eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.2هزار دنبال‌کننده
954 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ترسیده سر بالا میارم +ترسیدم! دست به پهلو میشه و لب میزنه. _من ترسناکم؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول دستهام میشم. اما همه فکرم پیش امیر علی بود. قلب کوچکم باز هم با دیدنش تپش هایش شدت گرفت.. از جام بلند میشم و وسایل رو سر جاش میزارم. نفسی تازه میکنم که خمیازه ای میکشه.. _فعلا بیا بریم حسابی خسته ام! صبح زود بایدبرم سرکار. آب دهنم قورت میدم و باز هم سری تکون میدم انگار روزه سکوت گرفته بودم و این از فاجعه هم فراتر بود! از اتاق بیرون میره که صلواتی میفرستم و از اتاق بیرون میزنم! موهای بافته شده ام را پشت سرم ميندازم و داخل اتاق میشم. روی تخت دراز کشیده و آرنجش روی چشم هاش گذاشته. وای که اگر زمین باز می‌شد همینجا آب میشدم از خجالت. _بیا بخواب! چقدر استخاره میگیری.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip حتی پارت 500 رو هم رد کردیممممم🤫 _ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه .. امااااا میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
خواب دیدیم که رویاست ولی رویا نیست عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست شـــعر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سوار اولین تاکسی که ایتساده می شم و بی توجه به فوادی که حتی نمی‌دونستم توی چه وضعیتی قرار داره در رو به هم میکوبم . نابود شده بودم ! برای همیشه ... با حرکت کردن ماشین صدای فریادم بلند می شه . دست خودم نیست و صدای جیغ و گریه ام اونقدر بالا هست که راننده وحشت زده به سمتم برمیگرده و انگار که دلش می خواد همین حالا کنار بزنه و منو پیاده کنه... ازم ترسیده بود و حتی نمیدونست با چه آدمی طرف هست . بخدا که اگر می‌دانست چه بلایی بر سر من بی کس و کار آمده ، خودش هم به حالم گریه میکرد ! اونقدر گریه میکنم که خون از بینی ام جاری میشه و لباسم خونی میشه . دست های لرزونم روی گوش هام گذاشته بودم و انگار که بعد از شنیدن اون حرف ها از فواد ،دیگه دلم نمی‌خواست هیچ صدایی بشنوم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از ماشین پیاده میشم و نگاهی به امیر علی ميندازم! دست در جیب از ماشین پیاده میشه _ دیگه داره هوا سرد میشه! به سمت اسانسور میرم که پشت سرم راه میوفته و به سمتم میاد سوار آسانسور میشیم و من هنوز هم از خجالت نمیتونم نگاهش کنم... اونم انگار متوجه هست اگه ادامه بده به گریه میوفتم چرا که ساکته و چیزی نمیگه! در رو باز میکنه و اشاره میکنه تا داخل برم.. داخل آپارتمان میشم و در رو میبنده. _آخ که چقدر امروز خسته شدم! لبخندی میزنم و چیزی نمیگم. داشتم خسته میشدم از توی خونه موندن.. دلم میخواست بحث دانشگاه رفتن رو وسط بکشم تا بدونم چه اندازه پای حرفش هست. داخل اتاق میشه و منم به سمت اتاق خودم که همه وسایلم اونجا بود میرم.. مشغول عوض کردن لباس هام میشم و بعد از عوض کردن لباس هام مرطوب کننده رو برمیدارم تا دست هام چرب کنم. _یک روز که خونه بودم، میان کمکت وسایلت رو ببری اون اتاق. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ترسیده سر بالا میارم +ترسیدم! دست به پهلو میشه و لب میزنه. _من ترسناکم؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول دستهام میشم. اما همه فکرم پیش امیر علی بود. قلب کوچکم باز هم با دیدنش تپش هایش شدت گرفت.. از جام بلند میشم و وسایل رو سر جاش میزارم. نفسی تازه میکنم که خمیازه ای میکشه.. _فعلا بیا بریم حسابی خسته ام! صبح زود بایدبرم سرکار. آب دهنم قورت میدم و باز هم سری تکون میدم انگار روزه سکوت گرفته بودم و این از فاجعه هم فراتر بود! از اتاق بیرون میره که صلواتی میفرستم و از اتاق بیرون میزنم! موهای بافته شده ام را پشت سرم ميندازم و داخل اتاق میشم. روی تخت دراز کشیده و آرنجش روی چشم هاش گذاشته. وای که اگر زمین باز می‌شد همینجا آب میشدم از خجالت. _بیا بخواب! چقدر استخاره میگیری.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛