eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
959 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » صدای مردونه اش زیر گوشم باعث میشه مو به تنم خیس بشه! _ من یادم نمیاد از تو پرسیده باشم تاریخ تولدت کی هست! تمام مغزم درگیر نوازش دستش درست روی شکمم هست و حتی صداشو نمیشنوم چه برسه به اینکه بخوام جوابی داشته باشم! _خوبی؟! خوب نبودم! کل وجودم داشت زیر دستهاش میلرزید و داغی تنش و سرما وجودم بزرگ ترین تناقض بود! + چی گفتی؟؟ حرکت دستهاش بالا میاد و دستهام ناخودآگاه روی دستش میشینه. میترسیدم! هنوز آمادگی هیچ چیزی رو نداشتم و اون حسابی عجله داشت. _تاریخ تولدت؟! +مهر... بیست و دوم مهر نفس داغش توی گوشم رها میکنه و باز هم وجودم به لرزه در میاد. سمتش میچرخم تا کمتر حرکت‌هاش رو حس کنم! با دیدن چشم هاش نفسم میره.. 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
شعر‌هایم‌ همگی . . ترجمه‌ی دلتنگیست . . بی تو دلتنگ‌ترین‌ تاریخ ‌منم!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
Love:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 هیچ صدایی دیگر نمی‌توانست حال من رو بهتر کنه . دست هام از شدت نفرت از فواد مشت میشه و چشم های به خون نشسته ام روی هم میاد. روسری ام روی بینی ام میزارم تا خون بند بیاد‌ نه تنها زندگی ام ، بلکه تمام باورهایی که این بیست و چندین سال باهاش بزرگ شده بودم هم از بین رفته بود... چه کرده بود با من ؟! با منی که امید و رویا لحظه ای ازم جدا نمیشد . قطرات اشک یکی بعد دیگری روی گونه هام فرود میاد و انگار هرچه گریه می کردم داغ دلم به جای کمتر شدن بیشتر می شد ... عاجزانه سرم رو به شیشه تکیه می دم نفس عمیقی می کشم. به جای آنکه من حواسم به جنین چند ماهه توی شکمم باشه و ازش مراقبت کنم ، حالا اون پناهی برای من بود و نه تنها بی تابی نمی کرد بلکه بی تابی های من رو هم تحمل می کرد... 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 تاکسی کنار می زنه و من حتی یادم نمی آد کی به او آدرس داده بودم. با توان اندکی که توی پاهام مونده بود از ماشین پیاده می شم و در رو بهم می زنم . قدم از قدم برمیدارم و نگاهم روی خونه سیمین می ایسته . حتی روی نگاه کردن به سیمین رو هم نداشتم . چجوری می خواستم بهش بگم آدمی که چندین سال باهاش زندگی کرده بودم، همینقدر .. خشن .. بی وجدان.. و بی رحم بوده.. منی که هر لحظه و هر ثانیه از خوبی های فواد می گفتم و سیمین هم به زندگی عاشقانه ای که داشتیم حسرت میخورد . شاید هم چشم خورده بودیم و خودمون نمیدونستیم. دیگر مهم نبود ! دیگر هیچ‌چیزی جز من و بچه ام اهمیت نداشت فواد برای ما مرده بود حالا دیگر نه من شوهر داشتم و نه بچه ام پدری 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼