eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
42.9هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
بالاخره به خنده می‌وفتم و دستم مقابل لبهام میگیرم. سر پایین ميندازم و لبهای خشکم و تر میکنم. زبون باز زرنگی بود! از آنهایی که نمیدونی چجوری توی دام‌‌ش اقتادی بی حرف مشغول نگاه کردن به بیرون میرم و با دیدن مسیر آشنایی بهت زده سمتش برمیگردم +داری میری خونه ما؟! نگاه زیر چشمی بهم انداخت و تمام تلاشش روی این بود دو طرف لب هاش کش نیاد. _فکر کردی باهات شوخی دارم؟! اصلا شاید اونجا خیلی جلوتر از بوسه رفتیم!.. وای که حالا داشت حرصم رو در می آورد.. حرصی خودمو توی بغل میگیرم و لب میزنم +منم نمیام! نفسی تازه میکنه و جواب میده _دست خودته! منم میتونم بگم پرستش گفته نمیخواد فعلا شما رو ببینه منم دیدم به دور از ادبه نیام خد.. مشتم به بازو اش میکوبم و لب میزنم. +خیلی بدی! داری حرصم رو میاری! چیزی نمیگه و باز هم به راهش ادامه میده. وحشت زده به خیابونمون خیره میشم.. دست روی دهنم میزارم و متعجب لب میزنم +باورم نمیشه! رسیدیم..
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » نفسم با درد بیرون میدم و منتظرم ادامه حرفش رو بگه. اون لبخند ریز گوشه لباش و نگاه خیره اش انگار که داره هیجانی ترین سکانس دنیا رو میبینه و نمیخواد حتی یک لحظه اش رو هم از دست بده _امشب توی بغلم بخوابی! به سرعت شیشه ماشین پایین میکشم و چادرم رو جمع میکنم. با دیدن من بلند میخنده و دست جلو میاره و شونه ام رو بین دستهاش میگیره.. بوسه ای روی گونه ام میشونه. _ خجالت کشیدنت خیلیی باحاله. حاضرم تا آخر عمر سر به سرت بزارم. سریع لب میزنم +یعنی الان سر به سرم گذاشتی.؟! دستهاش توی هم حلقه میکنه و ابرویی بالا میندازه. _نه متأسفانه! جفت شرط هام واقعی هستن! لبهام توی هم جمع میکنم و غمگین زل میزنم بهش که ماشین روشن میکنه! _خودتو اذیت نکن! امشبو خونه بابات نمیریم. نفس راحتی میکشم و توی جام بند میشم. همین کافی بود برای آروم شدنم. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
روزگاری‌ست که هم‌صحبت من تنهایی‌ست. - هوشنگ ابتهاج
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 حتی نمیخوام سربرگردونم و فواد رو ببینم.. دست روی دلم میزارم و از درد ناله ای میکنم. چه اصراری داشت این بچه برای اومدن توی این دنیا؟! اشک جمع شده توی چشم هام،تمام تلاشش این بود که سرازیر بشه.. _ولش کن! این دختر از همون اولش بلد بود خودشو به موش مردگی بزنه... وای که دنیا داشت روی سرم خراب میشد و فواد چرا ساکت بود؟! می‌توانستم به اندازه تمام عمرم فریاد بزنم.. فواد بی توجه به مادرش جلو میاد و کنار دستم میشینه.. دست جلو میاره و میخواد دستم رو بگیره که به گریه میوفتم. زیر دستش میکوبم و پر از نفرت بهش خیره میشم.. صدای بهت زده مادرش بلند میشه و من هنوز هم باورم نمیشه یک روز همخونه مرد مقابلم بودم... _چته تو؟! چی به خوردت دادن که اینجوری هار شدی؟! تو حُرمت نون و نمک مون رو هم نگه نمییییداری؟! 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 دیگه نمیتونم طاقت بیارم و دست بالا میارم و سیلی محکمی بهش میزنم.. سکوت همه جا رو میگیره. مامان فواد دست روی دهانش میزاره... من اما هنوز هم دلخورم از اویی که اینجور بی رحم شده. دست روی زمین میزارم و از جا بلند میشم کل وجودم تیر میکشه اما نمیتونم نفس تازه کنم.. نمیخواستم اینجا باشم. مقابل مردی که تنها اسم مرد بودن رو داشت.. عاجزانه اشک هام روی گونه ام میریزه.. نفس نفس میزنم و صدام بالا نمیاد. هیچ توجهی به فواد ساکت شده ندارم و دست برای اولین تاکسی بلند میکنم.. هر چی تلاش میکنم نمیتونم برم.. هنوز هم دلم پر بود ازش... به سمتش برمیگردم و میبینم که خیره نگاهم میکنه... با صدایی که از شدت خشم میلرزید لب میزنم.. +حتی یک لحظه... ببین فواد... یک لحظه دیگه حاضر نیستم زن تو باشم... حاضر شو دادگاه توافقی جدا بشیم 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی اوقات حس میکنم نزدیکمی...