حسرتِ یک روزِ خوش را، بر دلم دنیا گذاشت
ایـن قفـس! بـا درد،کم کم سازگارت می کند . . . 🚶🏿♂
شـــعر
به هرکس میرسم، نام تو را با ذوق میگویم
شبیه اوّلین تکلیف یک طفل دبستانی ...
شـــعر
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_234
نفس عمیقی میکشم و چادرم رو بین دستهای عرق کرده ام میگیرم.
از جا بلند میشه و دستی به لباس های به خاک نشسته اش میکشه!
_بلند شو بریم. دیگه دیر وقته، خوب نیست اینجا بمونیم!
از جا بلند میشم و خاک های نشسته روی چادرم رو پاک میکنم!
پشت سرش حرکت میکنم که به سمتم برمیگرده..
نگاهی بهم میندازه و دستش جلو میاره..
نگاهی به دست مردانه اش ميندازم که به سمتم دراز شده..
دستم از زیر چادر بیرون میارم و توی دستش قرار میدم!
دستم و فشار میده و حرکت میکنه..
میره و نمیدونه که دل من رو هم بدجوری با این حرکتش برد!
امیر علی بلد بود با دل یک زن چجوری بازی کنه!
کاری که من حتی نمیدونستم چگونه شروع میشه.
از کل دنیا سرخ شدن گونه هام و عرق سرد کف دستهام رو یادمه!
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
ما و مجنون درسِ عشق از یک اَدیب آموختیم
او به ظاهر گشت عاشق ، ما به معنی سوختیم..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_235
سوار ماشین میشم و نفس عمیقی میکشم که یهو دست امیر علی به سمتم میاد و ...
_ آخ که حسابی هوس این گونه هات تو سرم بود..
میچسبم به در و ناخودآگاه میخندم..
راست میشینه و کمربندش میبنده..
چشمکی میزنه و ادامه میده
_البته، هوس جاهای دیگه که بدجور سَرمو داغ کرده رو هم دارم ولی میزارم به ترتیب جلو بریم...
دستم روی دهنم میشینه و ناخودآگاه لب میزنم
+یاخدا!
میخنده!
بلند..
جوری که صدای خنده اش توی ماشین میچرخه و باز هم این قلب بی ابرو من همراهش به لرزه در میاد.
دست روی گونه های سرخم میزارم و سمت شیشه برمیگردم.
دعا دعا میکردم تا خونه دیگه چیزی نگه!
_میخوایم بریم خونه بابات اینا!
سمتش برمیگردم و گیج لب میزنم
+الان؟! ساعتو دیدی؟!
نگاهی به ساعت میندازه
_ نه ندیده بودم! ولی چون قول داده بودم بهت میریم..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتدو
_نمیتونید طلاق بگیرید! تا بعد از به دنیا اومدن بچه باید صبر کنید بعد اقدام کنین.
فواد از جا بلند میشه و به سمت قاضی میره اما من کَر شدم.
چه بلایی داشت بر سر زندگی ام میومد که هیچ جوره راه فرار نداشتم؟!
نفسی تازه میکنم و چشم هام با درد روی هم میزارم..
صدای فریاد های بلند فواد میاد و من قلبم بیشتر از قبل میشکنه!
انقدر مصمم بود برای طلاق گرفتن از من؟!
دست روی شکمم میزارم و نفس عمیقی میکشم.
یعنی این بچه به دنیا نیومده انقدر قدمش نحس بود؟
با دست روی دهنم میکوبم و چشم روی هم میزارم.
از جا بلند میشم و بی توجه به بقیه از اتاق بیرون میزنم
دیگه هیچ چیز مهم نبود.
مهم زندگی ام بود که آوار شده بود بر سرم و محال بود ساخته بشه
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_236
با صدایی که از شدت هیجان چند دقیقه قبل هنوز میلرزید لب میزنم.
+ امیر علی! میشه نَریم؟! خیلی وقته اونجا نرفتم و.. اگه.. اگه بخوایم این ساعت بریم حس میکنم اتفاقی افتاده...
نگاهی بهم میندازه و دستش دور فرمون میچرخونه
_به یک شرط!
+شرط؟!
سری تکون میده.
+شرط برای چی؟!
نگاهی بهم میندازه و ابرویی بالا میندازه
_ چون اگه عملی اش نکنی مجبوریم امشب خونه حاج بابات بخوابیم!
سریع لب میزنم
+چه شرطی؟!
نگاهی بهم میندازه و با خنده لب میزنه
_ همون کار منو انجام بده .
آب دهنم توی گلوم میپره و به سرفه میوفتم!
من رو مسخره دست خودش کرده بود یا امشب حسابی خجالت مون ریخته بود که ناگهانی همچین درخواستی میداد؟!
+ به نظرم گزینه رفتن خونه بابام بهتر باشه!
پاشو روی گاز فشار میده و لب میزنه
_پس اونجا مجبورت میکنم انجام بدی.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛