🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_255
نفس عمیقی میکشم و مشغول جمع کردن ظرف ها میشم که صدای مامان بلند میشه
_ آقا علی میشه بی زحمت منو تا خونه برسونید؟! شرمنده!
دلتنگ بهش خیره میشم که لبخندی میزنه
_میموندین خب... پرستش هم دلش تنگ شده بود..
نفس عمیقی میکشم و سر پایین ميندازم.
جدا شدن ازش سخت بود برام
تازه فهمیده بودم توی این مدت چقدر دلتنگش شده بودم...
_پدر پرستش خونه تنهاست! بهتره پیشش باشم..
امیر علی از جا بلند میشه و لب میزنه..
_حالا که اصرار میکنید چشم!
به سمت اتاق میره که مامان جلو میاد
_مواظب خودت باش قربونت برم... یک سر هم به ما بزنید! پدرت انقد دلش صاف نیست که بیاد اینجا.. ولی حسابی دلش تنگه..
غمگین توی بغلش میگیرم و عمیق نفس میکشم..
آخ که جان من بود او...
همانی که با درد قلبش را تحمل میکرد و دَم نمیزد.
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛
ای دل تا ریش و خسته میدارندت
دیوانه و پای بسته میدارندت
مانندهٔ دانهای که مغزی داری
پیوسته از آن شکسته میدارندت…
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼
🌼
#قانـــونِ_عِشــــق
#صَفـــحــــه_صدهفتادپنج
عصبی از شرکت بیرون میزنم و نگاهی به اطراف میندازم .
کجا باید میرفتم ؟!
دلم میخواست برم پیش مستانه و آوار بشم بر سرش ..
اونقدر عصبی بودم که میدونستم آخرش یا خون اون رو میریزم یا خون خودمو ...
دست روی سرم میزارم و ویژه خیابون عربده بلندی میکشمم..
جوری که حس میکنم تمام نگاه ها به سمتم برگشته...
مگه مهم بود ؟!
من قید تمام نگاه ها رو زده بودم تا مستانه رو داشته باشم و حالا مستانه رو هم از دست داده بودم .
به سمت ماشین میرم و با رسیدن بهش گوشه سرم به قدری تیر میکشه که صدای ناله ام بلند میشه و چشم هام سیاهی میره .
روی زمین میشینم و سرم تکیه میدم به ماشین .
میدونستم ...
به چشم میدیدم که زندگی من و مستانه تموم شده بود ولی بخدا که هنوز هم قلبم باور نکرده بود
🌼
🦋🌼
🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼
🌼🦋🌼🦋🌼
🦋🌼🦋🌼🦋🌼
🌿💛🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛
🌿💛
💛
« پَــــرســتش عِــشــق »
#پارت_256
امیر علی از اتاق بیرون میاد و نگاهی بهم میندازه.
_اگه دوست داری میخوای بری خونه پدرت؟!
مرددم..
میدونستم راضی هست به این کارم اما دلم نمیخواست تا وقتی که جفتمون با مسائل زندگی مون کنار نیومدم تنهاش بزارم..
+نه من میمونم..
لبخندی میزنه و به سمت در میره.
مامان خداحافظی میکنه و از خونه بیرون میره.
با بسته شدن در سمت عقب برمیگردم و با دیدن کارت دعوت لبخند کجی گوشه لبهام میشینه..
حقیقا ذوق داشتم..
ذوق حضور در این مهمونی با حضور امیر علی..
اولین مراسمی که قرار بود با هم شرکت کنیم و واقعا استرس عجیبی هم داشت.
از اون طرف لباس نداشتم و حتی خجل میشدم اگه بخوام از امیر علی بخوام...
اما باید به مامان میگفتم لباس مجلسی هام رو از خونه بیاره..
💛
🌿💛
💛🌿💛
🌿💛🌿💛
💛🌿💛🌿💛
🌿💛🌿💛🌿💛