیا باشی..
ازم جدا میشه و خیره میشه توی صورتم..
سر جلو میاره و بو س ه ای روی گونم میکاره.
_ دیگه نمیخوام اون آدم غلطه باشم!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
هدایت شده از گستردهبلک🖤
شب مهمونی بلهبرون خواهرشوهرم بود که فهمیدم اون خواهرش نیست بلکه ...!
من و شوهرم دوسال میشد که ازدواج کردیم و شدم خانم خونهش.
میگفتن زن اولش مرده و به اصرار خالهش دوباره ازدواج کرده.
هیچی در مورد زن اولش نمیدونستم.
شوهرم یه خواهر داشت!
خیلی هواشو داشت طوری که گاهی حس میکردم چیزی بیشتر از رابطهی خواهر و برادری با هم دارن...
چون از خانواده فقیری بودم به خودم جرئت نمیدادم چیزی بگم!
تا که بالاخره به خاله شوهرم اعتراض کردم و اونم گفت:
- این چه حرفیه خواهرش داره ازدواج میکنه.
خیالم راحت شده بود که شوهرم دیگه محبت هاش بهش تموم میشه اما!
اونشب بلهبرون خواهر شوهرم بود که خونهشون دعوت بودم! حسابی به خودم رسیدم!
شاید حرفم تهمت باشه اما همش حس میکردم خواهر شوهرم، خیلی به شوهرم محبت میکنه!!
مخصوصا که شوهرم نزدیکم نمیشد!
میگفت من هنوز عاشق زن سابقم، مراعاتم رو کن.
بعد از دوسال هنوز دختر بودم و دلشکسته...
از مردی که عاشقش بودم فقط یه جسم کنارم بود و نداشته بودمش! شبها روی مبل میخوابید و من تو اتاق...
وقتی از مراسم با شکوه خواهر شوهرم برگشتیم خونه، شوهرم گفت من میرم برای آخرین بار خواهرم رو ببینم و بیام!
تعجب کردم... آخرین بار؟؟
چیزی نگفتم و سر تکون دادم. امیرعلی که رفت منم از خستگی بیهوش شدم و خوابم برد...
نصفه شب بود که با سردرد و بدن کوفتگی از خواب بیدار شدم که با دیدن خواهرشوهرم بالای سرم جیغ زدم اما دیر شده بود و ...📵🙊
ادامه رمان لینک زیر👇
https://eitaa.com/joinchat/2268529789C37957cf0a7