eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
960 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 سوار اولین تاکسی که ایتساده می شم و بی توجه به فوادی که حتی نمی‌دونستم توی چه وضعیتی قرار داره در رو به هم میکوبم . نابود شده بودم ! برای همیشه ... با حرکت کردن ماشین صدای فریادم بلند می شه . دست خودم نیست و صدای جیغ و گریه ام اونقدر بالا هست که راننده وحشت زده به سمتم برمیگرده و انگار که دلش می خواد همین حالا کنار بزنه و منو پیاده کنه... ازم ترسیده بود و حتی نمیدونست با چه آدمی طرف هست . بخدا که اگر می‌دانست چه بلایی بر سر من بی کس و کار آمده ، خودش هم به حالم گریه میکرد ! اونقدر گریه میکنم که خون از بینی ام جاری میشه و لباسم خونی میشه . دست های لرزونم روی گوش هام گذاشته بودم و انگار که بعد از شنیدن اون حرف ها از فواد ،دیگه دلم نمی‌خواست هیچ صدایی بشنوم . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫 میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » از ماشین پیاده میشم و نگاهی به امیر علی ميندازم! دست در جیب از ماشین پیاده میشه _ دیگه داره هوا سرد میشه! به سمت اسانسور میرم که پشت سرم راه میوفته و به سمتم میاد سوار آسانسور میشیم و من هنوز هم از خجالت نمیتونم نگاهش کنم... اونم انگار متوجه هست اگه ادامه بده به گریه میوفتم چرا که ساکته و چیزی نمیگه! در رو باز میکنه و اشاره میکنه تا داخل برم.. داخل آپارتمان میشم و در رو میبنده. _آخ که چقدر امروز خسته شدم! لبخندی میزنم و چیزی نمیگم. داشتم خسته میشدم از توی خونه موندن.. دلم میخواست بحث دانشگاه رفتن رو وسط بکشم تا بدونم چه اندازه پای حرفش هست. داخل اتاق میشه و منم به سمت اتاق خودم که همه وسایلم اونجا بود میرم.. مشغول عوض کردن لباس هام میشم و بعد از عوض کردن لباس هام مرطوب کننده رو برمیدارم تا دست هام چرب کنم. _یک روز که خونه بودم، میان کمکت وسایلت رو ببری اون اتاق. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » ترسیده سر بالا میارم +ترسیدم! دست به پهلو میشه و لب میزنه. _من ترسناکم؟! سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول دستهام میشم. اما همه فکرم پیش امیر علی بود. قلب کوچکم باز هم با دیدنش تپش هایش شدت گرفت.. از جام بلند میشم و وسایل رو سر جاش میزارم. نفسی تازه میکنم که خمیازه ای میکشه.. _فعلا بیا بریم حسابی خسته ام! صبح زود بایدبرم سرکار. آب دهنم قورت میدم و باز هم سری تکون میدم انگار روزه سکوت گرفته بودم و این از فاجعه هم فراتر بود! از اتاق بیرون میره که صلواتی میفرستم و از اتاق بیرون میزنم! موهای بافته شده ام را پشت سرم ميندازم و داخل اتاق میشم. روی تخت دراز کشیده و آرنجش روی چشم هاش گذاشته. وای که اگر زمین باز می‌شد همینجا آب میشدم از خجالت. _بیا بخواب! چقدر استخاره میگیری.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » به سمت تخت میرم و گوشه تخت دراز میکشم. _همیشه انقدر خجالت میکشی! پتو بالا میکشم و چشم روی هم میزارم. کاری بهم نداشت و این باعث میشه استرسم کمتر بشه! +من.. زیاد آدم خجالتی نیستم... فقط.. فقط زیاد با مردونه ارتباط نداشتم و خب.. با اونها یکم موذب هستم. چیزی نمیگه و نفس عمیقی میکشه.. بهای فرار از موقعیت میچرخم و به سمت دیگه ای درآز میکشم نفس راحتی میکشم و مشغول خوندن آیت الکرسی میشم. همیشه قبل خواب آیت الکرسی میخوندم و این عادت همیشگی ما بود... با پیچیدن دست مردونه ای دورم دستم بهت زده روی دهنم میشینه تا صدای جیغم بلند نشه.. منو به سمت خودش میکشه و صداش درست کنار گوشم بلند میشه. _فکر نکن فراموش کردم! از من نمیتونی فرار کنی.. باز هم زبونم بند اومده و دستش روی شکمم شروع به حرکت میکنه. دلم هری میریزه. وای که داشتم میمردم از استرس ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫 _ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه .. امااااا میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ... 6219861862104444 رحیمی فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید @ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » صدای مردونه اش زیر گوشم باعث میشه مو به تنم خیس بشه! _ من یادم نمیاد از تو پرسیده باشم تاریخ تولدت کی هست! تمام مغزم درگیر نوازش دستش درست روی شکمم هست و حتی صداشو نمیشنوم چه برسه به اینکه بخوام جوابی داشته باشم! _خوبی؟! خوب نبودم! کل وجودم داشت زیر دستهاش میلرزید و داغی تنش و سرما وجودم بزرگ ترین تناقض بود! + چی گفتی؟؟ حرکت دستهاش بالا میاد و دستهام ناخودآگاه روی دستش میشینه. میترسیدم! هنوز آمادگی هیچ چیزی رو نداشتم و اون حسابی عجله داشت. _تاریخ تولدت؟! +مهر... بیست و دوم مهر نفس داغش توی گوشم رها میکنه و باز هم وجودم به لرزه در میاد. سمتش میچرخم تا کمتر حرکت‌هاش رو حس کنم! با دیدن چشم هاش نفسم میره.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛