eitaa logo
پـرسـتشِ دلᥫ᭡
43.4هزار دنبال‌کننده
968 عکس
67 ویدیو
0 فایل
بنام خدای عاشق ها... ❤️🌱 یک لحظه قَدَم شبیهِ آهو برداشت این شد که تمامِ پیکرم مو برداشت تردید نداشت عاشقم، با این حال او قلبِ مرا به شرطِ چاقو برداشت... " تبلیغات " @tablighat_aron
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتی فقط غم و غصه تو بساط داری؛) منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون در چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را؟
عاشق شاهین پسرعموم بودم. با دردسر زیادی بهش رسیدم. ولی اون نامرد درست شب عروسی وقتی توی آرایشگاه بودم بهم پیام داد که : (بهت هشدار داده بودم بله نگی، حالا من با عشقم میرم و داغ عروس شدن رو به دلت میذارم) باورم نمیشد، اشک روی صورتم راه گرفت. با ناراحتی به آرایشگرم که داشت توربان روی سرم رو تنظیم میکرد گفتم: _ عروسی کنسله لطفاً آرایشمو پاک کنید. آرایشگرم متعجب نگاهم کرد: _ چی‌کنسله دختر... دوماد پشت در منتظرته. شوکه شدم یعنی شاهین قصد آزارم رو داشته؟! نفهمیدم چطوری خودمو پشت در رسوندم. اما با دیدن برادرشوهر جذاب و خوش‌تیپم لبخند روی لبم خشک شد. با نگاهی به سرتاپام خیلی جدی جلو اومد و گفت: _ نگران نباش عروسی بهم نمیخوره، من به اندازه شاهین احمق نیستم که همچین لعبتی رو از دست بدم... تو عقد خودم میشی اونم نه صوری، تو امشب تمام و کمال مالِ من میشی...🙈❤️‍🔥 https://eitaa.com/joinchat/3826450563Ce13ddad450 این رمان اوج هیــجـانـــه 🚷🔥 قبل از چاپ، رایـــگان بخونیـــدش👆🏼❌
جان چه می‌دانست از دنیا چِها خواهد کشید خاکبازی‌های طِفلان را تماشا کرده بود ... - صائب تبریزی شـــعر
خانواده م اگه میفهمیدن منو میکشتن آبرومون میرفت اگه میفهمیدن یه پسر تهرانی گولم زده و بلا سرم آورده من یه دختر روستایی ساده بودم و نمیدونستم چیکار کنم پسرعموی غیرتیم که از بچگی منو میخواست اومد خواستگاریم _:سِودا من میخوامت چرا مدام جواب رد بهم میدی؟ هر جوری شده میگیرمت حتی اگه منو نخوای من خودخواهم تو رو واسه خودم میخوام نمیدونست بدبخت شدم و نمیتونم با هیچ مردی ازدواج کنم خانواده م به زور منو دادن به پسرعموم شب عروسی عین بید میلرزیدم، شاهرخ که مدتها منتظر اون شب بود نزدیکتر شد اون شب عالی شده بود، خوشتیپ جذاب ولی اگه واقعیتو میفهمید حتما جفتمونو نابود میکرد _:خانم کوچولو دیدی آخرش مال من شدی؟ آماده بودم قبل از اینکه آبروم بره خودمو نابود کنم که دست کسی بهم نرسه... 👇👇👇👇👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/3569550352C923995122d
یـک بـار به اِصـرارِ تـو عاشـق شُـدم اِی دل ایـن‌ بـار اگر اِصـرار کنـی، وای بــه حالَـت! - فاضل نظری شـــعر
رمان زیبای دیار، به قلم یک مشاور پزشکی قانونی نوشته شده✍️! این رمان، سرگذشت واقعی یک نخبه‌ی علمی هست که مورد حد و مرز بدی قرار میگیره🥹 و برای حفظ آبروش مجبـ،،ور میشه به مردی که نجاتش داده اتهام بزنه..! اون مرد یک تاجر ثر..وتمند و دو رگه ایرانی عربه که با رأی دادگاه مجبـ،،ور میشه دیار رو عقـ،،ـد کنه..!! اما نمیتونه به راحتی از کنار اتهـ،،ـامی که دخترک زیبا و باهوش بهش زده، بگذره.. و بعد از عقـ،،د که دخترک رو با خودش میبره همیشه عذابش میده تا اینکه به روز میفهمه پسر عموی دخترک اومده و اونو دزدیده !!اونجاست که از شدت عصبانیت دیوانه میشه و تازه متوجه میشه چقدر دلبسته دخترک شده….😱❤️‍🔥 بیا تو کانال و‌ از پارت اول بخون!! قول میدم عاشقش بشی! پایانشم خیلی جذابه و انقدر حرفه ای نوشته شده که یه علاوه بر لذت بردن دوره تراپی و‌ مشاوره کامل هم میگذرونی😍 https://eitaa.com/joinchat/3051357395C0624030aa4
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « فواد » صدای عصبی مامان سوهان روحم میشه - تقصیر توسعه فواد ! تماااام این بیچارگی الان تقصیر تو هست . به این دختره بی کس و کار رو دادی که بیاد سیلی بزنه توی گوش تو ؟! تویی که اسم باباتو تریلی نمیکشههه ؟! سیلی زده به تویی که پدرت دست روت بلند نکردهههههه؟! چشم هام از درد حرفهایش سیاهی می‌ره . ادامه میده. - چقد بهت گفتم این به درد تو نمی‌خورهههه! کی انقد بی غیرت شدی توووو؟! دیوانه میشم.. بخدا که خودم هم میبینم چجوری خون جلوی چشم هام میگیره. بلند عربده‌میزنم +ساکت شوووووووو! حنجره ام میسوزه و مزه خون رو حس میکنم. عاجزانه دست روی سرم میزارم و حتی به یاد نمیارم چندمین قرض مسکن رو بالا انداختم . حق با مامان بود ! سیلی خورده بودم آن هم از یک زن.. نه هر زنی ! مستانه ای که زمانی عزیزم بود . 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼 🌼 « مستانه » نگاهی به موهای رنگ شده زن میندازم و لبخند کجی روی لبهام میشینه. + مبارکت باشه عزیزم . خیلی قشنگ شد . زن هیجان زده از جا بلند میشه و به سمت آیینه میره.. با دیدن موهاش تک‌خنده ای می‌کنه و به سمتم برمیگرده ... - الهی قربونت برم مستانه ! دستت طلا هست ! طلا.. وقتی سیمین گفت برگشتی ،گفتم‌ خودم باید اولین مشتری ات باشم .. میخندم و در حالی که مشغول جمع کردن وسایل هستم لب میزنم + ولی چهارمی هستی ! ابرویی بالا میندازه و به سمتم میاد . نگاهی به شکم برآمده ام میندازه و جدی لب میزنه - ولی مستانه ... بوی رنگ برات خطر داره . سعی کن کمتر رنگ مو انجام بدی.. نفس عمیقی میکشم و سرب به نشونه مثبت تکون میدم که به سمت کارتخون می‌ره 🌼 🦋🌼 🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼 🌼🦋🌼🦋🌼 🦋🌼🦋🌼🦋🌼
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شهرياری پر از اندوه ثریا هستم شايد آخر سر پيری به نگارم برسم . .🖤>> شـــعر
🌿💛🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛 🌿💛 💛 « پَـ‌ـــرســتش عِــشــق » حسم درست مثل کودکی بود که دندان در آورده بود! درد داشت اما آرامش میکرد! یا شاید هم شبیه گریه های سر سجاده! غم انگیز بود اما آرام می‌کرد! +نه! حتی نمیدونم کدوم قسمت وجودم معترض شده بود. قلبم بود یا مغزم؟؟ حتی حس میکنم مغزم هم مخالفتی با هیچ چیز نداشت. _نه؟! لعنت به تو امیر علی که تا تایید اصلی رو نمی‌گرفتی ساعتی رهام نمیکردی. +همینجا خوبه! لبخندی روی لبهاش میشینه و منو بیشتر به سمت خودش میکشه. انگار حسابی خوشحاله! منم حالم خوب بود! سردرگم بودم اما... اما فقط اینو میدونستم که دیگه طاقت دوری امیر علی رو ندارم. _پس همیشه همینجا بمون پرستش... همیشه... ! 💛 🌿💛 💛🌿💛 🌿💛🌿💛 💛🌿💛🌿💛 🌿💛🌿💛🌿💛
تو در میانِ همه‌ی چیز‌های تلخ ، یک حبه قندی