#238
بالاخره به خنده میوفتم و دستم مقابل لبهام میگیرم.
سر پایین ميندازم و لبهای خشکم و تر میکنم.
زبون باز زرنگی بود!
از آنهایی که نمیدونی چجوری توی دامش اقتادی
بی حرف مشغول نگاه کردن به بیرون میرم و با دیدن مسیر آشنایی بهت زده سمتش برمیگردم
+داری میری خونه ما؟!
نگاه زیر چشمی بهم انداخت و تمام تلاشش روی این بود دو طرف لب هاش کش نیاد.
_فکر کردی باهات شوخی دارم؟! اصلا شاید اونجا خیلی جلوتر از بوسه رفتیم!..
وای که حالا داشت حرصم رو در می آورد..
حرصی خودمو توی بغل میگیرم و لب میزنم
+منم نمیام!
نفسی تازه میکنه و جواب میده
_دست خودته! منم میتونم بگم پرستش گفته نمیخواد فعلا شما رو ببینه منم دیدم به دور از ادبه نیام خد..
مشتم به بازو اش میکوبم و لب میزنم.
+خیلی بدی! داری حرصم رو میاری!
چیزی نمیگه و باز هم به راهش ادامه میده.
وحشت زده به خیابونمون خیره میشم..
دست روی دهنم میزارم و متعجب لب میزنم
+باورم نمیشه! رسیدیم..
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_239
نفسم با درد بیرون میدم و منتظرم ادامه حرفش رو بگه.
اون لبخند ریز گوشه لباش و نگاه خیره اش انگار که داره هیجانی ترین سکانس دنیا رو میبینه و نمیخواد حتی یک لحظه اش رو هم از دست بده
_امشب توی بغلم بخوابی!
به سرعت شیشه ماشین پایین میکشم و چادرم رو جمع میکنم.
با دیدن من بلند میخنده و دست جلو میاره و شونه ام رو بین دستهاش میگیره..
بوسه ای روی گونه ام میشونه.
_ خجالت کشیدنت خیلیی باحاله. حاضرم تا آخر عمر سر به سرت بزارم.
سریع لب میزنم
+یعنی الان سر به سرم گذاشتی.؟!
دستهاش توی هم حلقه میکنه و ابرویی بالا میندازه.
_نه متأسفانه! جفت شرط هام واقعی هستن!
لبهام توی هم جمع میکنم و غمگین زل میزنم بهش که ماشین روشن میکنه!
_خودتو اذیت نکن! امشبو خونه بابات نمیریم.
نفس راحتی میکشم و توی جام بند میشم.
همین کافی بود برای آروم شدنم.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتچهار
حتی نمیخوام سربرگردونم و فواد رو ببینم..
دست روی دلم میزارم و از درد ناله ای میکنم.
چه اصراری داشت این بچه برای اومدن توی این دنیا؟!
اشک جمع شده توی چشم هام،تمام تلاشش این بود که سرازیر بشه..
_ولش کن! این دختر از همون اولش بلد بود خودشو به موش مردگی بزنه...
وای که دنیا داشت روی سرم خراب میشد و فواد چرا ساکت بود؟!
میتوانستم به اندازه تمام عمرم فریاد بزنم..
فواد بی توجه به مادرش جلو میاد و کنار دستم میشینه..
دست جلو میاره و میخواد دستم رو بگیره که به گریه میوفتم.
زیر دستش میکوبم و پر از نفرت بهش خیره میشم..
صدای بهت زده مادرش بلند میشه و من هنوز هم باورم نمیشه یک روز همخونه مرد مقابلم بودم...
_چته تو؟! چی به خوردت دادن که اینجوری هار شدی؟! تو حُرمت نون و نمک مون رو هم نگه نمییییداری؟!
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼