🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدشصتشش
سوار اولین تاکسی که ایتساده می شم و بی توجه به فوادی که حتی نمیدونستم توی چه وضعیتی قرار داره در رو به هم میکوبم .
نابود شده بودم !
برای همیشه ...
با حرکت کردن ماشین صدای فریادم بلند می شه .
دست خودم نیست و صدای جیغ و گریه ام اونقدر بالا هست که راننده وحشت زده به سمتم برمیگرده و انگار که دلش می خواد همین حالا کنار بزنه و منو پیاده کنه...
ازم ترسیده بود و حتی نمیدونست با چه آدمی طرف هست .
بخدا که اگر میدانست چه بلایی بر سر من بی کس و کار آمده ، خودش هم به حالم گریه میکرد !
اونقدر گریه میکنم که خون از بینی ام جاری میشه و لباسم خونی میشه .
دست های لرزونم روی گوش هام گذاشته بودم و انگار که بعد از شنیدن اون حرف ها از فواد ،دیگه دلم نمیخواست هیچ صدایی بشنوم .
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالای 200 پارت اختلاف داریم .🤫
میتونید با مبلغ 85 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_240
از ماشین پیاده میشم و نگاهی به امیر علی ميندازم!
دست در جیب از ماشین پیاده میشه
_ دیگه داره هوا سرد میشه!
به سمت اسانسور میرم که پشت سرم راه میوفته و به سمتم میاد
سوار آسانسور میشیم و من هنوز هم از خجالت نمیتونم نگاهش کنم...
اونم انگار متوجه هست اگه ادامه بده به گریه میوفتم چرا که ساکته و چیزی نمیگه!
در رو باز میکنه و اشاره میکنه تا داخل برم..
داخل آپارتمان میشم و در رو میبنده.
_آخ که چقدر امروز خسته شدم!
لبخندی میزنم و چیزی نمیگم.
داشتم خسته میشدم از توی خونه موندن..
دلم میخواست بحث دانشگاه رفتن رو وسط بکشم تا بدونم چه اندازه پای حرفش هست.
داخل اتاق میشه و منم به سمت اتاق خودم که همه وسایلم اونجا بود میرم..
مشغول عوض کردن لباس هام میشم و بعد از عوض کردن لباس هام مرطوب کننده رو برمیدارم تا دست هام چرب کنم.
_یک روز که خونه بودم، میان کمکت وسایلت رو ببری اون اتاق.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_241
ترسیده سر بالا میارم
+ترسیدم!
دست به پهلو میشه و لب میزنه.
_من ترسناکم؟!
سری به نشونه منفی تکون میدم و مشغول دستهام میشم.
اما همه فکرم پیش امیر علی بود.
قلب کوچکم باز هم با دیدنش تپش هایش شدت گرفت..
از جام بلند میشم و وسایل رو سر جاش میزارم.
نفسی تازه میکنم که خمیازه ای میکشه..
_فعلا بیا بریم حسابی خسته ام! صبح زود بایدبرم سرکار.
آب دهنم قورت میدم و باز هم سری تکون میدم
انگار روزه سکوت گرفته بودم و این از فاجعه هم فراتر بود!
از اتاق بیرون میره که صلواتی میفرستم و از اتاق بیرون میزنم!
موهای بافته شده ام را پشت سرم ميندازم و داخل اتاق میشم.
روی تخت دراز کشیده و آرنجش روی چشم هاش گذاشته.
وای که اگر زمین باز میشد همینجا آب میشدم از خجالت.
_بیا بخواب! چقدر استخاره میگیری..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_242
به سمت تخت میرم و گوشه تخت دراز میکشم.
_همیشه انقدر خجالت میکشی!
پتو بالا میکشم و چشم روی هم میزارم.
کاری بهم نداشت و این باعث میشه استرسم کمتر بشه!
+من.. زیاد آدم خجالتی نیستم... فقط.. فقط زیاد با مردونه ارتباط نداشتم و خب.. با اونها یکم موذب هستم.
چیزی نمیگه و نفس عمیقی میکشه..
بهای فرار از موقعیت میچرخم و به سمت دیگه ای درآز میکشم
نفس راحتی میکشم و مشغول خوندن آیت الکرسی میشم.
همیشه قبل خواب آیت الکرسی میخوندم و این عادت همیشگی ما بود...
با پیچیدن دست مردونه ای دورم دستم بهت زده روی دهنم میشینه تا صدای جیغم بلند نشه..
منو به سمت خودش میکشه و صداش درست کنار گوشم بلند میشه.
_فکر نکن فراموش کردم! از من نمیتونی فرار کنی..
باز هم زبونم بند اومده و دستش روی شکمم شروع به حرکت میکنه.
دلم هری میریزه.
وای که داشتم میمردم از استرس !
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
توی vip بالایی 300 پارت اختلاف داریم 🤫
_ حدود یک ماه دیگه رمان کامل میشه و قیمت به 120 هزار تومن افزایش پیدا میکنه ..
امااااا
میتونید با مبلغ 89 هزار تومن عضو چنل vip بشید ...
6219861862104444
رحیمی
فیش واریزی به ایدی زیر ارسال کنید
@ellahe_banoo
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_243
صدای مردونه اش زیر گوشم باعث میشه مو به تنم خیس بشه!
_ من یادم نمیاد از تو پرسیده باشم تاریخ تولدت کی هست!
تمام مغزم درگیر نوازش دستش درست روی شکمم هست و حتی صداشو نمیشنوم
چه برسه به اینکه بخوام جوابی داشته باشم!
_خوبی؟!
خوب نبودم!
کل وجودم داشت زیر دستهاش میلرزید و داغی تنش و سرما وجودم بزرگ ترین تناقض بود!
+ چی گفتی؟؟
حرکت دستهاش بالا میاد و دستهام ناخودآگاه روی دستش میشینه.
میترسیدم!
هنوز آمادگی هیچ چیزی رو نداشتم و اون حسابی عجله داشت.
_تاریخ تولدت؟!
+مهر... بیست و دوم مهر
نفس داغش توی گوشم رها میکنه و باز هم وجودم به لرزه در میاد.
سمتش میچرخم تا کمتر حرکتهاش رو حس کنم!
با دیدن چشم هاش نفسم میره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛